روز چهارشنبه باز هم من در خیابان گم شدم.خیابان منصور.یادم نمی اومد شماره پلاک جایی که قرار بود برای مصاحبه برم چند بود.تلفن همراه هم طبق معمول شارژ نداشت و روشن نمی شد.با تلفن یک رهگذر زنگ زدم و دوباره شماره پلاک رو پرسیدم.فکر می کردم دیر کردم ولی وقتی دکتر رزاقی گفت دو دقیقه هم زود اومدید و من کلی خوشحال شدم. همیشه بدم میومد از اینکه سوالهام رو بصورت تیتروار بپرسم و منتظر جواب بمونم .ولی خب بعضی از مصاحبه شونده ها اینقدر جدی و عصبانی هستند که اصولا خودم هم ترجیح میدم زودتر مصاحبه تموم بشه ولی این بار در دو ساعتی که اونجا بودم هیچ مصاحبه ای انجام نشد و فقط گفتگویی بود در مورد خیلی از مسائل ؛ حقوق زنان و فعالان زن، وضعیت مطبوعات ،اوضاع داخلی ایران و حتی احساس بدی که بعد از سوم تیرماه هنوز دست از سرم برنداشته.دکتر رزاقی هم با حوصله حرفهام رو میشنید و با سوالات جدیدش،زمینه بحث دیگری رو فراهم می کرد.بالاخره من با یک دنیا امید و تصمیم برای متمرکز کردن تلاشها و فعالیتهام اونجا رو ترک کردم.خوشحال بودم که بعد از مدتها تونستم یک گفتگوی خوب با استادی داشته باشم که میتونه با راهنماییهاش در خیلی از موارد کمکم کنه.البته جالب اینجا بود که گویا دکتر رزاقی هم زیاد اهل مصاحبه نیست و خب من هم برای اولین بار با اعتماد به نفس بیش از حدی که داشتم!!!!تونستم نظرشون رو در این مورد تغییر بدم و برای صبح شنبه دوباره قرارمصاحبه بذارم .
دیروز یکی از نماینده های محترم مجلس گفته بود:تقدس بخشی به خانه های عفاف،چاره کار زنان خیابانی است.نمی دونم دقیقا کی بود که کلمه "شهرنو "رو شنیدم وقتی معنیش رو از مادرم پرسیدم با عصبانیت گفت:تو از کی این کلمه رو شنیدی؟؟اینجا جای خیلی بدیه و نباید در این مورد حرفی بزنی و این سوال برای من بی جواب موند که این شهر کجاست ؟معنی این کلمه رو وقتی ساکن خوابگاه علامه بودم ،فهمیدم و اون موقع 21 ساله بودم.وقتی سال دوم دانشکده بودم و مثلا عضو فعال انجمن،روی بورد یک فراخوان زده بودیم تا بتونیم یک تریبون آزاد برگزار کنیم در انتقاد از رواج بحث صیغه که اون روزها خیلی درموردش حرف زده میشد.یکی از برادران بسیج که حافظ قرآن هم بود کلی شاکی شده بود که این حکم خداونده و در قرآن اومده پس نمیشه هیچ انقادی بهش کرد و گفته بود که حتما باید با من حرف بزنه .من هم که قبل از اون تهدید به تعلیق از تحصیل شده بودم به توصیه بچه ها قرار شد با این آقا حرف نزنم ولی خب من باهاش حرف زدم .....
و اما این همیشه برای من سوال بوده که کی مشروع و یا نامشروع بودن یک ارتباط جنسی رو تعیین می کنه؟مگه غریزه جنسی،یک نیاز کاملا طبیعی نیست پس چرا به نیازهای مادی می خواهیم جنبه معنوی بدهیم؟مگه ما به غذا خوردن و یا خوابیدن جنبه معنوی میدیم؟ کدوم یک از این دو رابطه در نزد شما پذیرفته شده تر است؟رابطه سکسی که دو نفر که همدیگر رو دوست دارند با هم برقرار می کنند و یا برای ساعات و روزهای مشخصی یک مرد بدون هیچ علاقه ای و فقط برای ارضای نیازهای جسمی اش به یک زن مبلغ مشخصی پول میده تا بتونه با اون زن رابطه سکس برقرار کنه؟؟؟
این برادر اصرار داشت مورد دوم که از اون به نام صیغه یا متعه در قرآن نام برده شده مورد قبوله ...
ادامه مطلب
دوست خبرنگاری می گفت با فضایی که در مطبوعات بوجود اومده تصمیم گرفتیم حداقل همسرم در رشته خودش مشغول بکار بشه. شوهراین دوست هم روزنامه نگاره و البته رشته تحصیلی اش مهندسی عمران بوده. با جورشدن پارتی ،سفارش این دوست به یک مدیر میشه و خلاصه دوست هم رزومه شوهرش رو میزنه زیر بغلش تا تحویل مدیر مربوطه بده.دوست می گفت:"اول رئیس خیلی تحویلم گرفت و قول مساعد هم داد و من هم خب خوشحال اومدم خونه.فردا بهم زنگ زدند تا به رئیس مربوطه مراجعه کنم.وقتی رفتم رئیس بعد از معذرت خواهی گفت خانوم ...میشه این رزومه شوهرتون رو بگیرید و اونجایی رو که نوشتید دبیر سیاسی روزنامه ...حذف کنید و اصلا چه بهتر که در مورد سابقه کارش در این روزنامه ها هیچی ننویسید تا ما بهتر بتونیم کاری براشون انجام بدیم" .
نمی دونم برای شما هم این وضعیت پیش اومده یا نه.اگه هنوز پیش نیومده خیلی نگران نباشید بزودی این وضعیت برای همه ما پیش میاد.یک هفته بعد از انتخاب احمدی نژاد به هفته نامه ای که متعلق به سازمان ... است،معرفی شدم.مدیرمسئول که از طرفداران هاشمی و فکر میکنم از اعضای کارگزاران بود، تمایل زیادی به حفظ این نشریه داشت و دلش می خواست همه نیروها باصطلاح خودی باشند،به همین خاطر قبل از تحویل پست و تودیع می خواستند کمبود نیرو رو جبران کنند.پرسید اگه از شما بخواهند یک انتقاد کوبنده بر علیه دولت خاتمی بنویسید،می نویسید.من هم جواب دادم خب معلومه که نه.با وجودی که سوال از طرف دوستی که معرف من بود تکرار شد تا جوابم رو تعدیل کنم گفتم:انتقاد اگه بدونم بدون غرض هست و اگه در این زمینه اطلاعات داشته باشم که خب چون مطمئنم اینطور نیست نمی نویسم .بعد هم دولت خاتمی تموم شده و اینها باید در مورد عملکرد دولت خودشون توضیح بدهند تا ما هم بنویسیم.اصلا احتیاجی نیست که بگم از من دعوت به همکاری نشد تا دوستانی که در اونجا هستند بتونند به کارشون ادامه بدهند با اومدن همکاری که حاضره اگه ازش خواستند این نقد رو بنویسه.هرچند متاسفانه گویا قراره تا عید فقط این نشریه چاپ بشه.
به این فکر می کنم ما چرا حتی برای اینکه کار کنیم تا بتونیم زندگی کنیم (که تامین اشتغال یکی از وظایف دولت است)باید سرپوش بذاریم روی فکروعقل ومنطق و حالا گرایش سیاسی پیشکش.اصلا کدوم قانون گفته همه باید این رئیس جهمور رو دوست داشته باشند و یا در دولت اون رئیس جمهور خبرنگار و یا دارای سمت مدیریتی نبوده باشند. نمی دونم چرا برای ادامه زندگی باید مجبور به حذف خود واقعی مون باشیم واصلا زندگی با این حذف خود میتونه باز هم ارزشی داشته باشه یا نه؟این چند روز در گیر ادامه همون جستجو برای نوشتن در مورد NGOها بودم.باز ازهر کدوم از دوستام که راهنمایی و کمک خواستم همه بلافاصله میگن امید معماریان.بابا خب من خودم هم این رو می دونستم ولی قضیه اینه که این دوست خوب در دسترس نیست و من فکر می کردم حداقل بتونم چند نفر دیگه ای رو پیدا کنم که در این زمینه کار کرده باشند.البته حالا دیگه فهمیدم که باید از کجا شروع کنم ولی این چند روز همش یاد تکه کلام آرش میفتم که در این موارد می گفت ارادت استاد.من هم باید به امید بگم ارادت استاد.ولی تازه به این نتیجه رسیبدم که خیلی تنبلم چون احتیاج دارم که همیشه برای شروع بهم کمک کنند و این خیلی بده .
تسویه حساب دانشگاه دو تا از دوستهام رو من انجام دادم و مدرکشون رو براشون فرستادم.ولی حالا که نوبت خودم شده هم ساختمان مرکزی دانشگاه تغییر مکان داده و رفته دهکده المپیک و هم اینکه من اصلا حال و حوصله ندارم.تمام کارتهام رو هم گم کردم و باید برای یک تسویه حساب با کتابخونه،ازتمام دانشکده های علامه که هر کدوم درنقاط مختلف شهر هستند،امضا بگیرم.خب بعد از دو سال باید هم این مشکلات پیش بیاد.از دانشگاهی که برای ادامه تحصیل اقدام کرده بودم(این دانشگاه در ایرلند نیست...) تا حالا دوبار نامه اومده و من هنوز نتونستم ترجمه مدرکم رو بفرستم.اینبار با یک فرصت 3 هفته ای موافقت کردند و من باید حتما در این سه هفته این مدرک لعنتی رو بگیرم.در این چند روز اخیر خیلی با خودم فکر کردم و به نتایجی هم رسیدم .هر چند بعد از پست یکی دو تا مطلبی که مجبور شدم حذفشون کنم فهمیدم در این محیط هم باید خودت رو سانسور کنی ...اینکه ما هنوز بیرحمانه در مورد دیگرون حتی بهترین دوستانمون قضاوت می کنیم...اینکه من مجبور شدم به بهترین دوستهام هم در مورد تصمیممی که گرفته بودم ، توضیح بدم...درسته که صداقت من داره به مرز حماقت میرسه ولی این حرفهایی که به دوست زدم دلیل نمیشه که من نامرد یا سوءاستفاده کننده باشم.... به این نتیجه رسیدم که باز هم باید خودم تنهایی کارهام رو انجام بدم و ازهیچکس توقع کمک نداشته باشم.. ولی مگه خود شما در شرایط سختی که باهاش درگیر بودید از کسی کمک نخواستید حالا چه فرقی میکنه که این شخص کی باشه و برفرض کسی بوده که دوستتون داشته .مهم اینه که شما از اول صادقانه همه چیز رو بهش گفتید و قصدتون هم این نیست که از این دوست سوءاستفاده کنید. خب اون هم میتونه فکر کنه و تصمیم بگیره.اگه دلش خواست بهتون کمک میکنه و اگر هم نه خب میگه دیگه،پس جایی برای انتقاد بقیه دوستان از من و یا حمایت از این دوست نمی مونه و حرف و حدیث استفاده ابزاری از یک مرد و سوءاستفاده از دوست و ...(البته من به تصمیم دیگه ای هم فکر می کنم.یک تصمیم برخلاف همه تصمیمات اخیر .شاید ماندن و دوباره تلاش کردن که این هم بستگی به شرایط روحی ام داره.ولی هنوز مطمئن نیستم)
دکتر کاظمی مرد.وقتی از طریق اخبار این خبر رو شنیدم اصلا باورم نمی شد.دکتر کاظمی 45 ساله بود و رئیس جهاد دانشگاهی علوم پزشکی ایران و از اون مهمتر رئیس پژوهشکده رویان.رویان جایی است که حداقل برای من یکی همیشه پر از سوال و رمز و راز بوده.رویان تقریبا اولین مرکز دانشگاهیه که کلیه روشهای نوین بارداری در اونجا آزمایش و اجرا میشه.خیلی از خانواده هایی که امروزه صاحب فرزند شدند،خانواده هایی که به دلیل فرهنگ جامعه ایرانی ،با نداشتن فرزند در آستانه فروپاشی بودند و خیلی از بچه هایی که می تونند زندگی رو با تمام خوبیها و بدیهاش تجربه کنند ،مدیون زحمات مرحوم دکتر کاظمی و همکارانش هستند.خیلی از درمانهای ناباروری که امروزه دیگه خیلی عادی تلقی میشند،زمانی برای اولین بار در رویان صورت می گرفت و البته قبل از اون دکتر کاظمی کلی جلسه رفته بود تا تونسته بود از مراجع تقلید اجازه و حکم بگیره .در رویان اتفاقات دیگری هم می افتاد.ساخت سلولهای بنیادی ،استفاده از سلولهای بنیادی در درمان بیماریهای قلبی و آخرین مورد که همین هفته قبل دکتر کاظمی کلی مصاحبه درموردش کرده بود:تولد اولین حیوان همانندسازی شده در ایران که قرار بود تا ماه دیگه به صورت رسمی تولدش به همه اعلام بشه.ولی حیف که دکتر کاظمی زنده نموند تا بتونه حاصل زحماتش رو ببینه.وقتی به عنوان خبرنگار به سایتی معرفی شدم که متعلق به دکتر کاظمی بود،در اولین روز آشنایی، مریم عزیز که سردبیر سایت بود،خیلی محترمانه بهم گفت باید اینجا حجاب رو کامل رعایت کرد . محل کار هم جهاد دانشگاهی سر خیابون گاندی بود.همه از جدی بودن و مذهبی بودن این رئیس حرف می زدند.انصافا هم خیلی جدی و تقریبا بداخلاق بود و به همون اندازه هم مذهبی...
ادامه مطلب
حدود یک هفته قبل یک ایمیل به دستم رسید با عنوان جانباز جنگ.یک نامه 5 صفحه ای ضمیمه این ایمیل شده بود.نامه یک برادر جانباز بود که ابتدای نامه نوشته بود:از شما خواهش می کنم این ایمیل را به دفتر رئیس جمهور و رئیس بنیاد جانبازان بفرستید چون بنده آدرس اونها رو ندارم.
در این نامه برادر جانباز از دوران جبهه نوشته بود و بلاهایی که به سرش اومده ومشکلاتی که الان باهاش دست به گریبان است و اینکه حالا نمی تونه از حقوق جانبازی استفاده کنه و کلی موارد دیگه که می دونم هیچ روزنامه ای حتی حاضر به چاپ اون نیست.در هر صورت این نامه گویای وضعیتی است که عده ای از جوانان دیروز که سالهای جوانی شون رو در جبهه ها گذروندند با اون دست به گریبانند،البته این برادر اون موقع نوجوانی 14 ساله بوده.خیلی دلم می خواست می تونستم متن نامه اش رو اینجا بذارم ولی به دلیل توصیه هایی که بهم شده نمی تونم این کار رو بکنم.منتها یک چیزی خیلی جالبه.من با شماره ای که در انتهای نامه اومده بود تماس گرفتم تا بالاخره تونستم با این آقا صحبت کنم و این برادر کلی تعجب کرده بود از اینکه نامه چطور به دست من رسیده.این برادر می گفت من نامه رو فقط برای صداوسیما فرستادم و کلی هم معذرت خواهی کرد.من هم بهش قول دادم که نا مه اش رو به ایمیل احمدی نژاد می فرستم و درضمن ایمیل احمدی نژاد رو هم براش ایمیل می کنم .من نمی دونم این نامه برای چند نفر دیگه ایمیل شده حداقل هیچکدوم از دوستام این نامه رو دریافت نکرده بودند ولی فقط باید به کسی که این کار رو کرده بگم اصلا کار درستی نکرده ،چون من که خدای ناکرده رئیس جمهور نیستم و کاری هم از دست من برنمیاد بعد هم وقتی که ایمیل رئیس جمهور مهرورز از طریق صداوسیما و سایر رسانه ها اعلام شده چرا این نامه به ایمیل خودش فرستاده نشده ؟؟؟یا اصلا چرا نامه به بنیاد مستضعفان و جانبازان و یا دفتر رئیس جمهور مردمی فکس نشده؟؟؟ بعد هم شاید این آقا نمی خواست همه از بدبختیهاش مطلع بشن پس چطور به خودتون اجازه میدید نامه ای رو که برای شما ایمیل شده به ایمیل اشخاص دیگری بفرستید.(هر چند خیلی از این کار عصبانی هستم ولی فقط می تونم بگم خیلی بی شعورید که به خودتون اجازه میدید اینطور شعور و آبروی دیگرون رو به بازی بگیرید)
امروز باز هم نتونستم جلوی کنجکاوی ام رو بگیرم.حضور این همه مامور نیروی انتظامی خیلی جای سوال داره برام.همیشه از کنار خیابون(البته به عمد و برای برهم زدن نظم عمومی شهر )رد میشم و بلافاصله یک ماموراشاره میکنه و میگه خانوم پیاده رو.نمی دونم چرا این مامورها،لباس نیروی انتظامی تنشون هست و روش هم کاور پلیس راهنمایی و رانندگی؟؟؟دیگه امروز داشتم از فضولی می مردم.باز هم به عمد خواستم از کنار خیابون رد بشم و تا مامور اشاره کرد که از پیاده رو برم،من هم بلافاصله رفتم سمتش و خیلی عادی گفتم آقا من می تونم یک سوال بپرسم.شما جزو افراد نیروی انتظامی هستید و یا راهنمایی و رانندگی و اصلا چرا اینجوری لباس پوشیدید،لباس نیروی انتظامی با کاور پلیس؟
نیروی انتظامی: خانوم ما جزو یگان ویژه ضدشورش هستیم.
(من مثل بچه خنگها):ببخشید یعنی وظیفه شما چیه؟
نیروی انتظامی:جلوگیری و مقابله با هرگونه شورش و اغتشاش
ــببخشید مگه قراره اینجا چه شورشی رخ بده که اینهمه نیروی ضدشورش اینجا هست؟
نیروی انتظامی:خانوم کدوم همه نیرو ؟
ــآقا یک نگاهی به دور میدون بکنید تازه فقط اینجا که نیست همه جا همینطور شده
نیروی انتظامی:خانوم ما قراره به پلیس راهنمایی و رانندگی کمک کنیم و الان هم داریم همین کار رو می کنیم .
ــمگه خودشون نیرو و یا مامور کم داشتند تازه اینهمه پارکبان و بقیه که می تونند این کار رو انجام بدهند.
نیروی انتظامی:من نمی دونم. فرمانده های ما گفتند ما بیاییم اینجا و اینجوری هم لباس بپوشیم.این یک قرارداده بین فرمانده ما و فرمانده اونها.از بقیه چیزها هم ما خبر نداریم.
ــاین امکانش هست که در مواقعی که بهتون دستور حمله داده میشه ،این باصطلاح شورشیها رو با باتوم هاتون کتک نزنید
نیروی انتظامی:شورشی رو طبق دستور باید کتک زد،وقتی هم به ما دستوری داده بشه امکان سرپیچی وجود نداره چون بعدا خودمون رو محاکمه می کنند
ــ هیچوقت نمی خواهید از خودتون بپرسید خب چرا تجمع و یا شورش میشه
نیروی انتظامی:وظیفه ما اینه که فقط به دستور مافوق گوش بدیم،بقیه اش به ما ربطی نداره.
نمی دونم شما هم باورتون میشه که این ماموران دوره دیده یگان ضدشورش رو بذارن سر چهارراهها و میدونها تا فقط به مردم بگن از داخل پیاده رو حرکت کنند و از چراغ قرمز رد نشن.بعضیها هم ساده لوحانه میگن برای فرهنگ سازی و رعایت قانون دارن این کار رو می کنند.فرهنگ سازی درست ولی مگه نمیشه از سربازها و بقیه ماموران راهنمایی و رانندگی استفاده کرد ؟فرهنگ سازی با نیروهای یگان ضدشورش و ایجاد فضای نظامی در شهر؟؟؟
دوست زیر بارون منتظرت مونده بود.دو سال گذشته بود.تو یادت رفته بود دوست هم مثل تو هیچوقت زیر بارون از چتر استفاده نمی کرد.دوست با همون لهجه خنده دار میگه سلام....دوست میگه تو هیچ تغییری نکردی هنوز هم آروم یکجا می شینی در حالیکه دستت رو روی دستت گذاشتی و نگاه می کنی بدون اینکه حرفی بزنی و آدم نمی دونه داری به چی فکر می کنی ...دوست آروم روی مبل نشسته و تو نمی دونی به سفیدی سرامیک نگاه می کنه و یا گلیم پرنقش و رنگ....اینبار ولی تو می پرسی به چی داری فکر می کنی؟و دوست میگه به تنهایی تو و سکوت اینجا.و تو باز تنهایی و باز سکوت...
شما هم بیایید و شعری بخوانید برای این شمع شب افروز که به تاریکی می رود .


بم فرو ریخت .بم مرد و زندگان بم نیز می میرند و وعده های مسئولان را با خود به گور می برند.ولی این بار فقط این شانس را دارند که در قبری جداگانه و با انجام مراسم کفن و دفن ،به خاک سپارده شوند.
من الان هیچی نمی تونم بگم.دلیلی که باعث میشه خاطرات دو سال قبل دوباره در ذهنم تداعی بشه، همین دیدار مجدد چند روز بعده.یادش بخیر اون روزها وقتی دوست زنگ می زد با وجودیکه فارسی خوب حرف نمی زد و برعکس اسپانیولی رو بهتر از من که مثلا در این رشته درس خونده بودم و چون نمی خواستم همه بفهمند راجع به چی حرف می زنیم،با هم اسپانیولی حرف می زدیم،فقط کافی بود یکخرده بلند حرف بزنم یا عصبانی بشم ...مسیح و بهناز و نیره و داورزنی و حتی مریم بابایی وافروزمنش هم شده بودند مشاوران من بیچاره.محبوب تو باید اینجوری حرف بزنی؟باید در مورد این مسائل ازش بپرسی ؟تو باید بهش حق بدی خب اون 22 سال ایران نبوده و الان مسلما نمی تونه خیلی خوب تو رو درک کنه...شرایط خیلی جالبی شده بود البته حساسیت دوستام بیشتر به این خاطر بود که این برای اولین بار بود که بصورت جدی در مورد یک آدم تصمیم می گرفتم. و اما اما دوست به این نتیجه رسید که من آدم خیلی بی احساس و خودخواهی هستم و اینکه برای احساسات دیگران ارزش قائل نیستم و اینکه همیشه می خوام حرف حرف خودم باشه .حالا بعد از دوسال دوست دوباره برگشته و البته قراره برای انجام کاری به من کمک کنه که من یک دنیا باید ازش تشکر کنم .الان هم فقط میتونم بگم رسیدن بخیر و باز هم ممنون .
چقدر خوبه که وقتی عصبانی میشم قبل از اینکه بخوام داد بزنم یک چیزی اینجا می نویسم و همین نوشتن باعث میشه که دوباره آرامش از دست رفته رو به دست بیارم و سعی کنم منطقی باشم.روز چهارشنبه خیلی عصبانی بودم تا حدی که از شدت عصبانیت گریه کردم ویک پست پر از درد و گریه هم نوشتم که الان حذفش کردم.لی برای خودم هم خیلی جالب بود که چرا من دیگه نمی تونم داد بزنم؟این روزها همش خاطرات دو سال قبل برام تداعی میشه .وقتی همبستگی کار می کردم مسائلی پیش اومد که وقتی می خواستم از اونجا بیرون بیام(البته اخراج به بهانه تعدیل نیرو) مدیر مسئول می گفت در و دیوار این روزنامه صدای فریادهای تو رو در خوش ثبت کرده و من اون روز می تونستم حقارت رو در چشمهای اون مرد ببینم.حقارتی که باعث شد دوباره گریه کنم....چقدر دلم می خواد در مورد اون روزها بنویسم . کتک خوردن به خاطر دفاع از خودت اون هم در یک روزنامه اصلاح طلب.به خاطر نه گفتن به پیشنهادهای یک مرد که مثلا از اعضای حزب بود.برای اولین بار به دادسرا رفتن و ....چند وقت قبل که دوستان دوره همبستگی اومده بودند خونه ما(البته منظورم فقط خانومهاست)نیره که در همون دوران با حسن بنانج ازدواج کرده بود، می گفت من هیچ وقت فکر نمی کردم تو اینقدر خانوم و آروم باشی و خونه ات اینقدر به آدم آرامش بده .نیره و بقیه می گفتند بعضی وقتها فکر می کردند که من یک مشکل عصبی دارم و برای همه هم این جای سوال داشت که پس چرا من هیچ وقت حرف نمی زدم.البته من داد می زدم وفقط مسیح و بهناز در جریان همه چیز بودند ولی خب رازداری ما همه رو کشته .دو سال شاید زمان زیادی باشه ولی حالا که به اون روزها فکر می کنم می بینم تغییراتی که من در این دو سال کردم خیلی بیشتر از دوسال عمرم ارزش داشته ولی حتما چند روز بعد می نویسم یا شاید هم همین فردا.البته بهونه این نوشتن خبری بود از خانم محترم آلیا که گفته بود 90 درصد امنیت زنان در جامعه به رفتارهای خودشون بستگی داره.نمی دونم به این زنها چی میشه گفت ؟فقط میتونم بگم مرسی خانم آلیا ،لطفا بگید این آمار رو از کجا تهیه کردید و اگه احیانا برای شما هم مشکلی پیش اومد شما جزو کدوم دسته قرار می گیرید؟90 درصد یا 10 درصد؟هرچند فرقی نمی کند چون اونوقت دیگه کار از کار گذشته....
همش با خودم میگم چرا روز چهارشنبه که برادران جنبش عدالتخواهی به مسخره در مورد گنجی و یار دبستانی حرف زدند من هیچی نگفتم شاید اگه یک رهگذر عادی بودم می تونستم اعتراض کنم ولی من باید می نوشتم بدون هیچ حرفی و اعتراضی.برادران کم سن و سالی که وقتی نگین ازشون می خواست عکس بگیره بعضیها هیجانزده می شدند و می تونستی براحتی ببینی که به زور آب دهانشون رو قورت می دهند.بقیه هم ذوق می کردند وقتی یکی از بچه های خبرنگار باهاشون مصاحبه می کرد.همه هم یک متن رو حفظ کرده بودند و اگه از ده نفر دیگه هم سوال می پرسیدی همین جوابها رو بهت می دادند :"طبق نامه مورخ ....رهبری "....و نیروی انتظامی که از هرکدوم پرسیدم این تجمع مجوز داشته یا نه؟می گفتند خانوم ما خبر نداریم،از ما نپرسید.اونها فقط جرات داشتند ما رو در تجمع برای آزادی گنجی کتک بزنند ولی حتی اجازه نداشتند از این برادها در مورد مجوز بپرسند هرچند که طبق قانون برگزاری این تجمع ها مجوز نمی خواد.به یکیشون میگم اگه یکی از مفسدان اقتصادی احمدی نژاد و یا اقوامش و یا اعضای کابینه اش باشند ،چی؟طرف میگه برای ما فرقی نمی کنه همونطور که آقا ،مقام معظم رهبری فرمودند... و من دلم می خواد یک سوال بپرسم .فقط یک سوال ولی می ترسم و نمی پرسم.لعنت به این ترس .

