تبليغاتX
پرنده خارزار

پرنده خارزار

تو به ویرانی این یا’س بکوش

من خیلی نگرانم .نگران آینده. از صبح تاحالا و در این چند روز اینهمه خبر از تحریم و انزوای ایران.هیچ کس هم جرات نمی کنه حرفی بزنه ، اوضاع داخلی هم که دیگه قوز بالا قوز .چرا اصلا هیچ اراده ای برای حل مشکلات این مردم وجود نداره.به خدا من یکی دیگه خسته شدم .همیشه سرم درد می کنه .این همه خبر از فقر،بدبختی، به جای اینکه فکری به حال مردم بشه ،محاسن مسئولان روزبروز بلندتر میشه.

 

روزهای اول که اومده بودم اینجا، سر تیترهام  مشکل داشتند.یکی از بچه ها می گفت اونروزهایی که می گفتید تحریم انتخابات باید به این روزها فکر می کردید،حالا هم باید شکست رو بپذیرید به جای طعنه زدن ،نقد بنویسید.ولی کدوم نقد؟ نقد چی ؟نوشته ها وانتقادها می پوسند و فراموش می شوند ولی هیچ قدمی در راستای حل مشکلات برداشته نمیشه و به جایش کمیته ای برای برخورد با تخریب کنندگان رئیس جمهور محترم شکل می گیره.

انگار هیچ اراده ای برای حل مشکلات وجود نداره .انگار این مردم باید در همین منجلاب دست و پا بزنند تا دوباره چهار سال دیگه به خاطر وعده های عدالت و مهرورزی بیان پای صندوقهای رای و رایهای میلیونی بدهند تا کابینه فامیلی شکل بگیره و دوباره روز از نو و روزی از نو.

 

مثلا همین کارتن خوابهایی بدبخت  . دیگه خسته شدم اینقدر تیتر زدم دولت زدم دولت مهرورز چرا سکوت؟.بچه های ایسنا و فارس هم که تا الان هرکدوم بیشتر از 10 تا خبر و گزارش کار کردند..حالا اینکه چند بارتوسط شورای شهر و بقیه و حتی نمایندگان مجلس به احمدی نژاد نامه نوشته شده و درمورد وضعیت کارتن خوابها تذکر داده شده بماند و اینکه هیچ اقدامی صورت نگرفته ..اینکه همین هفته قبل چادرهاشون آتیش گرفت و دو نفرشون در آتیش مردند و اینکه چند نفرشون هنوز در خیابانها سرگردانند.و یکیشون هم بالای پل عابر پیاده کنار خونه ما ...

 

امروز  در یک خبر اومده نیم میلیون خانوار ایرانی منتظرند تا بتونند از خدمات کمیته امداد استفاده کنند.حالا این خدمات ماهی 8 تا 18 هزار تومان بوده که امسال شده 25 هزار تومان.نیم میلیون خانواده حداقل هر خانواده رو حداقل 3 نفر هم در نظر بگیریم (که معمولا این خانواده ها بیشتر از اینها بچه دارند)میشه 15 میلیون نفر به هر خانوار هم ماهی 25 هزار تومان میدهند و این رقم رو بر تعداد اعضای خانواده اگه تقسیم کنیم ....جالب اینجاست در حالیکه آستان قدس دارای ثروت میلیاردیه و کارخانه و باغها و ویلاهای مصادره ای و ... احمدی نزاد برای توسعه آستان حرم  بودجه چندصدمیلیونی اختصاص میده ...

آمار بیکاری،فقر،ایدز،فروش کلیه ،خودفروشی،اعتیاد رو هم که دیگه وقتی می بینی از زندگی ناامید میشی. حالا به این اخبار ،اخبار قتل،تجاوز و ...رو هم اضافه کنیم دیگه میشه انفجار.در این کشور مردم حتی مالک جسم خودشون هم نیستند اینقدر که در نوع لباس پوشیدن و روابط جنسی هم برای افراد حد و حدود تعیین کردند.

یک سهام عدالت خواستند به این مردم بدبخت که زیر خط فقر زندگی می کنند بدهند،نفری 2 میلیون تومان سهام که حق فروش اون رو ندارند با اقساط 20 ساله و تازه اول به خانواده های شهدا،جانبازان ،ایثارگران و بعد افرادی که ریر خط فقرند حالا کی این سهام رو بدهند خدا داند.

 

بعضی وقتها با خوندن یک خبر حالم بهم میخوره  از این همه حقارت و بدبختی که به مردم تحمیل شده.یکی از بچه ها میگه من فکر نمی کنم تو در زندگیت مشکل چندانی داشته باشی پس چرا این همه خودت رو اذیت می کنی و یکی دیگه از بچه ها هم میگه آخه اینجوری که تو پیش میری تا چند سال دیگه هم دوام نمیاری.خیلی دلم میخواد یکخرده که نه خیلی زیاد نسبت به همه چیز بی تفاوت باشم .دلم میخواد مثل بقیه زندگی کنم .حتی مثل مردمی که خیلی هم مشکل دارند ولی دیگه به بی خیالی زدند و دارند همین طور به این زندگی ادامه میدن. ولی آخه دوام آوردن و زندگی کردن به چه قیمتی؟زندگی کردن که نمیشه اسمش رو گذاشت باید گفت زنده موندن به چه قیمتی؟؟؟

پسر کوچولوی تقریبا ۴ ساله ای گوشه میدون انقلاب نشسته بود سه سال قبل.نخواستم بهش پول بدم که می دونستم اون پول برای این بیچاره خرج نمیشه.از کیفم یک سیب درآوردم و به پسر دادم.بهمن ماه بود .پسر نگاهی کرد و گفت این رو باید چیکار کنم.پسر نمی دونست اسم این سیب و پسر نمی دونست سیب یعنی چی.فقط تونستم کنارش بشینم و بگم این رو باید گاز بزنی و ....نمی دونم با این صحنه هایی که همیشه جلوی چشمام رژه میرند چطور باید بی خیال باشم ؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر1384ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

دیشب رفته بودم اورژانس بیمارستان.روی در شیشه ای ورودی یک کاغذ چسبونده بودند که روش نوشته شده بود:سیستم گرمایشی خراب است،در را ببندید.حالا اینکه بخش پذیرش این بیمارستان در حیاط بیمارستانه که دیگه جزو استثناهایی است که فقط فکر کنم بشه همینجا دید.  یک آقایی پاش بدجور سوخته بود ولی همین طور در محیط آلوده راهرو روی نیمکت نشسته بود.تعجب کردم که چرا کسی هیچ کاری براش انجام نمیده.بقیه مریضها هم یا پشت در اتاق دکتر منتظر ایستاده بودند و یا در حال رفت و آمد در راهروی باریک اورژانس بودند.دلیل اینهمه رفت و آمد و جنب و جوش فقط سرمای هوا نبود بلکه بخش اورژانس بیمارستان دارو نداشت،اصلا این بخش داروخونه نداشت و کلیه بیمارها باید داروهاشون رو از داروخانه ای که منشی می گفت،می خریدند. اون پسر بیچاره هم با اون پا اینقدر اونجا موند تا خواهرش وسایل و دارو گرفت و برگشت..حالا درصد سوختگی و امکان عفونت و بقیه بماند بیچاره چه دردی تحمل می کرد.به در و دیوار هم کلی از این برگه های هشدار درمورد بیماریهای مختلف زده بودند.درمورد دیابت یک پوستر بزرگ و در مورد ایدز،دو تا قاب کوچیک که اینقدر بالا زده شده بود که من با این قدم نتونستم بخونم وای به حال بقیه.یک کاغذی هم بود که با ماژیک روش نوشته بودند شستشوی دستها ؛پیشگیری از بیماریهای روده ای.

کنار دختر آمپول زن، یکی از آقایون خدمات با لباس آبی پررنگ نشسته بود و یکی از اپراتورهای آقا.مرد گفت خب دیگه شروع کنیم.دختر یک نایلون بزرگ پف فیل از کشوی میز در آورد و شروع کرد به خوردن .اون آقای خدماتی هم اومد و یک مشت بزرگ از توی نایلون پف فیل برداشت .من هم که با چشمای گردشده از تعجب داشتم بهشون نگاه می کردم .اصلا حواسم نبود طوری که دختر متوجه نگاههای متعجب من شد.آخه بابا آدم خونه خودش هم می خواد چیزی بخوره،دستهاش رو میشوره وای به حال محیط  بیمارستان و از همه بدتر اون آقای خدماتی که احتمالا قبلش دستش رو به دیوار و توالت کثیف بیمارستان زده بود(این اصلا ربطی به وسواس من در مورد دست شستن نداره ) و جالب دختر بود که حالا نمیگم قبل از آمپول زدن به خاطر مریض بیچاره بلکه بعد ازآمپول زدن به خاطر سلامتی خودش هم که شده ،دستهاش رو نمی شست.دکتر اما خیلی خوب بود.خانومی خوش اخلاق که دستکش دست کرده بود..وقتی رفتم داروخونه ،همه مریضهای مراجعه کننده به اورژانس و یا همراهانشون رو میشد اونجا پیدا کرد.خیابون هم یکطرفه بود و موقع برگشتن کلی راه پیاده باید میومدم.تازه خوبه آلودگی هوا کمتر شده.

 آمپول رو روی میز گذاشتم ،دختر یک نگاهی کرد و گفت : تو با موتور رفتی.با تعجب گفتم: چرا ؟گفت آخه صورتتون خیلی سرخ شده .گفتم :نخیر،من با دوچرخه رفتم.خب معلومه که وقتی خیابون یکطرفه است  همه مجبورند این مسیر رو (از داروخونه تا بیمارستان)پیاده  گز کنند.بعد هم دیگه این ساعت شب باید هوا اینقدر سرد باشه که صورت آدم سرخ بشه.خلاصه دختر هم پشت چشمی نازک کرد و گفت برو از همون پذیرش بیرون،برگه تزریقات بگیر.آقایی هم که در اون اتاق گرم نشسته بود مشغول صحبت با تلفن بود تا اینکه بالاخره دختر جوونی که با عشوه اونجا می چرخید ،گفت پول رو بده به من. تازه این جالب بود آقا به بهونه نداشتن پول خرد ،از هر مریض ۵۰ تومان بیشتر می گرفت .درسته که ۵۰ تومان پولی نیست ولی وقتی در تعداد مریضها و روزهای سال ضرب کنیم رقم چشمگیری میشه.به قول مامانم همه راه دزدی رو در این کشور یاد گرفتند. حالا مشکل من که فقط ادامه همون گلودرد شدید بود ولی بیچاره بقیه مریض ها ،مخصوصا بچه ها و افراد پیر.اونوقت مسئولان میشند مصاحبه می کنند که باید بیماران اورژانسی حتما پذیرش بشند و ..خب پذیرش بدون دارو چه فایده ای داره؟بعضی اوقات تعجب مبکنم که چطور ماها هنوز زنده موندیم و داریم نفس می کشیم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آذر1384ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

انصافا خیلی دلم به حال خودم سوخت.داشتم از دندون درد می مردم و چون دوره آنتی بیوتیک مصرف کردن هنوز تموم نشده بود و می دونستم دکتر رفتن در این شرایط فایده ندارد ،ترجیح دادم درد رو تحمل کنم.غروب 5 شنبه خیلی با خودم کلنجار رفتم .از کلیه روشهای تمرکز برای کاهش درد استفاده کردم ولی درد دندونم لحظه به لحظه بیشتر می شد.بالاخره نتونستم تحمل کنم و ساعت 9 شب خواستم برم دکتر.ولی چقدر بد بود.چون با پولی که داشتم نمی نوتستم برم دکتر.سولماز هم نبود .با روزبه رفتند مشهد.نمی تونستم تا صبح شنبه صبر کنم .برای اولین بار دلم برای تنهایی خودم سوخت.همش با خودم می گفتم اشکال نداره فرض کن یک کشور دیگه زندگی می کنی و هیچکس رو هم نمی شناسی....ولی این تو بمیری از اون تو بمیریها نبود .هیچکدوم از ساکنان ۷ واحد دیگه رو هم نمی شناسم بجز آقای مالک ساختمون که روز قولنامه نوشتن همش سفارشات اخلاقی می کرد تا اینکه من هم لجم گرفت و گفتم اصولا زندگی هر کسی به خودش ربط داره و شما نمی تونید در روابط و رفت و آمد دیگرون به این خاطر که مجرد هستند دخالت کنید .ولی خب چون من تا الان بچه مثبتی بودم (البته به نظر آقای صاحبخونه)به مشکلی برنخورده بودیم.به همین خاطر رفتم دم در و بهش توضیح دادم که احتیاج به پول دارم تا صبح شنبه که بتونم برم بانک.دخترهاش از لای در به من نگاه می کردند .کوچولوها حتما دلشون به حال من سوخته بود......فقط این رو بگم که با چهارتا آمپول بی حسی که به دندونم زده شد،باز هم درد داشت و امکان نداشت دکتر بتونه منو از شر این دندون عقل خلاص کنه.بالاخره هم یک پانسمان و ...

غذا خوردنم که دقیقا شده مثل موشهای خیابونی.هنوز که هنوزه نمی تونم دهانم رو درست بازکنم و از همه بدتر دیگه نمی تونم بلند بخندم.از همه بدتر امروز اینجا خوراکی بارون بود.پویا برامون کلوچه محلی آورده و بوذرجمهری از دوبی شکلات آورده و تازه امیر همایون امروز اینجا برای همه سمبوسه درست کرد.یعنی همینجا سرخ کرد .واقعا خوشمزه شده بود.اینجا یکی از چیزهایی که خیلی جالبه ،بحث در مورد آشپزی و ..است.امیرهمایون دستپخت خیلی خیلی خوبی داره .روزبه بوالهری هم در دوره کوتاهی که اینجا میومد یکبار دسر شکلاتی آورد و یکبار دیگه هم پاستا پخته بود که خیلی خوشمزه شده بود..و چون بحث سر آشپزی و رو کم کردن بود قرار شد یک روز هم من غذا بپزم.بگذریم از اینکه سر راه از سولماز قابلمه گرفتم و ...ولی من هم سالاد ماکارونی درست کردم و قورمه سبزی.غذا پختن برای حدود 20 نفر خیلی سخت نبود ولی همش نگران بودم .خلاصه آقایون و خانومها همشون تائید کردند که انصافا دست پخت خوبی دارم  و اینکه تعجب کرده بودند و بعضی ها هم می گفتند حالا بگو مامانت کی اومده بود بهت کمک کنه .و یا اینکه از کدوم رستوران غذا گرفتی و سولماز عزیزم که اینجا بود کلی ازم تعریف کرد.البته به خودم حتی یک قاشق قورمه سبزی هم نرسید .و اما امروز نفیسه عزیز و هنگامه هم سوپ پخته بودند  که کلی باعث خوشحالی من شد و کلیه این اتفاقات خوب باعث میشه که من دیگه دلم برای تنهایی خودم نسوزه...نمی دونم شاید هم خیلی ایده آلی فکر می کنم و شاید هم خیلی خودخواهم چون اصلا حاضر نیستم سکوت و آرامش زندگیم  با حضور یک مرد به هم بخوره.نمی دونم اگه دندونم زود خوب بشه به این موضوع بیشتر فکر می کنم.   

+ نوشته شده در  شنبه 26 آذر1384ساعت 6:12 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

در این شرایط تنها چیزی که کم داشتم،مریض شدن بود.دندون عقل مثلا عصب کشی شده عفونت کرده و از دیشب تا الان عفونت گوش و گلو هم بهش اضافه شده.به زور میتونم حرف بزنم ،حتی به زور میتونم دارو و آب بخورم.غذا خوردن که دیگه هیچی.اعصابم  هم بهم ریخته .از شنبه باید برم دنبال تسویه حساب دانشگاه تا بتونم مدرکم رو بگیرم .چون فکر می کردم بهش احتیاجی ندارم،پیگیر کار نشده بودم ولی فعلا موندم لنگ ترجمه همین مدرک.اعصابم از دست خودم خورد شده.موندم سر چندراهی.همیشه هم که ادعام میشه خودم میتونم کارهام رو ردیف کنم ولی دیگه این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست.هر چقدر هم بیشتر فکر می کنم و تجزیه تحلیل بدتر گیج میشم.شاید خودم هم نمی دونم چه غلطی دارم می کنم؟؟؟!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

قرار بود تا اول بهمن ننویسم ولی امروز هر چقدر با خودم کلنجار رفتم دیدم نمی تونم ننویسم چون ممکنه در آینده نزدیک این فرصت رو خیلی کمتر داشته باشم تا الان.شاید هم این بار شتر معروف در این خونه نشست و من دو ماه مونده به روز تولدم  و قبل از اینکه  اتفاقات خوبی که منتظرش هستم  و کلی هم برنامه ریزی کردم ، اتفاق نیفته ،از این دنیای فانی رخت بربستم...البته من مرگ رو یک بار تجربه کردم .خیلی جالب بود و خوب.نمی دونم فکر می کنم بزودی درموردش بنویسم.هرچند خیلی دلم می گیره..(إإإإإإإإإإ قرار بود دیگه از دلتنگی ننویسم)  

 

امروز یک واکسی حدودا 40 ساله وارد آفتاب شده بود تا کفش های یکی از بچه ها رو واکس بزنه.وقتی زنگ رو زده بود بچه ها در این سرما دلشون نیومده بود ردش کنند.مهران قاسمی بلافاصله اومد و گفت :خواهر بیا یک سوژه.از زندگی اینها بنویس .(قراره در مورد یکسری مشاغل مختلف بنویسیم که کمتر بهشون پرداخته شده مثل شغلی به اسم دادزن،باورتون میشه که این هم یک شغله با روزی 3 تا 4 هزار تومان.البته در چند روز بعد بیشتر می نویسم) .وقتی رفتم سمت واکسی ،خب خواستم رعایت ادب رو کرده باشم تا به خاطر سر و وضع و شغلش احیانا جلوی بچه ها تحقیر نشه .خیلی مودبانه گفتم آقا من و شما می تونیم چند دقیقه با هم صحبت کنیم.مرد با چشمان متعجب چنان نگاهی به من کرد  که بلافاصله گفتم می خوام در مورد شما بنویسم.مرد با قیافه ای کاملا جدی و در عین حال مبهوت گفت من وقت ندارم.این که من چقدر ضایع شدم بماند...مهران بلافاصله شروع کرد به توضیح دادن که من(یعنی من) خبرنگارم و میتونم از مشکلاتش و ...بنویسم. من هم همش فکر می کردم که با این آقا واکسی هماهنگ کردند تا دوباره من رو سرکار بذارن.خلاصه آقا گفت شما تشریف بیارید پایین وسایلم  اونجاست و من میتونم اونجا حرف بزنم .حالا نمی دونم چرا از این پله ها می دوید.اینکه من مجبور شدم از این پله های سرد برم پایین بماند.وقتی رفتم پایین مرد در خالیکه از در بیرون می رفت گفت :من الان باید برم .شنبه دیگه فرصت دارم باهاتون حرف بزنم....

وقتی برگشتم بالا ،بچه ها با دیدن قیافه من زدند زیر خنده .صحنه خنده داری شده بود.یکی از آقایون می گفت بابا طرف دررفت اونجوری که تو باهاش حرف زدی....من هم گفتم خب بابا بنده خدا فکر کرد من قراره بهش پیشنهاد ازدواج بدم هل شد رفت..و یکی از بچه ها هم میگه اون مرد فکر کرده ما خواستیم دست بندازیمش ...مهران هم میگه بابا تو نتونستی با یک واکسی هم مصاحبه کنی...

همیشه برام جالب بوده که این افرادی که ما بهشون گیر می دیم و باهاشون مصاحبه می کنیم ،چه احساسی نسبت به ما دارند...و از اون بیشتر زندگی افرادی برام جالب بوده که مشاغل خیلی پایینی دارند.خیلی دلم می خواد بدونم زندگی رو چطور می بینند.یک بار هم با خانومی حرف میزدم که در گوشه یکی از این توالت عمومی ها(،البته نه از این توالت های بهداشتی قرن بیستم که ساخته شدنشون رو در میادین شهر مدیون رئیس جمهور هستیم )از صبح تا شب زندگی می کرد.خیلی هم از زندگی ناراضی نبود و فقط ناراحت بود که بدلیل مخالفت همسر دخترش نمیتونه نوه اش رو زیاد ببینه  .جالب اینه که این افراد،این زندگی رو پذیرفتند و چندتایی که من باهاشون حرف زدم می گفتند خب قسمت ما هم این بوده دیگه.یا بعضی هاشون می گفتند چیکار می تونیم بکنیم..و یا بعضی هاشون فقط در مقام مقایسه از زندگیشون ناراضی می شدند ولی در جمع خودشون نه ... نمی دونم این باور به قسمت،که در خیلی موارد دیگه هم میشه دید،خیلی دلم می خواد در این مورد بتونم به یک تحلیل درست برسم. .مخصوصا باور به قسمت در ازدواج .این" قسمت" خیلی ذهنم رو به خودش مشغول کرده .شاید هم استفاده از  قسمت توجیهی باشه برای پوشاندن اشتباهاتمون. ولی آخه خیلیها هم از قسمتشون راضی هستند ... در بین دوستهام هستند زن و شوهرهایی که هیچ وجه اشتراکی با هم ندارند ولی میگن قسمت ما این بود.خب پس سهم عقل اینجا کجاست و وقتی همین آدمها از هم طلاق می گیرند،اونوقت هم باید گفت قسمت این بوده .نمی دونم شاید هم به خاطر اینکه این چند روز به این موضوع خیلی فکر کردم و مغزم هنگ کرده .یعنی اگه تصمیم اشتباه بگیرم می تونم بگم قسمت این بوده..

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آذر1384ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

چون خیلی کارهای نیمه تموم دارم که باید انجام بدم و خیلی کتابهایی که باید بخونم و خیلی حرفهایی که نباید بزنم و به چندین و چند دلیل دیگه تا اول بهمن ماه فقط دوست دارم خواننده وبلاگهایی باشم که دوست دارم. می دونم که دلم خیلی تنگ میشه  اگه اینجا ننویسم ولی خب بهتره اینجا یک مدت آروم باشه و این همه بوی دلتنگی ،غم و مصیبت نده.فقط دیگه نمی دونم در این مدت از دلتنگی ها و تنهاییم باید به کی بگم؟؟؟؟ هرچند نگفتن و ننوشتن شاید خیلی بهتر باشه  .
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آذر1384ساعت 8:9 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

امروز از اون روزهایی بود که واقعا به یک خبر خوب احتیاج داشتم.اون خبر خوب هم بالاخره رسید.یک ایمیل که تقریبا یک ماهی می شد منتظرش بودم.هرچند هنوز نمی تونم خیلی به نتیجه نهایی مطمئن باشم .ولی خب بوهای خوبی به مشام میرسه .هم خوشحالم،هم یک خرده نگران.به قولی: تا خدا چی بخواد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آذر1384ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

به همین زودی هفت روز گذشت.هفته قبل،سه شنبه سیاه خبرنگاران و دیروز خلبانی که مقصر شناخته شد و امروز سکوت بلاگستان.خیلی گشتم ،خیلی تا یک پست پیدا کنم ولی ...

به نظرم اشتباه کردیم،همانطور که آسیه  امینی نوشته.دوستی میگه همه می ترسند و حق دارند.من هم از این به بعد می ترسم.چون من هم می خوام یکبار حق داشته باشم.

اون روز نوشته دوستی رو در مورد این حادثه خوندم که همیشه احساس خاصی به نوشته هاش داشتم.دلم گرفت .احساس کردم چقدر از ما دور شده ،چقدر سرد نوشته ولی حالا می فهمم که چقدر اشتباه کردم.مگه همه ما که بودیم و دیدیم.....بگذریم که این نیز بگذرد.

روحشان شاد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آذر1384ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

احتیاجی نبود کمیته پیگیری تشکیل بشود.احتاجی نبود در بند ۳ بیانیه ای که روز شنبه در انجمن امضا شد،از مسئولان بخواهیم که مسئولیت پذیر باشند ،بخواهیم که معذرت خواهی رسمی بکنند،امروز خلبان مقصر شناخته شد.خلبان ۳۰ ساله مقصر بود.حال جنازه سوخته خلبان هم در گور خفته و دیگر نمی توانند به دادگاه بکشانندش.چرا که امروز گفتند هواپیما طبق استانداردهای روز دنیا پرواز می کرده و دلیل دو ساعت تاخیر ،نقص فنی نبوده .امروز با سربلندی اعلام شد :به شایعات پایان داده شد. 

به قول ناشناسی که در نظرش نوشته موسادوار شایعه پراکنی می کنیم،باید امروز دست از شایعه پراکنی برداریم و امروز از مسئولان عذر خواهی کنیم .دیگر از پرواز با این هواپیما نترسید که مطابق استانداردهای روز دنیا پرواز می کند.بیشتر از این چه می خواهید؟امنیت پرواز ؟به قول دوستی باز هم مردگان مقصر شدند. آیا باز هم بیانیه خواهیم نوشت؟ و  البته به بیانیه ترتیب اثر داده شد.خیلی زود پرونده پیگیری شد و مقصر شناسایی .

متن خبری که خلبان را مقصر اعلام کرد.

(اینقدر خسته ام از بغض های فروخورده ،از فریادهای در گلو خفه شده ،از حرمت انسانی که براحتی لگدکوب میشه،از تکرار مصیبت، مصیبت ....خدایا تو شاهدی مگه نه؟؟؟؟دلم می خواد دوباره ساعتها گریه کنم )

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1384ساعت 5:28 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

امروز یک دوست ایمیل زده و این رو برام فرستاده.توصیه می کنم حتما کلیک کنید و ببینید  برای اینکه به خودمان بقبولانیم  خوشبختیم و قدر خود را بدانیم مجبور به تهیه چه آمار و ارقامی شده اند.من که بیشتر احساس بدبختی کردم.
+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1384ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

همین الان تماس می گیرند و میگند برنامه امروز کنسل شد.میگند دو هفته دنبال مجوز دویدند و علیرغم اینکه بهشون قول داده بودند امروز می تونند همایش خیابانی داشته باشند،ولی مجوز ندادند و همایش خیابانی بیماران ایدزی رنگین کمان لغو شد .میگند تمام خستگی ها به تنشون مونده .میگن همه چیز رو آماده کرده بودیم و همه هم آماده بودند .میگن چی بگیم که چرا مجوز ندادند؟

این هم حمایت از بیماران ایدزی،این هم اهمیت اطلاع رسانی ،این هم انگ زدایی،این هم مسئولان مسئول...

بچه ها میگن ما باز هم دنبال مجوز هستیم .میگن ما حتما این برنامه رو برگزار می کنیم.

بچه ها باید مجوز بگیرند تا به مردم آگاهی بدهند و بعضی ها بدون مجوز (همان طور که در چندین پست قبلی نوشته بودم) در این پیاده روهای شلوغ بدوند و بعضی ها خیابون ببندند و شعارهای خوب خوب !!!بدهند.۳۰ بیمار،۳۰ انسان،۳۰ قربانی به مدت دو ساعت در گوشه ای از پارک کوچیک میدون هفت تیر می خواستند فقط به مردم بگن که ما هم هستیم و ما هم مثل شما سالم بودیم ،پس شما هم یاد بگیرید و این موارد رو رعایت کنید تا سالم بمونید.ولی حتی همین گوشه کوچک پارک رو هم از اونها دریغ می کنند ..واقعا دیگه نمی دونم چی بگم؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1384ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

نمی دونم کی بود با یکی از دوستام رفته بودم فیلم مهمان مامان رو ببینم.احساس می کردم این فیلم فقر مردم رو دستمایه ای قرار داده برای خنداندن دیگران. ولی دوستم نظر دیگه ای داشت .می گفت این فیلم داره میگه شرایط همینه که هست ... این مردم هستند که باید به خودشون کمک کنند اون هم در کشوری که حمایت اجتماعی مفهومی نداره...فکر می کنم واقعا در این شرایط که مسئولان محترم به جای اینکه فکری به حال مطالبات 70 میلیون ایرانی بکنند در حال اعلان جنگ به دنیا هستند و واقعا معلوم نیست چه آینده ای در انتظارمون هست بهترین کار همینه .یعنی مردم خودشون به خودشون کمک کنند. وای به حال کسی که در این شرایط بیمار بشه و سرو کارش به بیمارستان و دکتر و ...بیفته. و وای به حال کسی که بیماری ای داشته باشه که هنوز خیلی از مردم از به زبون آوردنش هم می ترسند.ایدز ایدز ایدز .تقریبا هر چند روز یکبار آمار جدیدی از تعداد فوت شدگان این بیماری و تعداد مبتلایان در شهرهای مختلف توسط مسئولان داده میشه .جالبه که تعداد فوت شده ها در برخی از شهرها بیشتر از تعداد مبلایانی است که تا همین پارسال در این شهرها اعلام می شد.ولی از این مسئولیت پذیری مسئولان ایرانی که بگذریم (که اگه هم نگذریم به جایی نمی رسیم)در هفته گذشته تلویزیون وسط آگهی های تبلیغاتی ،مدام این کلیپ رو پخش می کرد که بیاید به هم قول بدهیم از ایدز بیشتر بدانیم و ....می گفت ایدز در کمین همه است مخصوصا شما جوانان و بعد دوباره همون دختر شمع به دست سفیدپوش  که نمی دونم می خواست چه چیزی رو به بیننده القا کنه ،بدون اینکه  به مردم بگند که باید چی بدونند و از کجا بدونند...(همین چند ماه قبل بود که یک پدری،پسرش رو به خاطر اینکه ایدز داشت با ضربات چاقو کشته بود).خب کی وظیفه آگاهی دادن به این افراد رو بر عهده دارد اون هم در شهرهای دور و ...

اما در این شرایط عده ای از بیماران مبتلا به ایدز دور هم جمع شدند و گروهی به اسم رنگین کمان رو تشکیل دادند.اعضای این گروه علاوه بر اینکه وظیفه حمایت از سایر بیماران ایدزی رو بر عهده دارند البته در حد توان مالی شون ،برنامه هایی هم برای آگاهی رسانی به افراد عادی که اونها هم در معرض خطر این بیماری قرار دارند،بر عهده دارند .اعضای این گروه ابتدا آموزش های لازم رو به خود بیماران مبتلا به ایدز و خانواده هاشون می دهند و بعد این روند همین طور تکرار میشه.حالا اعضای این گروه تصمیم گرفتند دایره اطلاع رسانی رو وسیع تر کنند و به همین خاطر یک همایش خیابانی برپا کردند.البته در برنامه ای که هفته قبل و با همکاری چند گروه و انجمن دیگه برگزار شذه بود،اعضای رنگین کمان هم حضور داشتند ولی برنامه فردا مخصوص اعضای رنگین کمانه.این برنامه هم قرار بود 5 شنبه برگزار بشه که خب دلیل لغوش مشخص است.اما فردا از ساعت 11 و نیم اعضای رنگین کمان در میدان هفت تیر همایش خیابانی دارند و خودشون وظیفه اطلاع رسانی به مردم را برعهده گرفتند.پس شما هم بیایید تا بیشتر بدانید و خودمان به خودمان کمک کنیم.

(من باز هم یک معذرت خواهی به دوست  خوبم  بدهکارم.چون قول داده بودم امروز اونجا باشم تا بتونم برای برنامه فردا کمکشون کنم . ولی حتما فردا تلافی می کنم).

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1384ساعت 7:25 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

یکی از بچه ها میگه یک خبر بد،یک خبر بد دیگه ...آماده باش شارون برای حمله به ایران تا ماه مارس(فروردین).یعنی واقعا قراره به ایران حمله بشه؟ 
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1384ساعت 12:37 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

خیلی ها آمده بودند . همه خاموش و یا گریان.گویا فقط اعلامیه هایی که بر در و دیوار انجمن صنفی زده شده باید پاسخگوی سکوت همه باشدو بیان کننده همه آن چیزی که برای بیانش جمع شده بودیم.اولی پیشنهاد خنده داری می دهد :یک روز را تعیین کنیم و در آن روز به مدت یک ساعت هیچ خبری بر روی خروجی تلکس خبرگزاریها قرار نگیرد به نشانه اعتراض .چند ماه قبل هم کوچک زاده ،نماینده اصولگرایی که همواره چفیه بر گردن دارد وقتی به جمشیدی ،خبرنگار روزنامه شرق گفته بود بی پدر و مادر ،همه تصمیم گرفته بودند یک روز (اگر اشتباه نکرده باشم)اخبار مجلس را تحریم کنند ولی ....

یلدا معیری اما از کتک خوردن عکاسان می گوید هنگامی که رفته بودند از جنازه سوخته دوستانشان عکس بگیرند و از کتک خوردن در روزهای دیگر توسط همین ماموران انتظامی جمهوری اسلامی...ساتیار امامی از رفتن برادران می گوید .گاهی بغض اجازه نمی دهد حرف بزند...

 کامبیز نوروزی هر چند قرار است از تدوین پروتکلی برای تامین امنیت خبرنگاران صحبت بگوید اول کلی از اینکه خطر و اتفاقاتی از این دست ویزه شغل خبرنگاری است و از اینکه ما خبرنگارها خودمان در برابر کارفرهایمان کوتاه می آییم حتی در مواردی که انجمن از ما حمایت کرده ،صحبت می کند تا بعد از این ژروتکل سخن بگوید...دعواهای روزنامه همبستگی که کار به حضور پلیس 110 کشید البته به دعوت مدیر مسئول هنوز فراموشمان نشده است و حضور انجمن صنفی . جالب بود در حضور همین انجمن کار به درگیری و زدو خورد کشید و انجمن که ناظر همه چیز بود علیرغم نامه نگاریهای چندین و چندباره ما،حق را به مدیر مسئول داد و او هم ماه بعد به نوبت همه خبرنگارانی را که نام شورشی بر آنان نهاده بود،اخراج کرد.....

 

دکتر معتمدنژاد هم آمده بود و از ارائه لایحه ای برای تامین امنیت شغلی خبرنگاران خبر داد.لایحه ای که در دولت خاتمی به دلیل مشغله فراوان بر روی میز هیئت دولت بدون امضا مانده بود . (امیدی به امضای آن در دولت مهرورز رئیس جمهور مردمی هست؟؟؟)  

و اما در این جمع ،فقط آسیه امینی بود که گفت آنچه را که دیگران نتواستند و یا نخواستند و شاید هم ترسیدند بگویند.انصافا شجاعانه گفت و با تحکم ،بدون سانسور،بدون ترس و یا لحاظ بعضی ملاحظات که تمام کارمان شده ملاحظه و سانسور و خودسانسوری.

آسیه متنی خواند و جمله ای گفت "به مرگ اعتراض کنیم که چرا ریحان چیده است، بار دیگر که آمد نیلوفر بچیند که بر مرداب می روید" و گفت از گنجی .و اما باید باز هم تشکر کرد از پرستو و کلیه دوستانی که برای برپایی این مراسم ،زحمت کشیدند.بیانیه ای هم تهیه و تنظیم شده بود که می توانید در اینجابخوانید .هرچند من هم نفهمیدم که کی،این بیانیه رو امضا کردند و هنوز هم این امکان هست که بشه بیانیه رو امضا کرد یا نه و امیدوارم این بیانیه هم تبدیل نشود به چندین بیانیه ای که بارها در موارد مختلف امضا کردیم و تا زمانی که امضاهایمان بر کاغذ بپوسد،امیدی به پیگیری اش نداریم.  

 

 

*اما ساکنان شهرک توحید هم  تجمعی ترتیب داده بودند و اعتراض داشتند که چرا هیچ فکری به حال اسکان آنها نمی شود و اینکه هنوز در منزل اقوام و دوستانشان هستند ...آخه یکی نیست به این مسئو لان محترم بگه شما که بر گریه کردن و و تسلیت گفتن به همدیگر، پیشی می گرفتید ،این زنده ها را دریابید.جانباختگان دیگه به خیر شما احتیاجی ندارند...این همه هتل،مهمانسرا و مراکز اقامتی در این شهر ،چرا باید این مردم  رو در چادر اسکان بدید در این سرما و در این آلودگی هوا.... (عکس از نگین فیروزی)

+ نوشته شده در  شنبه 19 آذر1384ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

فردا (روز شنبه)ساعت 12 ظهر در محل انجمن صنفی روزنامه نگاران تجمع مدنی –صنفی  برگزار می شود که ضمن بزرگداشت قربانیان حادثه سقوط هواپیمای С130 ،حداقل چند خواسته‌ مشخص می‌تواند داشته باشد:

 

ا.رعایت استاندارد های ایمنی برای ماموریت های خبری

2.پیگیری پرونده تا رسیدن به نتیجه به خصوص که خبرها از وجود نقص فنی در هواپیما خبرمی دهند

3. رعایت قوانین بین المللی در برخورد با بازماندگان حادثه و پرداخت غرامت بر این اساس

4.عذر خواهی رسمی

نشانی و زمان برگزاری:شنبه، 19 آذر، 12 ظهر، انجمن صنفی روزنامه‌نگاران واقع در بلوار کشاورز، (از شرق به غرب، بعد از فلسطين) خيابان شهيد کبکانيان، کوچه هفتم، پلاک 87.

اطلاعات بیشتر در وبلاگ پرستو و هنوز.

+ نوشته شده در  جمعه 18 آذر1384ساعت 1:54 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

باید می رفتم.جمعیت خیلی زیادی آمده بودند.همه سیاه پوش ،همه گریان.مسئولان محترم به نوبت سخنرانی می کنند و هر کدوم به دیگری تسلیت میگن.صدای ضجه و گریه خانواده ها در صدای بلندگوها گم میشه.یکی از مسئولان میگه ملت قهرمان ،ملت شهیدپرور،شما ثابت کردید که ......یادم رفته که جانباختگان این حادثه رو شهید نامیدند .ولی  چه کسی پاسخگوی خون این شهیدان است ؟ همکارانمان را شهید می نامیم ولی این دلیلی نیست برای اینکه علت شهادت را نادیده بگیریم...سقوط هواپیمایی که دیگر همه می دانند نقص فنی داشته ...که خلبان اول حاضر به پرواز نشده است ...

مسئول دوم پشت تریبون می رود .از میان جمعیت مردی با پاره کردن حنجره خویش ،حضور او را خوشامد می گوید و البته باید هم خوشامد گفت که منت بر سر این مردم نهادند....دیگه یادم نمیاد کی بود که می گفت مردم ولینعمتان ما هستند..مسئول سخنانش رو اینطور تموم میکنه که راه شهادت برای همه باز است ...و من باز با خودم میگم شهادت فقط برای مردم ...مسئول دیگری می گوید امروز اینجا یادی کنیم از کربلای حسین و بلافاصله مداحی شروع به تشریح صحرای کربلا میکنه و میگه زینب هم جنازه برادرش رو نشناخت ...مادرانی که جنازه سوخته فرزندانتان رو نتونستید شناسایی کنید ....مقایسه ..مقایسه ...مقایسه ....اینطور راحت تر میشه تحمل کرد..  ماشین حامل جنازه یکی از جان باختگان از جلوی جمعیت رد میشه و خواهرش فریاد زنان به ماموران ارتش که اونجا ایستاده اند می گوید:با همین لباسهایتان به خانه بروید .با همین لباسها ..خوش به حال خانواده تان ...جنازه برادرم هم سوخته بود وای به حال لباسهایش...چرا ..چرا برادرم کشته شد....گویا زن هم فراموش کرده که باید بگوید برادرم شهید شد....ارتشی ها زار می زنند .....پدر پیری قلبش گرفته و زنی بطری آبی که برای دخترش آورده را به او می دهد....خانواده ای گریه کنان می روند و دختر همراهشان می گوید چرا وقتی هنوز جنازه مان را شناسایی نکردید ما را به اینجا کشاندید.....مرد مسنی فقط قسمت آخر حرفهای دختر را می شنود و می گوید :اول حجابتان را درست کنید ..هیچ کس را به زور به اینجا نیاورده اند  و دختر می گوید نباید برای حجابم به تو جواب پس بدم.. ...و مادری که همراهشان است زار می زند که پسرم کشته شد....

و فقط صفار هرندی می گوید خانواده ها اعتراض دارند و نگرانند که مبادا سهل انگاری ای باعث کشته شدن عزیزانشان شده باشد. ما حتما پیگیری خواهیم کرد .....

حالا دیگر سخنرانی ها تمام شده و حالا دیگر صدای ضجه خانواده ها به گوش می رسد...مادری می گوید یکی بگه چرا ..خدایا...چرا بچه ام اینطور کشته شد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 آذر1384ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

امروز 16 آذر است .16 آذری برخلاف بقیه 16 آذرها.16 آذز..امروز همه جا تعطیله.تا ساعت 11 و نیم نمی تونم از خواب بیدار شم ...وقتی به بهشته زنگ میزنم میگه همه اومدند سر کار.نمی خوام امروز از خونه بیام بیرون ولی انصاری راد میگه کسی نیست کارت رو انجام بده ..من نمی تونم بگم حالم خوب نیست.با خودم میگم خب خیابونها خلوته و مسلما آلودگی هوا کمتر شده.اصلا باورم نمیشه خیابونها هیچ فرقی با روزهای دیگه ندارند بلکه شلوغتر هم هستند.غبار خاکستری رنگ رو میشه بخوبی دید.مردم با بچه هاشون اومدند خرید.باورم نمیشه .پس چرا امروز رو تعطیل رسمی اعلام کردند .امروز 16 آذره.امرز 16 آذره و دیروز 15 آذر بود که اون سانحه تلخ اتفاق افتاد.امروز تیتر همه روزنامه ها سیاه بود.امروز خانواده های زیادی باید به کهریزک می رفتند تا جنازه سوخته عزیزانشان را تحویل بگیرند.ساعت 8 دیشب رفتم پیش سولماز.چند تا از دوستام نگران شدند و زنگ میزنند .من فقط دلم میخواد برم یک گوشه کلی گریه کنم ..از تصمیماتی که گرفته بودم ولی دلم می خواست بیشتر در موردش فکر کنم با سولماز حرف میزنم ولی دیگه هیچ احتیاجی به فکر کردن نیست . دوست دارم از اینجا خیلی دور بشم .دلم می خواد برای خودم زندگی کنم .می شینم پشت سیستم و باز خبر .خبر .خبر .هواپیما سقوط کرده و اینهمه خانواده داغدار شدند و باز مسئولان محترم پیام میدند و باز همه چیز فراموش میشه تا یک سقوط دیگه و یک فاجعه دیگه و یک بم دیگه ...خبر .خبر .خبر .هواپیما مخصوص حمل بار بوده ..هواپیما نقص فنی داشته و همه هم این رو می دونستند چقدر عاشق سفرهای خبری بودم همیشه...تلویزیون دیشب موبایلی رو نشون می داد که روی یکی از جنازه ها بود و هنوز زنگ می زد ...احساس می کنم هیچ چیزی نمی تونه این مردم رو از این حالت رکود بیرون بیاره .احساس میکنم دیگه حتی هیچ چیز براشون مهم نیست حتی خودشون.مامان زنگ میزنه و عصبی میشه از اینکه من امروز از خونه اومدم بیرون.میگه حتما ماسک زدم و من هم به دروغ میگم خب آره.یکی از بچه ها میگه تو دیشب خیلی گریه کردی ،قیافه ات خیلی به هم ریخته .من هم میگم نه ولی باز هم دروغ میگم.دلم می خواد مثل بقیه می بودم ولی نمی تونم .

نمی تونم جلوی اشکهام رو بگیرم.امروز 16 آذره .دانشگاه ها تعطیل شده و همه فراموش کردند امروز 16 آذره.بسیج علامه قرار بوده سرود یار دبستانی رو در همه دانشکده ها اجرا کنه و من یاد روزهای سخت و پرخاطره انجمن علامه می افتم .یاد دوستانمون که الان دیگه  نیستند و یاد جلسه هایی که در پایان برنامه سرود یار دبستانی پخش می شد و من باید به نماینده مقام رهبری در دانشگاه توصیح می دادم که چرا این سرود پخش شده و اون موقع هنوز این سرود رو بسیج متعلق به خودش نکرده بود و نباید این سرود پخش می شد ولی حالا رسانه ملی هم این سرود رو پخش میکنه و چقدر شرایط تغییر کرده .چقدر امید داشتیم و چقدر امید که به حسرت،بدل شد و من دیگه هیچ تردیدی ندارم در تصمیمی که گرفتم .همیشه به دوستانم می گفتم خیلی دوست دارم حس تنفر رو تجربه کنم . ولی حالا با تمام وجود متنفرم از کسانی که این سرنوشت رو برامون رقم زدند.متنفرم از افراد بی کفایتی که مسئولند ومتنفرم .... امروز ۱۶ آذره .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آذر1384ساعت 5:33 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

پرستو پیشنهاد خیلی خوبی داده.اینکه یک تحصن در انجمن صنفی برگزار کنیم .من که کاملا با این پیشنهاد موافقم  .تحصن و اعتراض به مرگ همکارانمان .حرفهای زیادی هست که می توان در همان روز گفت (فقط ایکاش روز جمعه باشه که حداقل چون خیابونها خلوت تره و آلودگی هوا کمتر،من بتونم به تحصن برسم.)
+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آذر1384ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

در و دیوار شهر خاکستریه .هوا خیلی آلوده است .مدارس رو تعطیل کردند.سر ظهر از ولیعصر تا کریمخان رو در این هوای آلوده پیاده میرم.اعصابم خرده .سولماز هم سر کارش نیست . وقتی بر می گردم بلافاصله فاضل میاد و از سقوط یک هواپیما روی شهرک وحیدیه خبر میده.خبر رو می خونم چون هواپیمای ارتش بوده فکر می کنیم مسافر نداشته .من حالم خوب نیست به دلیل یک مشکل تنفسی قدیمی .هزار بار به خودم فحش میدم که چرا تو این هوا بیرون رفتم.بهناز زنگ میزنه .هواپیما 84 سرنشین داشته که اکثرشون خبرنگار بودند .نمی تونم جلوی گریه ام رو بگیرم .به مسیح زنگ می زنم مسیح داره گریه می کنه ، تلفن قطع میشه .یکی از بچه ها میگه خانوم حسین زاده چند چندیم .عصبانی میشم و میگم منظورت چیه ؟میگی منظورم تعداد کشته هاست .باز هم نمی تونم جلوی گریه ام رو بگیرم .ما داریم از مرگ 84 انسان حرف می زنیم .تیتر خبر رو اشتباه زدم .انصاری راد میاد میگه این چه تیتریه؟نوشتم هواپیمای سقوطی...و باز نمی دونم وقتی به خانواده هایی که عزادار شدند فکر میکنم ...عابدی میگه خانوم خیلی خودتون رو ناراحت نکنید ،مرگ هم ....نمی تونم باور کنم .دیگه باورم شده چیزی که در این کشور اهمیتی نداره جون انسانهاست .یکی از بچه ها میگه محبوب چرا گریه می کنی مگه از دوستانت کسی در این هواپیما بوده ؟ باز هم یک خبر تلخ ،باز هم خبر مرگ،باز هم خانواده هایی که داغدار شدند و بدبخت خانواده هایی که هواپیما بر سرشون سقوط کردند.اسامی خبرنگاران کشته شده اعلام میشه و باز مادرها و پدرهاییکه داغدار شدند و همسرانی که بیوه و کودکانی که یتیم شدند .و باز هم چه راحت میشه مرگ این همه انسان رو توجیه کرد.هیچ کدوم از سرنشینهای هواپیما زنده نموندند و سازمان هواپیمایی میگه چون هواپیمای ارتش بوده به ما ربطی نداره  و مگه بقیه موارد که به هواپیمایی ربط داشت اتفاقی افتاد و چقدر جون انسانها اینجا بی ارزشه.هنوز صدای آمبولانس میاد...دلم نمی خواد بنویسم.دلم نمی خواد بنویسم . .. خدایا به خانواده هاشون صبر بده  ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آذر1384ساعت 5:59 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

موناهیتا که خیلی تلاش کردم ولی نتونستم به علت فیلتر بودن ،وبلاگش رو بخونم برای مطلب قبلی یک کامنت گذاشته که دلم می خواد جوابش رو در این پست بذارم.

 

موناهیتای عزیز نوشته : "من با اینکه گفته های هاله گرامی را تأید میکنم میخواهم نکته ای را تذکر بدهم. ما نمیتوانیم با ابزار خود این ضدفرهنگیان به جنگ با آنها برویم. مثلاً وقتی میگویند حرامزاده نخواهیم ثابت کنیم که حرامزاده نیستیم چراکه افتاده ایم به دنبال توپی که آنها در زمین بازی انداخته اند. برعکس باید آنان را خلع سلاح کرد، بگوییم اولاً مگر حرامزاده بودن چیز بدی است؟ وقتی که موجودی از رابطه دونفر بوجود آمده اکه ازدواج نکرده بوده اند اگر بد است آن پدر و مادر باید مورد شماتت قرار بگیرد نه بچه آنها وی که در این جریان مقصر نیست. دوماً اگر آن پدر و مادر با عشق با هم آمیزش کردند و خواسته ای دو طرفه بوده که دیگر به هیچکس مربوط نیست . و تازه بچه باید خیلی هم به خودش ببالد که ثمره یک عشق بوده نه مثل ماها که اکثر مادرها به زور خانواده تن به ازدواج با پدرانمان داده اند. میخواهم بگیویم خیلی از ما حلالزاده ها حتی با تجاوز پدر به مادر بوجود آمدیم و این نباید افتخار ما باشد  و یا زمانی که یک مبارز زن و یا فمنیست را فاحشه میخوانند این سلاح را هم بی اثر کرده و نخواهیم با کسانی که در صدد هستند با ارزشهای پوسیده خود مانع از پیشبرد افکار نوین شوند چک و چانه بزنیم. در جواب این تهمت‌ها بیائیم و خواهان رسیده‌گی به مشکلات زنان به عنوان یکی از آسیب پذیرترین اقشارجامعه‌مان شویم. بگوئیم که تن‌فروشی معلول جامعه‌ای است که برابری و عدالت اجتماعی در آن کلمهء نامفهومی است و در یک کلام تبعیض در آن امری عادی است ، که در آن زنان سرپرست خانواده ازحمایت قانونی و اقتصادی برخوردار نیستند. که مرز گناه کردن از دید مذهب و جرم مخدوش است و در خیلی از موارد یکی انگاشته میشود. گوشزد کنیم که اگر این پدیده وجود دارد به خاطر این هم هست که خریدارانی دارد اگر جرم است خریدار آن مجرم است و تا وقتی که با عامل وجودی آن مبارزه نمیشود حتی باید زنان فاحشه هم بتوانند تشکیلات صنفی خود را داشته باشند تا از منافعشان مثل داشتن مراکزی برای رسیده‌گی به نیازهای بهداشتی، پزشکی و حقوقی‌شان پشتیبانی شوند، مراکزی که آنان را در آموزش شغلی و حرفه‌ای مدد رساند و در پیدا کردن شغل راهگشا و راهنمای آنان باشد"

 

موناهیتا جان من با قسمت اول نظرت موافقم همون طور که در چند پست قبلی به اسم "تحجر رو به پاید دین ننویسیم"توضیح دادم.ولی موناهیتا جان چرا فقط حقوق زنان ؟مگه در ایران مردها هم از حق و حقوق کافی برخوردارند.کدوم عدالت اجتماعی وقتی که در این کشور تحصیل کرده هاش با حقوقی زیر خط فقرکه توسط خود همین مسئولان تعیین شده کار می کنند بدون هیچ بیمه ای و هیچ مزایایی .کار می کنند بدون ایکه بتونند اعتراض کنند که جواب اعتراض اخراج است و جایگزینی بیکارانی که خواهان همین حداقل ها هستند. اخراج میشن بدون هیچ مزایایی و بیمه بیکاری ای و من و تو و ما فقط می بینیم و هیچی نمی گیم.می دونی تاحالا چند تا مرد رو دیدم که می دونند همسرانشون نه به خاطر اینکه فاسدند و فاحشه بلکه به خاطر اینکه گرسنه اند و در تامین هزینه اجاره خونه و هزار تا ....درموندند تن فروشی می کنند و هیچی نمیگن.می تونی احساس اون مرد رو درک کنی ؟و احساس اون زن رو و حتی اون مادر رو در هنگام تن فروشی.

 

من پسر 20 ساله ای رو دیدم که یک روزنامه دزدید و من اون روز به اندازه تمام روزهای زندگیم دلم گرفت وقتی پسر فحش می شنید و فقط من بودم که گفتم بسه آقا. که اون آقا هم تقصیری نداره که باید از موندن درهمین دکه ها شکم زن و بجه هاش رو سیر کنه.این مرد ها باید از کجا بیاموزند که حقوق زن یعنی چی .وقتی زندگی 80 درصد مردم این کشور در تامین حداقل ها خلاصه میشه .. فکر میکنی در این جامعه فقط زنها از تبعیض رنج می برند.مردهایی که برای اینکه نمی تونند پول مهریه همسرانشون رو بدن در زندان می پوسند و زنانی که به خاطر همین سیستم غلط ،مهریه رو راهی قرار دارند برای گذران زندگی و تامین آینده.

 

موناهیتا جان ،من هم از زنان نوشتم و هم تاجایی که امکان داشته در تمام بحثها و ...از حقوق زنان دفاع کردم که زن هم برابر است با مرد و باید شرایط مساوی برای کار،تحصیل،داشته باشه و باید سهم مساوی ازارث داشته و در شهادت دادن هم یک محسوب بشه نه نیمه .باید دیه زن هم برای یک مرد باشه و حق طلاق و ..

.من هم برای خودم حقوق مساوی با یک مرد قائلم و این تبعیض جنسیتی حالم رو به هم می زنه .از سوی دیگه فقط نگفتم این حق منه ،برای رسیدن به این حق تلاش کردم (هرچند همه این موارد رو مدیون مادرم هستم که دوست خوب تمام لحظه های زندگیم بوده والان اینکه من می تونم یک زندگی مجردی و مستقل از خانواده ام داشته باشم رو مدیون اون هستم) ولی تو فکرش رو بکن در این سیستم بیمار بیکار باشی .

مثلا خود من یک خبرنگارم اگه بیکار بشم کی از من حمایت میکنه ؟هیچ فرقی هم نمی کنه زن باشی یا مرد ،کدوم تشکل صنفی در این کشور مدافع حقوق اعضایش بوده و اصلا مدافع هم بوده باشه ،به نتیجه ای رسیده ...

و اما موناهیتا جان با تمام این حرفها  اگه می خواهیم کاری برای زنان این کشورانجام بدیم چرا از خود زنان شروع نمی کنیم.من ،تو،ما می تونیم زن ایرانی رو با حق و حقوقش آشنا کنیم ولی نمی تونیم یقه تک تک شوهران این زنان و مردان رو بگیریم که این حق زن است و شما باید حقوق همسرانتان را رعایت کنید .دیگه کار از شعار دادن و آرمانگرایانه بودن گذشته .ما 13 میلیون زن خانه دار داریم که نیازهای مالی شون توسط همسرانشون تامین میشه و اون هم با شرایط کاری که همه می دونیم . در خارج از این پایتخت و حتی در همین پایتخت خیلیها ،جنس دوم بودن خودشون رو نه تنها پذیرفتند که باور کردند.پس واقعا چیکار باید کرد.چطور به زنی که پذیرفته همیشه نقاب بزنه و چطور به زنی که همیشه در حاشیه بوده می خواهیم بگیم یک زن فاحشه هم باید تشکل صنفی داشته باشه . استقلال مالی،آگاهی،استقلال فکری،حقوق مساوی با مردان در قانون ...هنوز راه خیلی درازی در پیش است ولی برای رسیدن به همه اینها معتقدم نباید یک دیوار بین زنان و مردان بکشیم  که ما از همین مردان می خواهیم که حقوق زنان را بپذیرند و رعایت کنند. نباید فقط بگیم حق اینه که باید تلاش هم بکنیم .من ،تو،ما،برادرانمان،دوستانمان،

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم

خانه اش ویران باد

من اگر ما نشوم تنهایم

تو اگر ما نشوی خویشتنی

(اگه اشتباهی دربه یادآوری این شعر مصدق بود ،ببخشید)

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آذر1384ساعت 8:12 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

حتما همه می دونید سمیع نژاد به دو سال حبس محکوم شده است.مجتبی را آزاد کنید اسم وبلاگی است حاوی یک نامه سرگشاده به رئیس قوه قضائیه برای آزادی مجتبی و اما من نمی دونم مجتبی در وبلاگهای قبلی اش چی نوشته و فقط این وبلاگ رو که درچند روز آزادیش نوشته بود،خوندم .ولی دوست دارم  وبلاگ ضد منافق که در لوگوی اون اومده که علیه هرزه نگاران اینترنتی و موسسان سایتها و وبلاگهای ضد دین و اخلاق خصوصا مجتبی سمیع نژاد اقامه  با نامه سرگشاده به شاهرودی اقامه دعوی کرده ، رو  هم بخونید:

"در روايات زيادي داريم كه دشمنان اميرالمومنين را معرفي كرده اند.مثلا در روايت پيامبر عظيم الشان اسلام خطاب به اميرالمومنين فرمود دشمن تو نيست جز منافق.يا در روايات ديگري داريم كه دشمنان اميرالمومنين بلا استثنا يا ولد الزنا هستند يا ولد حيض. اين آقايي(كه ارزش آقا گفتن هم ندارد) كه با توهين به ائمه اطهار و بالاخص وجود مباركه صديقه طاهره زهراي مرضيه (سلام الله عليها) دل مسلمانان را آزردند و سراسر خشم كردند بدانند كه بدون شك حرامزاده تشريف دارند.كه البته بنده فكر نميكنم كه اين موضوع براي اين...مهم باشد. فقط اين را بدانند كه اگر دستمان به توي...ميرسيد بدون شك حكم خدا را بر روي تو اجرا ميكرديم. خدا لعنت دشمنان اهل بيت بكنند(البته اگر قابل هدايت نيستند)"

فقط میخوام این رو بگم که مگه توهین با توهین فرق میکنه.بارها خوندیم که پیامبر وقتی از کوچه ای رد میشد اعراب بر سرش زباله می ریختند و ایشون هم هیچی نمی گفتند.پس حالا چطور شده که شما به خودتون اجازه میدید به اسم دفاع از پیامبر ، به یک انسان این القاب رو بدید.شما از کجا میدونید مجتبی حرامزاده است ؟چرا شخصیت و حرمت انسانها رو اینطور لگدکوب می کنید.اشاعه  سیره و اخلاق  پیامبر و اجرای حکم خدا با این ادبیات  ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 آذر1384ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

ساعت یک بعد از ظهر روز پنجشنبه چندین دختر و پسر جوان با کاورهارهای سفید بر تن و روبانهای قرمز بر بازو هر کدوم یک پلاکارد در دست گرفتند و در ابتدای خیابان سنگفرش شده تئاتر شهر ایستاده اند .بر هر کدام از پلاکاردها، جمله ای نوشته شده .جملاتی همچون « اعمال خشونت و زندانی کردن معتاد، جز اشاعه ایدز نتیجه دیگری ندارد» « مرا در آغوش بگیر، من ایدز دارم»« از من نترس» «کاندوم، وسیله ای موثر و ارزان برای جلوگیری از ایدز»« به همسران خود وفادار بمانیم تا سالم بمانیم.»« معتاد بیمار است، مجرم نیست» .

در محوطه تئاتر شهر، گروهی از کودکان مشغول نقاشی بر پارچه سفید بزرگی هستند. اکثر نقاشی ها، مربوط به بیماری ایدز و اعتیاد هستند و کودکانی که این نقاشی ها را می کشند، کودکان انجمن حمایت از حقوق کودکان هستند؛ کودکان کار که توسط مربیان این انجمن غیر دولتی با ایدز و راه های انتقال آن آشنا شده اند و آموخته اند که چگونه باید از ایدز پیشگیری کرد . دو تا دختر فال فروش هم با لباسهای خیلی کثیف و دمپایی های پاره  دنبال کسی می گشتند تا بهش فال بفروشند.طفلکی ها تا چشمشون به رنگ و نقاش بچه ها افتاد گفتند ما هم می تونیم نقاشی بکشیم .دلارام که دختر خیلی جوونیه و مسئول آموزش به کودکان خیابانی ،بلافاصله بهشون قلم مو و  گواش میده و یک ساندویچ . بچه ها میگن اول می خوان نقاشی بکشن .شاید باورتون نشه که این دو دختر هیچ تصویری نتونستند بکشند و فقط رنگها رو با هم قاطی می کردند .

 

 

چند قدم اونورتر ، بر روی یک میز چندین بروشور،سبدی با روبان های قرمز و سبدی از کاندوم گذاشته اند و چند پسر جوان مشغول ارائه توضیحات به مراجعه کنندگان هستند .تمام مراجعه کنندگان مرد بودند و البته من هم فقط یک روبان قرمز برداشتم.

دکتر یکی از این انجمن ها ایستاده و با مثالهای عینی به همه یاد میده چطور بواز انتقال ایدز میشه جلوگیری کرد .
فرانک هم عضو کمیته رنگین کمان است که اکثر اعضای اون رو بیماران ایدزی تشکیل می دهند .بیماران ایدزی هم در میان جمعبت می گردند و به همه بروشور می دهند

 

مردی که کت و شلوار گرون قیمتی تنش بود  و تقریبا 29 ساله وقتی می فهمه که در این جمع بیماران ایدزی هم هستند موضع میگیره و به فرانک میگه باید به من می گفتید .فرانک میگه چرا؟مرد میگه من از بیماران ایدزی می ترسم .گفتن این حرف از کسی که تحصیلات دانشگاهی داره و ..خیلی بعید بود .فرانک میگه آقا تو از من می ترسی .مرد میگه تو که ایدز نداری .فرانک میگه من یک بیمار ایدزی ام .فرانک زیباست و فعال و پرانرژی.پسرهای جوون تا این حرف رو می شنوند به فرانک نزدیکتر میشن و ازش می خوان بیشتر بهشون توضیح بده ....

 

مردی که از قشم اومده از بچه های انجمن می خواد به شهرهای دیگه هم برند .مرد میگه شما نمی دونید اونجا چه خبره .مردها به کشورهای اطراف میرند و بعد اونجا با زنان ...رابطه جنسی برقرار می کنند و  زنهای بیچاره شون رو هم به ایدز مبتلا می کنند .این مردها از هیچ وسیله جلوگیری هم استفاده نمی کنند.

 

پیرمرد 50 ساله ای هم که معلومه بیسواده در اونجا هست و میگه ایدز چیه و دکتر بهش توضیح میده . 

 

با یک خانم و آقا که بیمار ایدزی بودند و عضو فعال انجمن رنگین کمان هم حرف زدم که می تونید اینجا بخونید.

و اما یک چیز خیلی برام جالب بود.حضور کمرنگ زنان .99 درصدافرادی که در تکاپو بودند  تا چیزی یاد بگیرند ،مرد بودند. 


و جالب بود در یکی از این بروشورها آمده است :در کشورهای فقیر به دلیل نابرابری جنسیتی از زنان انتظار می رود بلاشرط خواسته های مردان را برآورده کنند. این زنان کنترل کمی در رابطه جنسی خود دارند و در هنگام داشتن رابطه جنسی دارای قدرت تصمیم گیری کمی هستند.
هنوز دختران جوان بسیاری هستند که به ازدواج نا خواسته زود هنگام تن می دهند که این موضوع آنان را از دستیابی به آموزش کافی و مورد نیاز باز می دارد. در نتیجه با مسائلی مانند رابطه امن تر و یا در استفاده از وسایل محافظتی مانند کاندوم یا شرایط انتخاب کردن را ندارند و یا آگاهی و دانش لازم در این باره ندارند. و این در حالی است که در فرهنگ ایرانی داشتن اطلاعات جنسی برای مردان ضروری و برای زنان ناپسند شمرده می شود و ، زنان نمی توانند درباره مسائل جنسی با شریک جنسی خود آزادانه صحبت کنند و از سوی دیگر وابستگی بسیاری از زنان و مردان مانع از این می شود که بتوانند از رابطه جنسی آنان سر باز زنند....

نمی دونم عدم حضور زنان در این برنامه رو چطور میشه توجیه کرد؟

خانم ....می گفت اگه من اطلاعات کافی داشتم و اگه همسرم از کاندوم استفاده می کرد من الان ایدز نداشتم .هرچند که همسرش در زندان و به دلیل اعتیاد تزریقی ایدز گرفته بود.

 

و اما چند ماه قبل ایلنا ،آماری داده بود از اینکه 18 درصد جوانان 15 تا 19 ساله رابطه سکس داشتند و 50 درصدشون هم از هیچ وسیله پیشگیری استفاده نمی کردند .

آمار بالای اعتیاد هم چیزی نیست که کسی بتونه منکرش بشه و اما برخلاف تمام تلاشهایی که در چند سال اخیرشده،اعلام شده که معتاد از این به بعد مجرم محسوب میشه و باز هم همون زندان و اردوگاه و اینجا را بخوانید.من نمی دونم آیا با این شرایط باز هم لازمه که همه منتظر بمونند تا بالاخره یک روز مقامات مسئول تصمیم بگیرند به مردهای ایرانی مبتلا به ایدز بگویند از کاندوم استفاده کنید تا زنانتان ایدز نگیرند  .و به زنان و دختران جوان بگویند شما که با داشتن اطلاعات ناکافی و نادرست  با دوست پسرهاتون رابطه سکس برقرار می کنند ،باید این موارد رو رعایت کنید .. نمی دونم ولی نمیشه این بی تفاوتی زنان ایرانی نسبت به سلامت و آینده خودشون رو(حداقل در تهران و شهرهای بزرگ ) به حساب شرم و حیایی گذاشت که مردها دوست دارند .یا همیشه نباید یک گروه باشند که داعیه دفاع از حقوق زنان رو داشته باشند و به زور بخوان بهشون بگن این حق شماست که از شریک جنسی تون بخواهید ...

موقع برگشتن وقتی سرچهارراه ایستاده بودم که چراغ سبز بشه ،دختر جوونی دستش رو در جیبش کرد و یک بسته ای  رو به پسر همراهش داد و گفت بیا این رو بذار توی کیفت تا کسی ندیده.پسر به آرومی گفت خب مگه چه اشکالی داره .دختر گفت تو بگیرش .بسته کاندومی بود که روی میزها گذاشته بودند ....

+ نوشته شده در  جمعه 11 آذر1384ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

یک روز که قراره خونه بمونید و نمی مونید و وقتی که برمی گردید رویCALLER ID  کلی شماره افتاده چه احساسی بهتون دست میده .؟این اتفاقی بود که چند روز قبل برای من افتاد.اول خیلی تعجب کردم چون اصولا تماسهای خونه من فقط به چند تا شماره محدود میشه بهناز ،سولماز،مامان .با شماره ها که تماس گرفتم تعجبم بیشتر شد چون دونفرشون خیلی جدی گفتند اصلا با این شماره تماس گرفتند و دختری هم گفت باید مامانش بیاد تا ببینه کی تماس گرفته .بعد هم مامانش که اومده بود تماس گرفت و گفت اول شما زنگ زدید و ...از همه جالبتر تلفنی بود که روی پیغام گیر بود و پیغامش با صدای یک مرد و با  بسمه تعالی شروع می شد ...و شماره های سه رقمی که معلوم نیست به کجا مربوط می شوند .چون مخابرات میگه باید از اداره ای یا جایی باشه که  شماره اش مشخص نمیشه  و یا از شهری که هنوز سیستم  CALLER ID ندارند.که خب من هیچ دوستی در این شهرها ندارم.خلاصه به این نتیجه رسیدم که بهتره همه این شماره ها رو پاک کنم و همه چیز رو به حساب یک شوخی بی مزه یا اشتباه در سییستم مخابراتی بگذارم.ولی دو روز قبل  هم این قضیه تکرار شده و وقتی با شماره تماس گرفتم آقایی میانسال با لهجه غلیظ کلی قسم خورد که با این شماره تماس نگرفته .من هم یک تصمیم گرفتم برای اینکه خیال خودم رو راحت کنم به هیچ تماسی با شماره مشکوک و ناآشنا جواب نمی دهم  ولی دیشب هم یک شماره روی تلفن بود که از همه جالبتر بود ،چون وقتی با شماره تماس گرفتم همون صدای معروف می گفت این شماره تا اطلاع ثانوی مسدود می باشد.من نمی دونم چطور میشه از شماره ای که مسدوده با کسی تماس گرفت ؟؟؟؟ 

نمی دونم من با کسی مشکلی  ندارم که بخواد شماره رو به افراد مختلف بده که اذیتم کنند و یا با کسی شوخی هم ندارم که بخواد این کار رو بکنه .بیشتر کلافه میشم از اینکه من 2 ماه هم نیست که به این آپارتمان اومدم و هنوز حتی خیلی از دوستانم هم این شماره رو ندارند و مشکل بعدی اینه  اصلا  حوصله مخابرات رفتن و درخواست کنترل تلفن رو ندارم .یکی از بچه ها وقتی با سردبیرش مشکل پیدا کرده بود،شماره اش رو در یک چت روم گذاشته بود تا بقیه کلی مزاحمش بشن ولی من آخه چت هم بلد نیستم. با خودم عهد کردم به هیچ تلفنی با شماره ناآشنا جواب ندم و اصلا هم وسوسه نشم که با شماره ها تماس بگیرم تا شاید این اشکال سیستم مخابراتی به خیر و خوشی رفع بشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

روزبه میرابراهیمی مطلبی نوشته با عنوان آزادی بی انتها نیست از آخرین روز زندان و سالروز آزادی اش.با خوندن این مطلب احساس  عجیبی دارم.یک حس دلگیر غریب.تلاش برای آزادی دوستانی که دربند ماندند و نگاهی از سر حسرت و دلتنگی به آسفالت خیابان و تردید از آزادی و سوز سرد خیابان...

از وقتی که تقریبا با سولماز همسایه شدم  ،بیشتر از خاطرات زندان شنیده بودم  ولی این مطلب روزبه  حس عجیبی رو به آدم منتقل می کنه.

به روزبه سالروز آزادی اش رو تبریک میگم و همین طور به سولماز عزیز سالروز آزادی روزبه را.

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آذر1384ساعت 9:18 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

امروز روز بسیج بود و قرار بود ساعت 9 صبح یک حلقه انسانی 9 میلیون نفری به طول 9 هزار کیلومتر در شهرهای مختلف تشکیل بشه .ساعت 5 بعداز ظهر میدون ولیعصر توسط یک  سری برادر بسیجی قرق شده بود .فقط فرمانده هاشون بیسیم داشتند و بعد هم چند تا جوون 15 تا 20 ساله سوار موتور عرض خیابون رو بسته بودند و اجازه نمی دادند هیچ ماشینی حرکت کنه.وسط میدون هم بین نیروهای پلیس و بسیج درگیری لفظی پیش اومده بود .پلیس اصرار داشت که نباید خیابون در این ساعت پرترافیک بسته بشه و برادران  بسیجی هم که دیگه فکر می کنند اختیار این کشور رو در دست گرفتند سوار موتورهاشون  راه عبور رو بسته بودند.اول یک چند دقیقه ای تحمل کردم ولی دیدم اینجوری نمیشه .به راننده گفتم آقا حداقل یک اعتراضی ،شما که همیشه در حال بوق زدن هستید حالا چرا حتی برای اعتراض یک بوق هم نمی زنید .راننده میگه آخه خانوم ...خیلی لجم گرفته بود ،میگم آقا چند تا بچه که نباید این همه آدم رو معطل کنند.باز هم مرد حرف نمی زنه . امروز هم روز قرار بچه های سابق همبستگی بود و من هم طبق معمول بدون کیف و ...از سرکار جیم شده بودم  و حالا باید زودتر برمی گشتم .در ماشین رو با عصبانیت باز کردم و گفتم حالا که شما هیچی نمی گید خودم میگم .مرد یکخرده می ترسه و میگه خانوم ...به سمت جوون 25 _26 ساله ای رفتم که بیسیم دستش بود .اولا قدش از من کوتاهتر بودم .چون من قدم 174 سانتیمتره و بعد هم چون کفشم پاشنه داشت دیگه حسابی احساس بزرگتر بودن بهم دست داده بود.با عصبانیت گفتم چرا نمی ذاری ماشین ها رد بشن.پسر با لحن زشتی می گه خانوم برو بشین تو ماشین .می گم به ما ربطی نداره که روز بسیجه حلقه انسانی تون قرار بود ساعت  9 تشکیل بشه و نه الان با بستن خیابون و مزاحم مردم شدن.پسر میگه این دیگه به تو ربطی نداره .میگم بستن خیابون که به ما ربط داره...خوشم اومد واقعا از غیرت  </