تبليغاتX
پرنده خارزار

پرنده خارزار

تو به ویرانی این یا’س بکوش

درهمان اتاقك روزنامه همبستگي مي خوابيد شبها ....البته هر شب كه نه شب درميان....بازنشسته شده بود و با اين سن و سال هم منشي روزنامه بود و هم سرايدار.... عينكش را به چشم مي زد و هر خبري كه برايش جالبتر بود با صداي بلند مي خواند براي همه مان در ابتداي تحريريه و يا در راهرويي كه كامپيوترها در آن گذاشته شده بود...روزهاي جلسه حزب همبستگي و دعواهاي مشهور سران حزب  آخرين اخبار را به همه مان مي داد ....و خيلي از ماهها اولين كسي بود كه خبر از دادن حقوق مي داد ....و اولين كسي كه براي تبريك عيد مي آمد تا شايد هر كداممان از سر لطف چند اسکناسی تانخورده به او هديه بدهيم و البته اگر كسي عمدا و يا سهوا فراموش مي كرد بلافاصله به خاطرش مي آورد وظيفه از ياد رفته را .....باغچه كوچك روزنامه زيبا شده بود بخاطر رسيدگي هاي او ....نمي دانم چند ماه قبل ديدمش كه گفت با شوق كه به مكه رفته و تازه تصميم گرفته حالا كه پاسپورت گرفته و همه دخترها و پسرها را هم فرستاده خانه بخت و فقط مانده اند يك دختر و يك پسر ديگر به سفرهاي خارجي برود و اولين كشور هم سوريه خواهد بود!!!....و چقدر آرزوهايش كوچك مي نمودند در مقابل موهاي سفيدش و سالهاي عمري كه حداقل به 70 مي رسيد و حالا همه این آروزها را با خود ......

از يكي از شهرهاي ورامين مي آمد با آن سن و سالش ....براي تامين آتيه فرزندانش كه نمي شد با حقوق بازنشستگي جهيزيه اين يكي را تامين كرد و به فكر شغلي براي آن يكي شد ....يكي سيسموني مي خواست و ديگري هزينه تحصيل در دانشگاه ....و حالا ديگر جز دوتاي آخري همه سر و سامان گرفته بودند و به قول آقای داوری آبرومندانه عاقبت بخیر شده بودند.... همين چند ماه قبل در همان اتاق سكته كرده بود ولي به موقع به بيمارستان رساندند و حالش هم خوب شده بود و البته سعی می کرد سیگار هم کمتر بکشد... 

سه روز قبل دوباره آقای داوری در همان اتاقك سكته كرده و اين بار ديگر نه تنها كسي نبوده تا او را به بيمارستان برساند بلكه  حتي کسی نبوده تا شنونده آخرين وصيتش باشد....مردن با درد و تنهايي و بدون حضور هيچ يك از اعضاي خانواده ..... مردي كه بايد اين سالها را به استراحت در كنار خانواده اش مي گذراند براي تامين كدامين آتيه؟!!!!!!!!!!!!! در اتاقكي كوچك و گرم بايد اينگونه جان بدهد ؟؟؟؟؟؟؟

غمگینم و ناراحت و چیزی هم نمی توانم بگویم جز روحش شاد .....

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

پیش نوشت :این اواخر بیشتر نوشته بودم از آدمهایی و حقوقی  که سانسور و فراموش می شوند در هیاهوی حق مسلم و جشنی با کیک زرد و بوی جنگ و تحریم و....از همه آدمهایی که ازکنار فقر،بی پناهی و بدبختی شان می گذریم و نمی نویسیم به دستور مسئولان برای تامین امنیت ملی !!!...و چقدر سخت است نوشتن برخی اخباری که مسئولانش برای دوربین رسانه ملی سرو دست می شکنند تا با افتخار از هزاران خدمت نگفته بگویند ولی نوبت به سوال تو که می رسد نمازشان سروقت باید ادا شود!!! ...تصمیم گرفته بودم دیگر در این وبلاگ ننویسم و یا از روزمرگی هایم بنویسم وقتی برغم تمام این مشکلات ،بیماری روانی که پشت یک آی دی مزخرف پنهان شده بود ،عکسی فرستاد با مخاطب قرار دادن پرنده خارزار و ترسوندش از....عکسی که با دیدنش تا ساعتها گریه کردم برای حقارت آنانی که نام انسان را یدک می کشند و از مرد بودن فقط تهدید به تجاوز آموخته اند.... و چقدرسخت بود ننوشتن حتی در این چند روز که به دوهفته هم نرسید .....ولی باز هم می نویسم ....با تشکر از دوستان خوبم که با پیغامهاشان انگیزه ای بیشتر دادند برای نوشتن ...می نویسم  از محمدها ... از نیلوفرها...از خودم و از همه مایی که فراموش شد حقوق انسانی مان در هیاهوی وعده های دست نیافتنی ....

 

 

معاون رئیس دانشگاه یکی از شهرهای مرزی است ....فقط برای گرفتن آمار مبتلایان به یک بیماری که اتفاقا ایدز هم نیست ،باهاش تماس می گیرم ...دکتر میگه باید شما تشریف بیارید اینجا تا حراست دانشگاه تائیدتون کنه و بعد ما بتونیم آمار رو در اختیارتون بذاریم ...میگم ببخشید یعنی چی حراست من رو تائید کنه اون هم فقط برای یک آمار و بعد هم من که نمی تونم بیشتر از 1000کیلومتر بیام تا تائیدم کنند ..میگه نماینده تون رو بفرستید وقتی تائید شد باشه... من هم میگم باشه پس من در این گزارش به جای آمار می نویسم که شما چه شرطی گذاشتید... با خونسردی تموم میگه باشه بنویس تا شکایت کنیم تا بفهمی یعنی چی آمار نوشتن؟با عصبانیت میگم چرا تهدید می کنید ،حالا که اینجوری شد من هم می نویسم تو هم برو شکایتت رو بکن ...دکتر هم میگه باشه ما هم منتظر می مونیم تا تو بنویسی... تلفن رو قطع میکنم واین بار به شماره همراهی که دارم زنگ می زنم اتفاقا شماره همین دکتر است و بلافاصله میگه شما چند دقیقه قبل زنگ زدید دفترم ....این بار من با پررویی بیشتر از خودش میگم باید بهتون بگم برخوردتون خیلی زشت ، غیراخلاقی و دور از ادب بود ...شما که مثلا دکتر این مملکت هستید یک خبرنگار رو اینطور تهدید می کنید وای به حال بقیه ....دکتر میگه من معذرت میخوام ولی شما هم نمی دونید ما با چه مشکلاتی مواجه هستیم و چه ضوابطی برامون تعیین کردند وگرنه مگه من هم دلم میخواد کسی از مشکلات این مردم بنویسه تا حداقل شاید بشه برای درد این مردم که من هم از اونها هستم کاری کرد ......و بعد رضایت میده من نامه ای با سربرگ براش بفرستم تا خودش دستورش رو از حراست بگیره ....از اون روز یک هفته گذشته و من منتظرم تا حراست که قبلا دستور نامه رو داده بوده از مسافرت بیاد و دوباره آمار رو تائید کنه تا نامه برام فکس بشه !!!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1385ساعت 11:37 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

فعلا فقط وبلاگهایی رو که دوست دارم ،می خونم.....تا کی نمی دونم ولی مسلما بیشتر از دوهفته طول نمی کشه....شاید دلیلش رو بعدا نوشتم... 
+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

من و محمد نشستیم روی سکوی روبروی مغازه تا با هم چایی بخوریم ....از محمد می پرسم :محمد  نمی خواهی کسی رو دوست داشته باشی و عاشقش باشی یا با باهاش ازدواج کنی ...بدون هیچ مکثی  میگه نه آخه من شرایطش رو ندارم پس نمی تونم کسی رو دوست داشته باشم ....محمد 25ساله است و هر روز از ساعت 4بعدازظهر تا 11شب ،لباس خرگوش مشهور کارتنی رو تنش می کنه و می ایسته تا حضورش تبلیغی باشه برای رونق بیشتر یکی از مغازه های پارک لاله ...محمد برای روزی هفت ساعت کار بدون تعطیلی پایان هفته ماهی 45هزار تومان حقوق می گیره !!!!!!

 محمد حاضره همیشه در روزهای گرم تابستون با این لباس همین جا بایسته و  برای بچه ها دست تکون بده و یا بغلشون کنه تا اونها شاد باشند .... محمد پذیرفته که به دلیل فقر و خیلی مسائل دیگه نمی تونه روزی بچه ای داشته باشه تا از در آغوش گرفتنش شاد باشه ..... محمد حتی وقتی می خواست چایی بخوره حاضر نشد کلاه بزرگ خرگوشی رو کامل از سرش سرش برداره  ....دنیا برای محمد همون چیزی بود که از دهان نیمه باز عروسکی که در قالبش فرو رفته بود ،می دید و خودش می گفت خیلی قشنگه این دنیا ....همه اون چیزی که درباره محمد و دنیای کوچیکش نوشتم می تونید اینجا بخونید.... 

 اما یک چیز در حرفهای محمد خیلی برام قابل تامل بود....محمد پذیرفته که چون شرایطش رو نداره نمی تونه عاشق کسی باشه و من امروز مدام به این فکر می کردم که مگه برای عاشق شدن و کسی رو صمیمانه دوست داشتن باید شرایط خاصی داشت؟؟؟

 افرادی مثل محمد و خیلی های دیگه که درطبقه بندی های موجود،شهروند درجه دو که چه عرض کنم اصلا شهروند محسوب نمی شوند و سهمشان از پول نفت و منابع طبیعی ، کیک زرد و انرژی هسته ای و ....حسرت است و حسرت و عقده ها و آروزهایی که با خود به گور می برند چه سهمی از دوست داشتن و دوشت داشته شدن می برند ؟!!!!!

 

پی نوشت:بدون هیچ توضیحی باید از مهدی تشکر کنم ...قصد داشتم جواب مفصلی بنویسم برای سجاد ولی .....فقط سجاد جان شما جماعت سبیل کلفتها به قول خودتان ، اول مشکلتان را با خودتان حل کنید تا بلافاصله به محض ورود یک همکار زن ، دوستی های چندین ساله تان و فضای دوستانه و آرام کاری تان به صحنه رقابت و جنگ تبدیل نشود!!!!زنان مطبوعات هم حرفهای زیادی دارند برای گفتن ....ولی قرار نشده این فضای مجازی را هم تبدیل کنیم به عرصه ای برای گلایه های مغرضانه و قضاوتهای یکسویه و بدون رعایت اصول اخلاقی ....

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

زندگي آنقدرها هم كه من و تو سخت گرفته بوديم ،سخت نبود گويا .....زندگي مي تواند همين  لحظات خوش كوتاهي باشد كه بعد از كلي بحث بر سر اين جامعه بي سامان ،فرصتي مي يابيم براي گفتن ازخودمان ،آرزوهايمان و دغدغه هايمان .....و حس زيباي اعتماد و صداقت ....وحضورت فقط از پشت  مانيتور وقتي مي گويي "من و تو هم ديوانه شديم دراين جامعه بيمار " كه باعث انفجار خنده ام مي شود درسكوت خانه اي كه مدتهاست رنگ خنده به خود نديده بود...و من چقدر دلتنگ خنديدن و شاد بودن مانده بودم ....و بارها و بارها صورتک شیطون زبون دراز را به ازای تمام لحظاتی که می توانستم شاد باشم و نبودم ،برایت می فرستم و تو هم صورتک خندان آرام را و ....  

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 8:47 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

احمدی نزاد به احترام علما،دستور ورود زنان به آزادی را پس گرفت

همزمانی اعلام این دو خبر با هم یعنی چی ؟یعنی زن و حقوق زن بازیچه دست سیاستمداران!!! .....دقیقا چند دقیقه بعد از اعلام ارسال نامه احمدی نژاد به بوش که شده خبر یک همه رسانه های خارجی ،دستور آزادی ورود زنان به آزادی پس گرفته میشه به احترام علمای عظام .

من که فعلا اینقدر شوکه شدم از این سیاست ......که نمی تونم هیچ حرفی بزنم!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

به همراه دوست عزیزم سوسن میرم گرگان ....و باز من طبق معمول همه کارها رو گذاشتم برای یک ربع آخر قبل از سفر...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 6:58 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

اون روز اینجا جلسه داشت ....در همین دفتر ....اومد و ناهار هم موند ....می خواست کتاب جدیدی رو بنویسه و یا شاید هم ترجمه کنه ....بعداز ظهر باید به یک جلسه می رفت ولی هیچ وقت به اون جلسه نرسید...همسرش با اینجا تماس گرفت و پرسید که یعنی چی شده ....همسرش نگران شده بود ....و دو روز بعد جسدش رو در حالیکه با ضربه های چاقو کشته شده بود پیدا کردند.....پوینده  این طوری کشته شد...از روبروی همین دفتر در خیابون ایرانشهر دزدیده شد و بعد ...

 

و من اون دفتر(دفتر پژوهشهای فرهنگی ) و اون سکوت و آرامش  رو دوست داشتم و دارم ....آرامشی که روزهای اول ورودم حوصله ام رو سر می برد ....همه جا فقط کتاب بود و استادهایی که مشغول نوشتن بودند ....گاهی به روز آخر پوینده در این دفتر فکر می کردم و مدام از خودم می پرسیدم چرا ؟ و گاهی هم مخصوصا در این اواخر می پرسیدم یعنی باز هم این اتفاق تکرار میشه ...... برای من در اتاق دکتر تکمیل همایون میزی گذاشته بودند...مبارز دوران مصدق با خاطرات دوران زندان که همیشه بین شوخی و جدی  می گفت دختره خبرنگار اشغالگر ..... در اتاق کنار ما که اتاق کوچک و آرامی بود ، به در و دیوارش چند تا پوستر و یک قاب خیلی قشنگ ساده  از چند فیلسوف زده شده بود .....اتاق رامین جهانبگلو بود و البته هنوز هم هست ....همین اواخر تابستون بود که برای تولد فرزندش  ،برای همه شیرینی خریده بود ....دختری به اسم آفرین که هنوز یکساله هم نشده.... رامین جهانبگلو در همون اتاق چند ساعتی می نشست و می نوشت و یا با اساتید و فلاسفه ای که فقط به دعوت او به ایران آمده بودند ،صحبت می کرد ....روزهایی هم بود که در خانه هنرمندان برنامه داشتند و من و پونه هم می رفتیم تا سخنان  چامسکی و رورتی و.... رو بشنویم  و سوالات  افرادی رو که مشتاقانه در اونجا جمع می شدند تا از اندیشه  و فلسفه بشنوند و  با تفکرات متفاوت و مختلف نسبت به فلسفه زندگی و هستی آشنا بشوند....و اینها رو همه مدیون تلاش و ارتباطات رامین جهانبگلو بودیم .....ولی این بار نوبت رامین جهانبگلو است که معلوم نیست چند روزی باید در جایی که حتی خانواده اش هم نمی دونند در بازداشت باشه ....هیچ خبری از محل دستگیری و دلیل دستگری اش نیست .....همسرش خیلی نگرانه و هیچ حرفی هم نمی زنه....فقط گریه ...همسرش ....آفرین کوچولو....امیدوارم بشه کاری برای آزادی رامین جهانبگلو کرد.

 

کاش رامین زودتر آزاد شود

 

برای آزادی رامین جهانبگلو

 

رامین عزیز ما یک صدا از حق تو دفاع خواهیم کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 1:51 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

آقایی که من به تازگی همکارشون شدم،همیشه سر یک ساعتی با سر و وضعی مرتب و اتوکشیده وارد اتاق میشه ، کتش رو در میاره و میشینه پشت میزش ،زیاد حرف نمی زنه و سعی می کنه کاملا حواسش به کارش باشه ...خانمی که من باشم با سر و وضعی که باهاش راحت ترم یعنی با یک مانتوی جلوبسته بالای زانو ،شلوار جین یک خرده کوتاه و یک شال بلند و قیافه ای همیشه بدون آرایش می شینم پشت میزم و شروع می کنم به خبر خوندن و یا گزارش نوشتن .تا امروز هیچ صحبت خاصی جز سلام و احوالپرسی روزانه بین ما رد و بدل نشده تا اینکه امروز آقای همکار سوالی می پرسه که مخاطبش من هستم ...البته من عادت دارم در حالی که کار می کنم جواب مخاطبم رو بدم ...همین طور که در حال تایپ کردن گزارشم هستم سرم رو بر می گردونم و می بینم آقای همکار با ژستی خیلی جالب به من خیره شده و در یک لحظه به من چشمک میزنه !!!!!!!احساس می کنم اشتباه دیدم پس بدون اینکه چیزی بگم مشغول کارم میشم اما دوباره که سرم رو برمیگردونم می بینم باز هم همکار محترم به من چشمک می زنه ....و بعد برای چایی ام قند میاره در حالی که من اصلا قند نمی خورم ....و از خودم می پرسه در حالی که اصلا فرصت جواب دادن ندارم و دارم با دوست خوب جدیدی که خیلی راحت می تونم باهاش حرف بزنم(حرف زدن که نه یعنی حرف نوشتن)  و از نگرانی هام بگم ،در مورد موضوعی  که میخواهد گزارش بنویسه بحث می کنم ...

 

چند ساعت بعد در یک محیط دیگه یکدفعه یاد این صحنه می افتم و خنده ام می گیره ...به کتی میگم موضوع از چه قراره و کلی می خندیم ...اون هم میگه شاید تیک عصبی داره ...بیشتر خنده ام میگیره ....بدون هیچ منظوری میگم آخه این مردها چقدر بچه اند خب اگه از من خوشت اومده می تونی خیلی راحت بهم بگی تا من هم بگم نه،ولی خنده دارتر از این میشه که با چشمک زدن بخواهی با طرفت ارتباط برقرار کنی ... در این لحظه دوست خوبمون جادی میگه ولی اولین ارتباط من و همسرم از همین چشمک شروع شد (توضیحات بیشتر جادی رو می تونید در بخش نظرات بخونید)...و بعد در جواب سوال قبلی من می پرسه تو فکر می کنی چند درصد دخترها خیلی راحت وقتی در اولین برخورد بخواهی بهشون بگی ازشون خوشت اومده صادقانه و راحت میگن خب من هم از تو خوشم اومده ....پس باید یکجوری به طرفت بگی که برای تو با بقیه فرق داره یا نه ....چشمک هم در همین مواقع به کار میاد دیگه ...

 

نمی دونم چرا به این موضوع بیشتر فکر نکرده بودم در حالی که همیشه برام خیلی جالب بوده اولین ارتباطی که بین دو نفر آدم شکل میگیره... همیشه استدلالم این بوده  که طرف مقابل خیلی صریح می تونه حرفش رو بزنه و تو هم خیلی صریح جوابش رو بدهی ....ولی حالا که بیشتر فکر می کنم می بینم خیلی کار سختیه این که بخواهی از احساست با طرفی که نمی دونی چه برخوردی با احساست خواهد داشت ،خیلی صریح حرف بزنی .

حالا این خیلی برام جای سوال شده که واقعا چرا پسرها سعی می کنند با چشمک زدن ،طرف مقابل رو به خودشون جلب کنند؟!!! و اگه دختری از پسری خوشش بیاد ،اون هم  چشمک میزنه ؟!!! راستی اگه ما می تونستیم خیلی راحت از احساسمون حرف بزنیم یعنی باز هم به هم چشمک می زدیم ؟!!و اصلا این مقدمه چینی ها لازم است برای حرف زدن از یک احساس ؟!

راستی شما هم چشمک می زنید ؟!  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 0:39 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

این روزها درگیر یک مبارزه بزرگ شدم ....مبارزه با محبوبی که می شناختم ...از همون روزی که بارها و بارها تکرار کرد من بیمارم ....
+ نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت 7:46 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

دختر 11ساله ای در یکی از بیمارستانهای اسلامشهر در حال جان دادن است.....دختری با دست ،پا،لگن و یک دنده شکسته ......دختری که تاحد مرگ از پدرش!!!!! کتک خورده.....پدر این دختر فعلا زندانی شده و مادرش هم بعلت طلاق در دسترس نیست .....معلم مستاصل مدرسه میخواهد کاری برای این دختر انجام بدهد....مریم در تلاش برای کمک به این دختر است ....کودک آزاری ،کودک آزاری و کودک آزاری .....

+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1385ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

بدون هیچ توضیح اضافه ای این خبر رو که بر روی ایرنا اومده بخونید:

امام علی چهارده قرن پیش جواب بوش را داده است!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1385ساعت 10:8 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

همیشه وقتی بلیط اتوبوس میخرم اول از همه به طرحش نگاه می کنم و بعد به نوشته های پشتش ....به مناسبت روزهای مختلف روی هر بلیط تبریک چاپ شده و یا تسلیت ....روی بلیط های اسفند و فروردین ماه علاوه بر همه اینها یک سوالی چاپ شده بود :آیا می دانید هلیکوباکتر پیلوری چیست؟"

خیلی منتظر موندم تا شاید جوابش رو در بلیط های این ماه پیدا کنم ولی چیزی در این مورد نوشته نشده بود.از چند نفری هم پرسیدم اونها هم نمی دونستند .

راستی این یعنی فرهنگ سازی با بلیط اتوبوس !!!! با یک سوال بدون جواب؟؟؟؟ شاید هم تبلیغ  و یک آگهی بوده؟!!

پی نوشت:علی سرزمین من با توضیحات کاملی در بخش نظرات نوشته که این همون باکتری است که باعث بوجود آمدن زخم معده می شود...خب اولا خدا رو شکر که به انرژی هسته ای ربطی نداشت!!!وقتی این همه بودجه هزینه میشه برای چاپ بلیط هایی که راننده همیشه با عصبانیت پاره شون می کنه پس بهتر نیست مسئولان خوش ذوق و عالمی که این سوال و یا موارد دیگه از ابتکارات اونهاست حداقل از این بلیط ها برای فرهنگ سازی استفاده کنند ....آیا قرار بوده با این سوال تخصصی سطح علمی مردم بالا بره ...که البته از این خبرها نیست چون فقط سوال نوشته شده بود بدون جواب....ولی اینکه مردمی که هنوز شستن دستها رو فراموش می کنند و هنوز کف خیابون آب دهن می ریزند ،دانستن این که بدونند این همون باکتری هست که باعث ایجاد زخم معده میشه چه نفعی می تونه به حالشون داشته باشه خودش کلی جای سوال داره !!!

اون اوایل در ایستگاههای مترو برگه هایی با بلیط بهت می دادند که در اون نحوه سوار و پیاده شدن به واگن های مترو توضیح داده شده بود ...دوستی می گفت چه هزینه بیخودی خب همه اینها رو می دونند  ولی وقتی خواستیم سوار مترو بشیم فهمید که همین موضوعات ساده رو هم مردم نمی دونند و یا رعایت نمی کنند ....پس ایکاش مسئولان اگه قراره در مورد بیماری ای به مردم اطلاعات بدهند با استفاده از این بلیط ها ،در مورد ایدز اطلاعاتی پشت بلیط ها چاپ کنند وگرنه چاپ این سوالات تخصصی که اکثرا هم بی جواب می مونه (همه که مثل من بیکار نیستند یک پست در این مورد بنویسند!!!!) نه به معلومات این مردم اضافه می کنه و نه شیوه صحیح استفاده از وسائل نقلیه عمومی  رو به اونها آموزش میده !!!!  

+ نوشته شده در  جمعه 8 اردیبهشت1385ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

گدایی صادقانه....برد و آنجلینا بچه دار شده اند و من برای خرید هدیه به پول احتیاج دارم!!!

[foto de la noticia]

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 اردیبهشت1385ساعت 1:9 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

اولین فتوای مراجع در مخالفت با حضور زنان در استادیوم،فقط یک چیزی برای من خیلی جای سوال داره آیت الله لنکرانی گفتند نظر زن به بدن مرد حتی بدون لذت و ریبه ؟؟؟جایز نیست ...خب یعنی اینکه ما نباید در خیابون هم رفت و آمد کنیم به این دلیل که ما که  نمی تونیم با چشمان بسته راه برویم تا چشمانمان بدن آقایون رو نبیند؟! من که متوجه نمیشم!!! 

زنان مجرد حق ورود به استادیوم را ندارند.خب به سلامتی رئیس جمهور یک نامه نوشت و حالا نوبت معاونش شده که محترمانه این وعده رو بفرسته پیش سایر وعده ها ....جناب معاون محترم گفته فقط زنان به همراه خانواده هاشون حق دارند به استادیوم بیایند ..تازه اون هم بعد از اینکه این طرح تصویب بشه و از لحاظ فرهنگی مورد بررسی قرار بگیره !!!!....خب نگرانی ام از پست قبلی که فکر می کردم شاید خیلی بدبینانه است ،بی مورد بود .... 

پی نوشت:آقای سردبیر (برادر منتجبی)پستی نوشته راجع به فتوای علما و در اون توضیح داده در مورد بحث امروز با من و اینکه چرا یادداشتم (که الان در همین پست قبلی می بینید)در سایت کار نشده است .....البته من ناراحت نشدم چون به قول شما یادداشتم تند و تیز بوده ولی نمی تونم نظرم رو هم تغییر بدهم ...یک عوامفریبی که با سخنان معاون احمدی نژاد تائید شد!!! ....وگرنه مگر می شود رئیس بگوید و معاون شرط و شروط بگذارد  !!!

پی نوشت :تجمع طلاب در اعتراض به حضور زنان در استادیوم 

احمدی نژاد احتمالا دستور خود را پس می گیرد !!!

اعتراض شریعتمداری به اقدام نسنجیده احمدی نژاد(حتی رسانه های خارجی هم از این اقدام مخالف با بینش و منش رئیس جمهور اصولگرا،متعجب شدند!!!!)

سخنان صریح روزنامه جمهوری اسلامی با احمدی نژاد (یادآوری می کنیم بدان امید که تجدید نظر کنید و جلوی خسران را تا دیر نشده بگیرید!!!)

خب گویا همین طور من باید تا شب به این پست ،لینک اضافه کنم ....از همه بدتر اینکه مجبور شدم بشینم و پس از همه این انتقادات نسبت به احمدی نژاد ،برای آفتاب بنویسم :حالا باید منتظر ماند تا مشخص شود با این انتقادات و موضع گیری ها ،رئیس جمهور ،دستور خویش را پس خواهد گرفت و یا به احترام حقوق زنانی که نیمی از اعضای جامعه را تشکیل می دهند و نمی توان به صرف زن بودن ،آنان را از حضور در مکانها و عرصه های عمومی (مانند استادیوم ها )منع کرد،بر تحقق این دستور خویش پافشاری خواهد کرد؟!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

پیش نوشت:این یادداشتی بود که برای آفتاب نوشته بودم و به دلایلی مطلب کار نشد.... اعلام ورود زنان به استادیوم فقط یک عوام فریبی ساده بود و نه بیشتر که اگر جز این بود شاهد این بگیر و ببندها به دلیل نوع پوشش زنان که  جزو حقوق اولیه هر انسان است ،نمی بودیم .ما در این کشور حقوقی برابر با حقوق یک انسان نداریم !!!!!استادیوم هم می رویم نه به قول جادی به استادیومی که باز هم بین زنان و مردانش حصاری کشیده شود ....که حضور زن از پشت میله ها فضا را تلطیف نمی کند و تلطیف این فضا بر عهده زنان نیست ...زنان هم می آیند تا فوتبال تماشا کنند...دیگر از این استفاده ابزاری از زن خسته شدیم !!! 

   

بعدازظهر روز بعد از انتخابات مرحله اول ریاست جمهوری ،محمود احمدی نژاد درنمایشگاه اتومبیلی گرم و کوچک و در جمع خبرنگاران داخلی و خارجی حضور یافت تا از خود بگوید و از سیاستهایش برای اداره کشورپس از رسیدن به ریاست جمهوری .وی در پاسخ به سوال و نگرانی های یک خبرنگارزن که از سیاستهای وی درمورد زنان می پرسید با لبخندی جواب داد :زنان ،زنان که تاج سر ما هستند .همین گفته احمدی نژاد کافی بود تا یارانش که برای معیت او در آن مکان گرد آمده بودند به تبعیت از رئیس جمهور آینده خنده بلندتری سر دهند .و زنان با پاسخ نه چندان واضح احمدی نژاد با تردید نسبت به روزهای آینده در انتظار بمانند.

 

در همان چند روز باقیمانده تا انتخابات مرحله دوم ،در و دیوار شهر پر شد از پوسترهای احمدی نژاد که به دلیل رعایت ساده زیستی و جلوگیری از اسراف ،در کنار هر کدام برگه ای چسبانده شده بود که با ماژیکهای آبی و قرمزو با درج جملاتی به تبلیغ اهداف و مواضع فکری وی پرداخته بودند .بر روی برگه های بیشماری نوشته بود :"جوانان با هر مدل مو و مد لباس ،عزیزان ما و سرمایه های کشور هستند "تا شاید به نگرانی های زیادی از انتخاب رئیس جمهوری اصولگرا پاسخ داده شود .

 

اما احمدي نژاد پس از رسیدن به ریاست جمهوری و در اولین اقدام برای زنان ،در دوم مهر ماه سال گذشته ، نام مركز امور مشاركت زنان را كه 8سال با همين نام به فعاليت مي پرداخت ،تغيير داد و سپس طرحهایی از قبیل کاهش اجباری ساعات کار زنان در دولت وی مطرح شد تا همه اینها دلیلی باشد بر اینکه دولت احمدي نژاد قصد دارد جايگاه زن را فقط در خانواده تعريف كند و به تبع آن براي زن به طور جداگانه نقشي در نظر نمي گيرد.به اعتقاد بسیاری از فعالان زن ،احمدی نژاد برای حل مشکل بحران خانواده در ایران که مسلما پرداختن به آن وظیفه هر دولتمردی است روشی کاملا ایدئولوژیک برگزیده است .کاهش ساعات کار زنان که مسلما باعث حذف حضور جزئی آنان از محیط های کاری می شود و تغییر نام تنها مرکز دولتی که به طور خاص در زمینه زنان فعالیت می کند ،شاید پاسخی باشد به نگرانی از تمایل زنان برای حضور بیشتر در عرصه اجتماعی و اقتصادی ؛زنانی که هر چند بیش از 60درصد ورودی های دانشگاه را تشکیل می دهند در خوشبینانه ترین حالت فقط 13درصد بازار اشتغال کشور را در دست دارند.

 

چند ماه بعد و درآستانه روز جهانی زن ،یکبار دیگر زنان ایرانی که توانسته بودند در 19خرداد سال قبل و در آستانه برگزاری انتخابات ریاست جمهوری بر ممنوعیت 27ساله ورود زنان به استادیومهای ورزشی فائق آیند و در جمع 100هزار نفری استادیوم آزادی به تماشای برد تیم ایران بنشینند ،تصمیم گرفتند تا یکبار دیگر این طلسم ورود را در 10اسفند و در بازی ایران - کاستاریکا بشکنند .اما این بار ماموران نیروی انتظامی ،از ورود جمع 45نفره زنان به استادیوم جلوگیری کردند و آنان را سوار بر مینی بوس در خیابانهای اطراف استادیوم گرداندند و سپس در میدان آزادی رهایشان کردند تا به خانه هایشان برگردند.

 

اما در روزی که به نام روز جهانی زن(8مارس مصادف با 17اسفندماه ) نامیده می شود ،گروهی از زنان ایرانی در پارک دانشجو گرد آمده بودند تا با گرامیداشت این روز از صلح،آزادی و عدالت بگویند.تجمع آرام زنان تنها یک ربع پس از شروع با حمله و ضرب و شتم شدید نیروهای امنیتی و انتظامی مواجه شد طوری که کمتر زنی و حتی مردان شرکت کننده در این مراسم از ضربات باتوم در امان ماندند .این در حالی بود که همان شب رسانه ملی از برگزاری تجمع زنان در کشورهای دیگر ،گزارش پخش می کرد بدون اینکه از برخورد و سرکوب تجمع آرام زنان ایرانی سخنی به میان آید .اما ضرب و شتم شدید زنان ایرانی ،با اعتراض گسترده نهادهای بین المللی حقوق بشری (دیده بان حقوق بشر،عفو بین الملل و .....)مواجه شد که با بیانیه هایی خواستار پاسخگویی دولت و نیروی انتظامی در این رابطه شدند.

 

اما ،شروع فصل گرما بار دیگر بهانه ای شد برای برخورد با زنان بدحجاب .برغم تاکید بسیاری از نمایندگان مجلس،مسئولان و اساتید که باید دستگاههای فرهنگ ساز فکری برای این موضوع بکنند و اقداماتی از این دست هیچ وقت پاسخگو نبوده است ،گشتهای نیروی انتظامی در خیابانهای شهر مستقر شدند تا فقط به ارشاد و یا دستگیری زنان بدحجاب بپردازند و شعار "جوانان با هر مدل مو و لباس ،سرمایه های کشور هستند "،از اذهان فراموش شود.

 

برغم تمام اتفاقات ذکر شده ، دیروز و چند ساعت قبل از مصاحبه مطبوعاتی رئیس جمهور ،خبری بر خروجی خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران قرار گرفت مبنی بر اینکه احمدی نژاد با ارسال نامه ای به رئیس سازمان تربیت بدنی دستور داده تا زمینه حضور زنان در استادیوم آزادی برای تماشای مسابقات فوتبال آزاد شود ؛ خبری خوش که شاید می خواستند مرهمی باشد بر تمام اتفاقات رخ داده در چند ماه اخیر در حوزه زنان تا هر سوال احتمالی و اظهار نگرانی از وضعیت زنان ایرانی با این خبر خوش پاسخ داده شود!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

دیروز گزارش تحقیق و تفحص از مرکز مشارکت زنان دوران خاتمی در مجلس قرائت شده است .خیلی عجیب است که یکی از موارد اتهامی زهرا شجاعی ،این است : "به رغم مخالفت صريح برخي مراجع ، ائمه جمعه و جماعات و اعضاي محترم شوراي نگهبان ، اصرار رييس مركز جهت پيوست به كنوانسيون محو كليه اشكال تبعيض عليه زنان كه با ارسال نامه‌هايي به علما از طرف ايشان مشخص است مايه تعجب است! "( و اما تاسف برانگیزتر این که پای این گزارش ،اسامی 4نفر از نمایندگان زن مجلس هست)

امروز به همین دلیل به نماینده ای که این گزارش رو قرائت کرده بود و خودش هم عضو کمیته تحقیق بوده زنگ زدم تا در این مورد ازش بپرسم .....بهش میگم فکر نمی کنید با توجه به شرایط روز جامعه و تبعیض هایی که در قانون خانواده هست خانم شجاعی این حق رو داشته به نمایندگی از زنان از مراجع و علما در این مورد کمک و راهنمایی بخواهد ؟  نماینده محترم میگه این تفاوتها در متن قانون اسلام بوده و خواهد بود و ما باید آن را بپذیریم ولی خانم شجاعی چون این رو می دونسته و اصرار کرده و نامه نوشته پس مقصر هست ...بعد میگه ببینید مثلا نفقه ....با خنده میگم شما فکر نمی کنید دیگه دوران نفقه دهی از مرد و نفقه خوری از زن به پایان رسیده در شرایطی که مردان حتی در تامین نفقه خودشون موندند؟ نماینده میگه ببینید خانم شما مسلمانید مسلما ....من هم میگم مسلما مسلمانم (یاد بچه های بسیج می افتم که پدر ما رو در اون انجمن علامه در آوردند اینقدر که تا حرف می زدیم بلافاصله می گفتند شما مسلمانید )....بعد هم یک سری از این حرفها که اسلام دین تسلیم است و ....البته من هم تا اونجا که تونستم جوابش رو دادم تا اینکه نماینده محترم خیلی مودبانه گفت خانننننننم فکر نمی کنید بهتر باشه من و شما حضوری با هم صحبت کنیم و من به موارد شک شما در مورد برخی مسائل در رابطه با حقوق زنان در اسلام جواب بدهم!!!!....من هم البته بلافاصله استقبال کردم .مسلما بعد از انجام این گفتگو و طرح سوالاتم با رعایت احتیاط !!!! در موردش خواهم نوشت ....

 

و اما دو هفته قبل برای گفتگو با خانمی ایرانی که استاد دانشگاه در یکی از کشورهای اروپایی هست  ،به دیدنش رفتم .موضوع بحث در مورد یک نشست بود و چگونگی تغییر قانون خانواده در کشور اسلامی مراکش .....خانم میرحسینی توضیح داد که چطور فعالان زن این کشور مواردی از قانون رو که با حقوق بشرو با شرایط اجتماعی کشور مراکش در تضاد بوده،آماده کردند و به نزد علما رفتند و گفتند این نیازهایی است که ما داریم که با این قانون بهش جواب داده نمیشه و چون اسلام  دین برابری است پس تکلیف ما رو مشخص کنید و شما به ما جواب بدهید؟! نتیجه هم این شده که قانون خانواده این کشور کاملا تغییر کرده و قانونی که مفهوم عدالت جنسیتی در اون رعایت شده به تصویب رسیده ؛قانونی که به زنان هم حقوق کاملا مساوی با مردان برای تشکیل زندگی مشترک می دهد.زیبا میرحسینی تاکید داشت که باب اجتهاد در نزد فقهای شیعه بازتره و راحت تر میشه باهاشون وارد بحث شد تا با علمای مالکی (یکی از مذاهب چهارگانه اهل سنت که مردم مراکش هم همین مذهب رو دارند ) ولی با توجه به مطالبی که در بالا نوشتم فکر می کنم دیگه حتی نباید از این موارد تبعیض صحبت کرد ؟!!!

(بدبخت ما زنان ایرانی که حتی از مراکشی ها عقب تریم ...)

 پی نوشت:چون دارم خودم رو برای یک سوال و جواب اساسی عقیدتی با این نماینده محترم و چند برادر و خواهر دیگر آماده می کنم ،اگه سوال و یا راهنمایی به ذهنتون میرسه دریغ نکنید .

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

 ایکاش همه ما یاد بگیریم خیلی صادقانه و شجاعانه از اشتباهاتمان معذرت خواهی کنیم .... الپر امروز صادقانه از اشتباهش گفته ....

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 9:4 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

الپر جان واقعا خسته نباشی .خب برادر تو که برای کیهان می خواستی قلم بزنی به ما هم خبر می دادی شاید جای بهتری برای قلم فرسایی هایت پیدا می کردیم .فعال اصلاح طلب مورد حمایت و تائید  روزنامه کیهان !!!!

لینک خبر الپر اصلاح طلب در کیهان

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 9:41 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

یکی از همکاران مشارکتی با دیدن من با ذوق و شوق کودکانه ای می گوید:مطلب امروز الپر رو خوندید ....همیشه الپر را می خواندم ...این بار اما تا مدتها به صفحه مانیتور خیره مانده بودم ...تهمت ..تهمت و تهمت با بکار بردن ادبیاتی که نه در شان الپر است و ...انگار همین دیروز بود ...از پشت تلفن صدای گریه حسن می آمد و سعید هم می گفت نه علی این تویی .....و علی افشاری بعد از ماهها انفرادی حالا در تلویزیون ....و من نمی دانم دیروز چرا می اندیشیدیم این بار نوبت کیست....؟!

الپر عزیز دوستانت که این اطلاعات موثق !!!!!را در اختیارت گذاشتند کجا بودند در روزهای سخت تهمت و شکنجه و زندان ....در روزهای تنهایی خانواده هایی که به هر دری می زدند برای دیدار عزیزشان ....در روزهای سخت بعد از زندان ....

الپر امروز هم می نویسد : مهم برای من اینه که بچه های پاک و سالم داخل کشور به وعده های واهی آلوده نشوند.....اما برای من نه به این دلیل که از عطری فقط خاطره راهنمایی های خوبش مانده  در روزهای انجمن باید بگویم :الپر جان طوری نوشته ای بچه های پاک و سالم داخل کشور که دلم از این همه پاکی گرفت ....الپر از کدام پاکی حرف می زنی گویا چشمهایت را بسته ای و جوانان افسرده ،معتاد و بیکار کشورم را نمی بینی ....جوانانی که زندگیشان و تفریحشان و کارشان شده اکس انداختن و خیابانهای شهر را گز کردن ....و حتی جوانانی که کاری هم دارند چه دلخوشی دارند به این زندگی و به آینده ای که هر روز تارتر از روزهای قبل به نظر می رسد !!!چه کسی مسئول است و چه کسانی مسئول بودند ؟!عطری افشاری ...کدامشان...نوشته ای عطری و افشاری با کثیف ترین شیوه ممکن به فعالان سابق و فعلي دانشجو و روزنامه‌نگاران تماس می گیرند و می گویند: بياييد، پول و زندگي و كار و آينده و تحصيل و همه چيزتان جور است، فقط با ما باشيد! الپر اصولا کسی که وارد کار سیاسی و یا روزنامه نگاری میشود  اینقدر ها هم ساده نیست که بخواهد به همین راحتی به قول تو گول بخورد و اگر هم بخواهد گول !!!!بخورد من و تو مسئول نیستیم ...همان طور که نتوانستیم به کسانی که جوانان و احساساتشان را دستاویزی برای رسیدن به قدرت قرار دادند خرده ای بگیریم ...و اما با کدامین روزنامه نگار تماس گرفته اند ؟؟؟الپر اگر با توجه به شرایط موجود که روز بروز هم به سمت بدتری می رود از تو درباره بچه های صاف و ساده ای که نوشتی بپرسند ....و بعد دوباره همان بازی توبه نامه خواندن در جلوی دوربین شروع بشود چه کسی میتواند هزینه هایش را بپردازد ....همان افرادی که به دلیل دور ماندن از قدرت ،این اطلاعات غلط را به تو دادند ؟ دیگر چه کسی می تواند به من ،تو و ما که روزنامه نگاریم  و با شایعه پراکنی ای که خبر بازتاب می شود ،در آینده ای نه چندان دور عده ای از دوستان خود را که به قول تو صاف و ساده هستند به خطر افکنیم ،اعتماد کند ؟؟؟؟؟

گفتنی ها را دوستان خوبی که لینک مطالبشان را می گذارم گفته اند اما فقط برای الپر می نویسم : آن روزها تیتر می زدند دانشجو بازیچه نشو ...امروز باید خودمان تیتر بزنیم وبلاگ نویس بازیچه نشو .ایکاش در این شرایط که معلوم نیست کدامین آینده در انتظار کودکان ،زنان و مردم کشورم است در این فضای مجازی ،صلح را فریاد می زدیم ....الپر اندکی تعقل باید ....

پاسخ به تهمت پراکنی ها (علی افشاری)

حکایت غریب این روزها(مریم شبانی)

خرمن گندم را به توفان سپردن(محمد جواد روح )

از الپر بعید بود(رضا شیرالی)

برای الپر +تمام +دونکته (همایون خیری)

مرگ اخلاق در وبلاگ نویسی(توصیه اخلاقی فرید مدرسی)

 پی نوشت:این مطلب فقط یک توصیه دوستانه و گلایه ای از نوشته الپر است .به همین دلیل بخش نظرات نخواهد داشت . 

+ نوشته شده در  جمعه 1 اردیبهشت1385ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده