تبليغاتX
پرنده خارزار

پرنده خارزار

تو به ویرانی این یا’س بکوش

من  از دو شب قبل میزبان دو تا بچه شیطون شدم .شایان و غزال ،خواهرزاده هام هستند که الان تقریبا یک ماهی میشه دور از پدر و مادرشون ،خونه مامان موندند .البته این بچه های شیطون مشهد زندگی می کنند.علاوه بر انواع و اقسام خرده فرمایشاتی که دارند من بیچاره باید جوابگوی سوالات شایان هم باشم .شایان از اینکه خدا چطور آفریده شده تا اینکه چرا انتخاب رییس جمهور برای مردم اینهمه اهمیت داره از من سوال می پرسه تا اینکه چرا من از تنهایی توی این خونه دلم نمی گیره .غزال هم از انواع مد لباس و مو حرف میزنه تا پیشنهاد کسانی که به نظرش می تونند همسر خوبی برای من باشند .جالب اینجاست که شایان 9 سالشه و غزال 11 سال . ما که بچه بودیم همیشه می گفتند بچه نباید تو کار بزرگترش دخالت کنه و باید باادب باشه و از اینجور حرفها ولی حالا کار به جایی رسیده که همش باید بگم :من که هم سن شما بودم ...دقیقا  شدم مثل مادربزرگها...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مرداد1384ساعت 9:30 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

 کریمی راد گفته با بدحجابها برخورد قاطع میشه .چون بی حجابی جرم مشهود است .خیلی دلم می خواد بدونم اینها به کی میگند بدحجاب و قراره با کی برخورد کنند .قبلا نیروی انتظامی آذربایجان غربی بیانیه داده بود و کلیه موارد بی حجابی رو ذکر کرده بود.یکی از مواردش هم استفاده از شال به جای روسری بود .من هم هفته قبل رفته بودم سازمان مدیریت ،دیدن بهناز .ولی چون مانتوی رنگ روشن پوشیده بودم و شال سرم بود ؛اولا نتونستم از دری که همیشه از اونجا میرفتم وارد سازمان بشم و بعدش هم خانومی که تو اطلاعات ایستاده بود گفت الان کارشون تموم میشه و خودشون میان بیرون . یعنی خیلی محترمانه می خواستند من رو راه ندهند.نمی دونم چطور شد که با دیدن قیافه مظلوم من که سعی داشتم شالم رو مثل زنان لبنانی درست کنم دلش به حالم سوخت و ......

 روی یک گزارش کار می کردم در مورد اینکه چرا بعضی از زنان ایرانی اینهمه آرایش می کنند .دفعه اول گزارش خیلی ضدزن تشخیص داده شد و گفتند درسته که خودت آرایش نمی کنی ولی نباید تا این حد تند می نوشتی .برای تصحیح گزارش به موارد جالب برخوردم . همه کارشناسان متفق القول بودند که ایجاد محدودیت برای زنان باعث شده اونها با اندک فضای آزادی که بوجود میاد بخوان اینجوری حضور خودشون رو در جامعه اثبات کنند یعنی استفاده از یک ماسک برای جلب توجه و اثبات حضور.این گزارش امروز در ایران چاپ شده ولی جالبه بدونید برابر مقررات جمهوری اسلامی کلیه سایتهایی که نام زن در اون باشه فیلتر شده بنابراین نتونستم  لینکش رو اینجا بذارم .ولی یکجایی در گزارش ذکر شده بود این آرایش نوعی دهن کجی است به محدودیتهایی که در دوره ای به روابط بین افراد اعمال شده بود. همیشه می گفتم که این اعتراض ،راه حل منطقی نمیتونه باشه اگه اعتراضه والا همه آزادند هرجور دلشون میخواد لباس بپوشند .الان هم شاید از فرم لباس پوشیدن برخی زنان خوشم نیاد و خودم هم هیچوقت اونجور لباس نپوشم ولی معتقدم این موضوع خیلی شخصیه و نمیشه دیگرون رو محدود کرد تا اونجوری که ما می پسندیم لباس بپوشند. منتهی خیلی دلم میخواد بدونم چرا در ایران همواره به فرم لباس پوشیدن زنها گیر میدن . این میتونه نشون دهنده نگرش برخی مسئولان نسبت به زنان باشد .یعنی زنان باید طوری لباس بپوشند تا یکوقت آقایون خدای ناکرده با دیدن زنان بدحجاب دلشون نلرزه و ایمانشون به خطر نیفته.خب این همه سال تجربه نشون داد محدود کردن چاره درد مشکلات فرهنگی زنان این کشور نیست پس چرا دوباره باز به همون سیستم داریم برمی گردیم .

و اما در مورد خودم  نمی دونم چطور شد بعد از انتخابات اصلا نتونستم مثل سابق لباس بپوشم و من که دبیر تحریریه خدابیامرز بهم میگفت دختر چریک ؛حالا دیگه ترجیح میدم مثل یک خانوم لباس بپوشم و کلیه مانتو و شلوارهای اسپورتم رو فعلا بذارم کنا ر..ولی مثل اینکه دوباره باید از ته کمد بیرونشون کشید .....

.

+ نوشته شده در  شنبه 29 مرداد1384ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

من امروز براي تقديم سوغاتي و اداي پاره اي توضيحات  نزد مادر عزيزم مي روم .و اما توضيح اينكه من بايد تا 24 مهر اين آپارتمان رو تخليه كنم در صورتي كه هنوز نمي دونم بايد كجا برم .دوم اينكه من حتي اگه بخوام اينجا بمونم نمي تونم در هر ماه 110 تا هزار توماني ناقابل به خانم صاحبخانه بدهم .سوم اينكه بايد يك سوئيت اجاره كنم ولي سوئيت بايد حداقل به اندازه اي باشه كه خودم و وسايلم در اون جا بگيريم .چهارم و از همه مهم تر اينكه اينبار ديگه امكانش نيست كه از اولين آقايي كه از جلوي در رد ميشه خواهش كنم به من در بالا بردن كتابخونه كمك كنه  پس بايد چيكار كنم ؟؟

من در يك خانواد ه  مادر سالار بزرگ شدم و شايد هم شبيه ترين  فرزند  خانواده به مادرم .هميشه هم كارهايي كه معمولا در خانواده هاي ايراني  بايد آقايون انجام بدهند به عهده من بوده از تعويض سرپيچ و لامپ و جابجا كردن وسايل گرفته  تا مرتب كردن باغچه و...و حالا هم كه اعلام استقلال كردم‌( ‌البته از چند سال قبل) ‌‍باز بايد همه كارها رو خودم انجام بدم  .البته من براي استقلالي كه با تلاش زياد به دست اومده خيلي ارزش قائلم و به هيچ دليلي حاضر نيستم اين استقلال رو از دست بدم  ولي اين استقلال يك  نتيجه ديگه هم داشت  و اون اينكه خب من يك زنم و دليلي نداره تمام كارها رو خودم انجام بدم  .به همين دليل تصميم گرفتم اينبار از يك مرد كمك بخوام . پس بايد  برادر محترم براي كمك به اينجانب خودش رو آماده كنه .

ولي من اين خونه رو خيلي دوست دارم .اينجا به قدري آرومه كه بعضي وقتها احساس مي كني سالهاست كسي اينجا زندگي نميكنه و اونوقته كه من با بلند كردن صداي سي دي اپراي رستم و سهراب (البته فقط بخشهايي رو كه تهمينه مي خونه )حضور خودم رو اعلام مي كنم .البته اين رو هم بگم  صداي خواننده زني كه در نقش تهمينه مي خونه به قدري تاثير عجيبي در من گذاشته كه هر وقت اون رو مي شنوم  گريه ام  ميگيره .يك قهرمان شكست خورده و يك عشق .....روزهاي تعطيل هم ميشه فيلم نگاه كرد و يا كتاب خوند.اينجا يك پشت بوم باحال هم داره كه ميشه ساعتها اونجا نشست و به  ماه خيره شد. و تراسي كه مشرف به يك كوچه بن بسته و من هميشه دلم ميخواد قبل از خوابيدن  اونجا بايستم و دعا كنم اگه نگاههاي پسر همسايه روبرو مزاحم نباشه .

ولي اينجا يا شايد در اين سال من به شناخت ديگه اي از خودم هم رسيدم .من به اندازه اي كه دوستانم و خانواده ام فكر مي كنند شجاع نيستم حداقل در مسايل مربوط به خودم و احساسم .ولي به قول قديمي ها ماهي رو هر قت از آب بگيري  تازه است و به قول بچه هاي نسل من ماهي رو هر قت از آب بگيري مي ميره .راستي  شما مي تونيد راحت از احساستون صحبت كنيد ؟ من كه نتونستم .....  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مرداد1384ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

من و پونه ساعت 6 بعدازظهر رسیدیم انقلاب و من تازه اون موقع یادم اومد که نه شناسنامه همرام هست  و نه پول نقد.خوشبختانه یک کتاب فروشی آشنا میشناختم که تونستم در ازای  ایران چک ازش پول نققققققد بگیرم.ساعت 7 که به ترمینال شرق رسیدیم تازه فهمیدم که الان هیچ اتوبوسی به مقصد محمود آباد ندارند پونه میگفت بهتره برگردیم خونه و فردا صبح با یک تور بریم چالوس البته این حرفها رو میزد تا ته دل منو خالی کنه . تصمیم گرفتیم با اتوبوسی که به گرگان می رفت تا آمل بریم و بعد از اونجا بریم محمودآباد.در طول راه  پونه همش می گفت ما وقتی میرسیم که دیگه نصفه شب شده و .... .صندلی پشت سر من  یک دختری همش بالا می آورد و چند صندلی اونورتر خانومی که چادر عربی سرش بود همش با مسافر پشت سری خودش دعوا می کرد .  من و پونه هم سر ترجمه اسم فیلم شرط{DESPERADO }می  بستیم .ساعت ۱۲ شب روبروی یک آژانس در آمل پیاده شدیم و از راننده خواستیم ما رو به محمود آباد ببره .کنار جاده کلی پسر جوون با کاغذهایی که روش نوشته شده بود ویلا و سوئیت اجاره ای ایستاده بودند .خلاصه ماشین یکجا نگه داشت و ما یک سوئیت در کنار یک جنگل تاریک اجاره کردیم  این رو هم بگم من اولش حتی می ترسیدم از ماشین پیاده بشم و ترسم وقتی بیشتر شد که یک قورباغه کوچولو پرید جلوی پام.ولی چهره خندون پسر کوچولوی صاحبخونه که با تعجب به من ترسو نگاه میکرد باعث شد یکخرده به خودم مسلط بشم . بعدش هم به رستوران کناری رفتیم تا مثلا شام بخوریم .قزل آلا رو خیلی خوب درست کرده بودند ولی پلو شون مثل دونه های ریگ سفت و خام بود هنوز چند لقمه ای از گلومون پایین نرفته بود که برق رفت .بدبختی اینجاست که من تاحدود زیادی از تاریکی می ترسم .خلاصه ساعت 2 شب با یک آژانس به ساحل رفتیم .نرسیده به ساحل صحنه ای رو دیدم که باورم نمی شد .حدود 300 نفر کارگر روی زمین و بدون هیچ زیر اندازی روی خاک خوابیده بودند و همشون هم از دستاهاشون به جای متکا استفاده کرده بودند و رو اندازی هم نداشتند جز آسمون پر از پشه .آدم یاد فیلمهای هندی می افتاد .با دیدن این صحنه خیلی دلم گرفت و متاسفانه دوربینم رو هم با خودم نبرده بودم تا بتونم چند تا عکس بگیرم و به یکی از این خبرگزاریهای باصطلاح اصولگرا بدم تا به جای عکس گرفتن  از لاک انگشتان دختری که پوستر گنجی به دست گرفته از این عکسها استفاده کنند تا حداقل دولت جدید که شعار مبارزه با فقرش  گوش همه رو کر کرده یکروز خدای ناکرده از یادشون نره و بدونند حتی در این خطه سرسبز هم مردمی از شدت گرسنگی در حال مرگند....راننده آژانس با تعجب گفت خاتوم من تا حالا به این صحنه توجه نکرده بودم .انگار که جنازه اند .با ناراحتی  گفتم دور از جونشون باشه اینها انسانند ...ولی مگه انسانها در این کشور اهمیتی دارند ...

دریا رو در شب خیلی بیشتر از روز دوست دارم .میشه در سکوت شب اینقدر به این تاریکی مطلق و عظیم خیره شد تا صبح بشه .اون موقع است که دیگه میشه کم کم دریا و آسمون رو از هم تشخیص داد .با دیدن دریا در شب احساس حقیر بودن و  تنهایی  بهم دست میده . ..نمی دونم به عنوان یک انسان چه جایگاهی در این زمین دارم هر چند اینجا راحت تر میتونم با خدا ارتباط برقرار کنم .پونه میگه تو هم خودت رو مسخره کردی . میشه از این زیبایی لذت ببری ؟!!.....اینجا حتی میشه دور از چشم کسانی که گریه رو نشونه ضعف آدم می دونند ساعتها گریه کرد .

اما لاویج .لاویج روستایی است که بین نور و آمل و بعد از جنگلهای چمستان قرار گرفته .این دهستان در بین کوههای پردرخت محصور شده و اسمش هم به همین معناست محصور شده . روستا به خاطر طبیعت بکرش و چشمه های آبگرمش  مشهوره .وقتی وارد این روستا شدم یاد روستایی که مارکز از اون نوشته بود افتادم .احساس می کردم زمان اینجا متوقف شده .حس خیلی عجیبی داشتم مخصوصا که از رستورانی که با نی درست شده بود این آهنگ هم با صدای بلند در روستا پخش میشد "چو اسیر دام توام  رام توام  ..."البته خیلی زود فهمیدم در مورد رکود حاکم بر روستا اشتباه فکر کرده بودم .مسافرانی که از همه جا خودشون رو به این روستا می رسوندند ...مغازه های قشنگ چوبی .. مردم مهربون ...اینجا می تونستی یک سوئیت اجاره کنی و ساعتها از پنجره به کوههای پردرخت که فقط چند صد متر با تو فاصله داشتند خیره بشی و یا  اینکه خودت به دل جاده جنگلی بزنی البته تا و قتی که هوا هنوز روشنه  و یک سلاح سرد برای احتیاط همراهت هست !!!. و یا در رستوران چوبی بشینی و  کلی در مورد مردم روستا و ..اطلاعات کسب کنی .

و وقتی  روز بعد لاویج رو به مقصد چمستان ترک کردیم بارون می بارید .ولی جنگل نوردی  در این هوا هم خالی ازلطف نبود.هر چند در این روستا آژانس هم هست و میشه تا آمل و یا نور رو بدون دردسر طی کرد.

در هر سفر آدم تجربیاتی به دست میاره که شاید در شرایط عادی هیچوقت امکان کسب اون تجربه رو نداشته باشه .مخصوصا برای من که حتی در کوچیکترین مساله زندگیم هم باید کلی فکر کنم وتصمیمی بگیرم تا مبادا نظم موجود در زندگیم به هم بخوره .ولی اینبار سفری که به عمد بدون برنامه ریزی بود باعث شد تا حداقل به این نتیجه برسم که اینهمه فکر کردن و تاکید داشتن روی شناخت افرادی که قراره به هر عنوانی وارد حریم شخصی زندگیم بشند و یا شناخت کامل  محیطی که قراره برای کار و یا ادامه تحصیل به اونجا برم باعث میشه روند پویای زندگی مختل بشه .تصمیم گرفتم که از این به بعد کمی ریسک پذیر باشم و ...

حالا تقریبا اعتماد به نفس از دست رفته رو دوباره به دست آوردم و امیدوارم با کمک خداوند بتونم تصمیماتی رو که گرفتم عملی کنم .در  تپه های مشرف به دهکده یک فال حافظ هم گرفتم  که البته فکر میکنم حافظ هم تحت تاثیر اون همه زیبایی بکر و عظیم نخواست ناامیدم کنه ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 مرداد1384ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

در مورد سفرم به  روستایی به اسم لاویج خواهم نوشت .روستایی که در بین کوههای پر درخت محصور شده و زیباییهاش به قدری بکر و  پرابهت بود که آدم احساس حقیر بودن می کرد . فقط فعلا این رو بگم که من و پونه ساعت ۱۲ شب وقتی از اتوبوس پیاده شدیم نه شهر آمل رو می شناختیم و نه جایی برای موندن داشتیم.ولی اینکه چطور سر از  لاویج در آوردیم رو فردا می نویسم .   در این روستا و در جمع مردم صمیمی و مهربونش اینقدر خوش گذشت که دلم می خواست چند هفته اونجا بمونم .تکلیفم رو هم با خودم ،مشخص کردم و خوشحالم که ترس و رکود برای یکبار دیگه نمیتونه به زندگیم سایه بندازه .امیدوارم با کمک خداوند بتونم  ادامه بدم .

+ نوشته شده در  شنبه 22 مرداد1384ساعت 8:44 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

بعد از کلی فکر کردن قرار شد به یکی از شهرهای شمالی برم.به دلایلی که قبلا نوشتم.به تلفنهای دوستان خوبم جواب نمیدم برای اینکه دلشون بسوزه ولی  نگرانم نشید.در ضمن باید از سولماز عزیزم هم معذرت خواهی کنم که در جشن تولدش شرکت نمی کنم .هر حرف و تصمیمی در مورد شغل و ادامه تحصیل و ...برای بعد از برگشتنم.راستی دوست خوبی برام نوشته اگه یک سیب رو گاز زدی و یک کرم دیدی اصلا نگران نشو ولی اگه یک سیب رو گاز زدی و نصف کرم رو دیدی اونوقت نگران شو.دوست خوبم ایکاش همه نگرانیهامون در زندگی این بود اونوقت من حاضر بودم روزی هزار تا سیب گاز بزنم البته با اجازه انجمن حمایت از کرم های سیب.

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 مرداد1384ساعت 7:56 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

امروز روز خبرنگار بود.کلی مسیج و تلفن از طرف دوستان خوبم داشتم و خودم هم به کلی از دوستان خوبم زنگ زدم  .بهناز عزیزم اولین کسی بود که زنگ زد تا به قول خودش این روز رو به خبرنگار بیکار تبریک بگه البته با یک پیشنهاد کار .خوبه که حداقل یک روز به اسم ما هست ولی با این اوضاع مطبوعات و خودسانسوری و ....البته باز یکسری مسایل رو بیشتر میشه تحمل کرد تا برخوردهای بین خود خبرنگاران و زیر پا گذاشتن اصول اخلاقی و حرفه ای .اینجاست که دیگه آدم ترجیح میده پاش رو در هیچ روزنامه ای نگذاره .مثل همین توسعه .خانم و آقایی که خیلی دلشون می خواد سابقه سردبیری در کارنامه درخشان خود داشته باشند با دو هفته کار کردن روی مخ مدیر مسول روزنامه به سمت سردبیری انتخاب میشن و ...حالا آقا قبلا خبرنگار لثارات  و جوان بوده و بانوی محترم جز بخش تصحیح روزنامه.نمی خوام با توجه به سابقه اش  هیچ پیش داوری  بکنم ولی کسی که دم از اصول اخلاقی و حرفه ای میزنه و دریغ از یک یادداشت و گزارش که بتونه بنویسه چه اعتماد به نفسی داره .هرچند فکر میکنم این بیشتر اوضاع ما و روزنامه هامون رو نشون میده که چه مدیر مسئولان توانایی عهده دار مطبوعات کشور هستند و بعضا  چه انسانهای با اخلاقی  خبرنگار مطبوعات.نکته جالب اینجاست که از من هم دعوت به کار کردند و مدیر مسئول تا من رو دید انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده گفت چرا دیروز سرکار نیومدی.در حالی که دو روز قبل حتی حاضر نشدند هیچ توضیحی در مورد تعطیلی موقت روزنامه بدهند جز همون تهدید قاضی مرتضوی که مطمئنم روحش هم  از این موضوع خبر نداره.تازه  چند تا گزارش  برای ایران نوشته بودم  که احمدی نژاد رییس جهمور شد و علیرغم اصرار خانم سامانی عزیز که هنوز هم شرمنده اش هستم دیگه برای ایران ننوشتم حالا باید از این پیشنهاد بسیار خوب استقبال می کردم؟؟؟؟؟؟

بعضی وقتها با خودم میگم پایبندی به اخلاق و به قول بعضی ها  آرمانگرایی در این کشور که تنها چیزی که مفهوم نداره همین رعایت اصول اخلاقیه کار عبثیه ولی مگه میشه به عنوان یک انسان همه چیز رو به این راحتی زیر پا گذاشت و شعور و شخصیت دیگرون رو اینطور به سخره گرفت .

در هر صورت امروز روز خوبی بود چون هنوز دوستان خوبی هستند که میشه بهشون  اعتماد کرد و هنوز میشه به آینده امید وار بود.پس بهتره که قدر دوستانمون و دوستیهایی که راحت به دست نمیان بدونیم.

مادر عزیزم هم این روز رو فراموش نکرده نبود و تلفنش کلی باعث خوشحالیم شد و البته هدیه رعنا جوادی عزیز .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مرداد1384ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

خدا پدر قاضی مرتضوی رو بیامرزه که بهونه ای شده برای بعضی مدیر مسئولان باکفایت و شجاع مثل همین مدیر مسئول توسعه.مشکل مالی داره و  می خواد روزنامه رو اجاره بده میگه قاضی مرتضوی گفته نباید با این کادر روزنامه دربیارید  و یا چند روز بعد میگه گفته روزنامه باید فعلا تعطیل بشه . در هر صورت امروز آخرین روز توسعه فعلی بود تا بعد که یک آدم خیر پیدا بشه و روزنامعه رو اجاره کنه.با خودم میگم خبرنگاری در این اوضاع مطبوعات و با این خودسانسوری چه ارزشی می تونه داشته باشه ؟؟ هنوز نمی دونم میخوام چیکار کنم  ولی تصمیم گرفتم بعد از یک مسافرت دو هفته ای و کلی فکر کردن و استراحت کردن به این موضوع فکر کنم .شاید هم  در یک کتاب فروشی کار کنم .دخترک کتابفروش.

امسال کلی لیبلهای رنگی به در و دیوار زده بودم که روی همه اونها از احساس خوبم نسبت به امسال نوشته بودم و جالب اینجاست که کلیه اتفاقات ناخوشایند امسال باعث نشده از رو برم .هر چند هنوز تا آخر سال خیلی مونده و شاید نظرم عوض بشه .ولی هر وقت گوشی ام رو خاموش می کنم و وقتی می خوام دوباره روشنش کنم این عبارت دیده میشه و همین باعث میشه یکخرده اعتماد به نفسم بیشتر بشه .

Hey problem I have a big God.

از تعطیلی توسعه خیلی ناراحت نشدم هر چند به پولش احتیاج داشتم ولی دلم برای دوستان خوبم تنگ میشه.

+ نوشته شده در  شنبه 15 مرداد1384ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

امروز موندم خونه تا مراسم تحلیف رییس جهمور جدید رو ببینم.خاتمی متن حکم تنفیذ رو می خوند .احمدی نژاد حکم رو گرفت و دست رهبر رو بوسید.یاد مراسم تنفیذ حکم خاتمی افتادم .خاتمی اولین رییس جمهور تاریخ ایران بود  که دست نبوسید.نمی دونم همیشه میگن  گذر زمان خیلی چیزها رو حل می کنه به همین دلیل من هم ترجیح میدم فعلا  در مورد خاتمی ننویسم تا وقتی که بتونم به دور از هر احساسی و با منطق در موردش بنویسم. ولی خاتمی بیشتر از اینکه رییس جمهور باشد معلم اخلاق بود برای ما .خداحافظ استاد اخلاق

عکس از محمد حیدری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مرداد1384ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

امروز دریکی از شماره های سال 76 نگاه نو شعری دیدم که خیلی خوشم اومد.هر چند یک نثر خوب روبیشتر از یک شعر خوب دوست دارم ولی این شعر خیلی وصف حال منه در این روزهای نگرانی و دلتتگی. این شعر رو رضا چایچی نوشته .

صدای باران را می شنوم

که بر واژه هایت می چکد

 قدری صبر کن

شاید برف بازایستد و راهها بازشوند

اینجا سیمها زیر پای کلاغها می لرزند

 و برآسمان من خط می کشند

 از گوشی بوی رستن گیاه می آید

 اگر می توانستم با صدایت پلی بسازم

 نه گوشی را نگذار

 شاید کلاغها پرواز کنند و بروند و راهها باز شوند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مرداد1384ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

اکبر گنجی در بیمارستان میلاد در آستانه مرگ قرار گرفته است .می گویند گنجی دیشب تشنج کرده و حال عمومی وی به شدت وخیم گزارش شده است.فردا روز شنبه ساعت 8 شب به مناسبت 50 روز اعتصاب غذای گنجی مراسم دعا در مقابل منزل وی برگزار می شود. آدرس :سعادت آباد،علامه جنوبی ،کوچه 19 (شهید حق طلب )پلاک 23.برای توضیح بیشتر و پیدا کردن راحت آدرس:دانشکده زبانهای خارجه دانشگاه علامه طبابائی در ابتدای این کوچه قرار گرفته است .
+ نوشته شده در  جمعه 7 مرداد1384ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

این روزها خبرهای خوبی به گوش نمی رسد .امروز به محض ورود به تحریریه  سولماز گفت مسعود بازداشت شده.مسعود باستانی همکار و دوست خبرنگارمان است که طبق گفته سایر بچه ها از قبل هم به دلیل پیگیری وضعیت گنجی و مصاحبه با چند رسانه به اصطلاح بیگانه تهدید شده بود ولی این تهدیدها روزی عملی شد که قرار بود مراسم دعا برای سلامتی گنجی در بیمارستان میلاد برگزار بشه.مسعود اکنون در زندان اوین است .می دونم در این شرایط هیچ کاری نمیشه کرد جز دعا کردن .یادش بخیر روزنامه توسعهُ وقتی سی دی اپرای عروسکی رستم و سهراب رو  خریده بودم و خیلی از دوستام اذیت می کردند که چطور ۶ تومان برای این سی دی پول دادم مسعود اصرار داشت که این  سی دی رو  بهش بدم ولی حالا مسود باید در زندان صداهایی رو بشنوه که سایر دوستانی که قبلا اونجا بودند  شنیدند و نتونستند حتی بعد از آزادی هم اون صداها رو به فراموشی بسپارند .صداهای ماندگار برای نسل ما که هر روز در هراسی جدید شبهای تار رو به صبح رسوندند.فعلا فقط میشه منتظر

موند.پس برای سلامتی و آزادی  دوست و همکارمان دعا کنیم .

Zarafshan_0991000.jpg

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مرداد1384ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

خواهرم امروز ساعت هفت و ۳۵ دقیقه مادر شد و من خاله یک پسرکوچولوی کپل . لحظات انتظار در بیمارستان میلاد چقدر سخت بود دعا برای تولد یکی و دعا برای سلامتی دیگری.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مرداد1384ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

در پی وخامت حال اکبر گنجی روزنامه نگار و نویسنده ایرانی و انتقال وی به بیمارستان میلاد ، عده‌ای از وبلاگ نویسان و دوستان وی قصد برگزاری مراسم دعا برای وی را دارند. این مراسم روز دوشنبه مورخ 3/5/84 ساعت 6 بعداز ظهر برگزار خواهد شد. قابل ذكر است كه بیمارستان میلاد از دو ساختمان اصلی تشکیل شده یکی ساختمان بیمارستان و یکی ساختمان اورزانس. تجمع حمايت از گنجی و دعا برای سلامتی وی جلوی محوطه بیمارستان که محل بستری کردن بیماران است برگزار خواهد شد.
+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مرداد1384ساعت 8:18 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده