احساس می کنم شادیهای ما چقدر کوتاه و زودگذرند.فقط چند ساعت بعد از مراسم عروسی برادرم وقتی عکسهای گنجی رو در حال احتضار در زندان اوین دیدم باز هم نتونستم جلوی گریه ام رو بگیرم.روز بعد هم که عکسهای شوانه. میگن شوانه شر بوده ولی حتی اگه یک قاتل هم بود کسی حق نداشت اون رو اینطور شکنجه بده تا بمیره.عکسهاش واقعا وحشتناک بود.آخه در کدوم قانون و مذهب گفته شده می تونید با یک انسان اینطور برخورد کنید.آخه قساوت تا چه حد؟دلم به حال همسر و فرزندان این جلادها می سوزه یا شاید هم به قول مریم زن و بچه شون هم مثل خودشون باشند. این برخوردها آدم رو یاد این شعر میندازه هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند. احساس می کنم دارم توی یک مرداب پراز ترس،خفقان و استبداد خفه میشم .دیشب خواب خیلی بدی دیدم .من،سولماز،روزبه و یک دوست در ردیف گورهای دسته جمعی به دنبال یک جنازه می گشتیم .می دونستم یک خبرنگاره ولی نی دونم کی بود .... اصلا نمی ترسیدم هر چند خیلی ناراحت بودم.... با حالت خفگی و خستگی شدید از خواب بیدار میشم و باید دوباره تا شب تحمل کرد. احساس بدی که نسبت به این روزها داشتم بدتر هم شده. ایکاش خیلی زود کارم تموم بشه تا بتونم به شهر خیلی دور برم تا حداقل اونجا شاید آرامش از دست رفته رو به دست بیارم.. بدتر اینکه من باید کارم رو در جایی به پایان برسونم که مرحوم پوینده از اونجا ربوده شد و ناجوانمردانه به قتل رسید.
همیشه اینقدر به خودم ایمان داشتم که احساس می کردم تا انتهای دنیا هم می تونم تنها باشم و خودم مشکلاتم رو حل کنم.ولی حالا شدیدا احساس ترس و ناامنی و تنهایی می کنم.نمی دونم این احساس تا کی ادامه داره .
{تصمیم گرفتم به جای عکس باطبی این عکس گنجی رو اینجا بذارم.امیدوارم روزی دوباره شاهد لبخند گنجی به زندگی باشیم.}
سر برگشتن وقتی سولماز منو با اون سر و وضع دید نتونست تحمل کنه و من هم نتونستم جلوی گریه ام رو بگیرم ...
به خدا ما اومده بودیم از کسی که به جرم اندیشیدن در زندان در حال جان دادن است حمایت کنیم .نه قصد داشتیم اخلال در نظم ایجاد کنیم و نه به دستو اونور مرزی ها اومده بودیم .
ساعت ۸ شب هنوز تمام خیابونهای مشرف به دانشگاه در محاصره نیروی انتظامی و لباس شخصیها بود. مردم با تعجب و ترس به اونها نگاه می کردند و بعضی دخترها هم ناخوداگاه روسری هاشون رو جلو می کشیدند.و من این بار می ترسیدم از آینده ای که ......
{این مطلب رو نوشتم چون شاید آخرین فریادمان باشد}
امروز از رسانه ملی هم آهنگ یار دبستانی پخش نمی شود و هیچکس به خاطر دوستانی که دیگر یا در جمع ما نیستند و یا در بندند شمع روشن نمی کند.
ولی مظلومیت دانشجویان و تلاش آنان برای رسیدن به دمکراسی را در ذهن هایتان زنده نگهدارید.
نوشته نفیسه عزیزم و ساسان و مقاله خوب آرش هم یادی است از روزهایی که باید در خاطرمان زنده بمانند.



زندگی ادامه داره و میشه به روزهای خوی که با تلاش ما به دست می آیند امید داشت.پس چه بهتر که با روحیه قوی و شاد ادامه بدیم .

