تبليغاتX
پرنده خارزار

پرنده خارزار

تو به ویرانی این یا’س بکوش

پیش نوشت :با مطلبي كه سعیده در مورد هماي سعادت نوشته بود،ديدم بد نيست يك پست بذارم در مورد اتفاقي كه هفته قبل افتاد..هرچند هنوز نمي دونم اين اسمش هماي سعادته يا کرکس سعادت ؟!!!

 

بايد به دوست زنگ مي زدم ولي باز گويا شماره اش رو اشتباه گرفته بودم چون هيچ كس جواب نمي داد. دوباره شماره رو مي گيرم و با دوست حرف مي زنم .تا گوشي رو ميذارم تلفن زنگ ميزنه .از پشت خط يك آقا با لهجه غليظ انگليسي و در حالي كه فارسي رو خيلي خنده دار حرف مي زنه مي پرسه كه آيا اينجا كسي مي تونه انگليسي صحبت كنه ...من هم كه انگليسي حرف زدنم افتضاحه بواسطه حضور جادی  ميگم كه بله ...مرد هم ميگه كه از اين شماره باهاش تماس گرفته شده و اون هم خواب بوده و نتونسته جواب بده (لازم به توضيح كه انگليسي فهميدنم بد نيست) من هم شروع كردم به معذرت خواهي كردن....مرد كه نمي دونم به چه دليل حاضر به قطع مكالمه نيست باز مـن من مي كنه و بالاخره ميگه كه ديپلمات ....هست در ايران

من هم بلافاصله ياد تغييراتي مي افتم كه اين كشور اسلامي در قوانين خانواده به نفع زنان داده است و بلافاصله ميگم چقدر خوب كه در كشور شما اين اتفاق افتاده ...مرد با خوشحالي ميگه شما كشورم رو مي شناسيد ؟من هم ميگم نه ولي چون در اين مورد يك چيزهايي نوشته بودم خبر داشتم ....مرد ميگه من شما رو دعوت مي كنم به كشورم ...من هم با خوشحالي ميگم چقدر خوب ....مرد ميگه شما حاضريد در كشور من زندگي كنيد ....من هم ميگم خب اگه از كشورتون خوشم بياد حتما .....مرد كه كلي خوشحال شده مي پرسه كه من چندسالم هست و مجردم ؟ ....من هم تا ميگم 30ساله و مجرد هستم مرد با خوشحالي ميگه من هم 36سال دارم ....اسمش هم اسم عجيبي بود در توضيح اسمش ميگه كه معني امين ميده ....بعد مرد ميگه كه داره ميره كشورش ولي زود برمي گرده و از من ميخواد كه شماره ام رو بهش بدم ....من هم بلافاصله ميگم كه از اين دفتر در حال نقل مكان هستيم ....مرد هم ميگه نه من شماره موبايل خودت رو ميخوام كه وقتي برگشتم زنگ بزنم و همديگه رو ببينيم ....من هم ميگم كه پس شما اجازه بديد وقتي از مسافرت برگشتيد من زنگ مي زنم و شماره ام رو ميدم ....ميگه من شماره رو تكرار كنم تا مطمئن بشه كه شماره يادم نرفته ....و بعد هم چندين بار تكرار مي كنه كه حتما تماس بگيرم و ...

جادی هم بعد از پايان مكالمه ميگه:آخه از مرد ايراني بدتر،تو اول طرف رو ببين و ببين ازش خوشت مياد بعد ازش بپرس كه حاضره در كشور شما زندگي كنه؟

سولمازعزيز با استقبال از اين موضوع ،بلافاصله ميگه به اين ميگن هماي سعادت ...تو يك شماره رو اشتباه بگيري بعد شماره يك ديپلمات باشه و .....

بهناز عزيزم هم ميگه :هماي سعادت نه کرکس سعادت ....از كجا معلوم كه اين مرد ديپلمات باشه ..از كجا معلوم كه ....

دوستي هم ميگه :نگو از مرد ايراني بدتر بگو از زن ايراني بدتر كه ميخواي با اين آدم قرار بذاري و بري باهاش حرف بزني ...

 تاحالا اين موضوع رو براي تعدادي از دوستانم تعريف كردم و كلي هم خنديديم ...به قول يكي ديگه از دوستان در كوره دهات ها هم ديگه اين جوري با هم دوست نميشن...

حالا من فقط به دليل كنجكاوي تصميم گرفتم وقتي اين ديپلمات محترم برگشت بهش زنگ بزنم و باهاش قرار بذارم اون هم در يك كافي شاپ و البته از قبل با چند تا از دوستانم هم هماهنگ كرده باشم كه اونها هم درهمون ساعت در اون كافي شاپ حضور داشته باشند تا بعدا كلي به اين موضوع بخنديم ... البته من هنوز نمي دونم اين مرد واقعا ديپلمات هست يا نه ؟مسلما اگه همت كردم و فرصتي بود براي زنگ زدن و قرار گذاشتن همه ماجرا رو بطور مفصل اينجا مي نويسم تا معلوم بشه كه اين مرد هماي سعادت است يا كركس سعادت ؟!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

منتظرم ....اما این انتظار رو اصلا دوست ندارم ....وقتی فکر می کنم احساس می کنم قلبم مچاله میشه ....حتی نمی دونم باید فکر کنم یا فکر نکنم ....ایکاش خیلی زود این روزهای انتظار تموم بشه ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 12:30 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

وقتی سولماز داشت می رفت،خيلي سعي كردم گريه نكنم .....ولي نشد ....سولماز گفت:"خب ديگه وقتي من ميرم مي فهمي كه ديگه وقتش شده يك فكري براي زندگيت بكني وگرنه باز هم بايد تنها بموني " ...من هنوز هم نمي تونم جلوي اشكهام رو بگيرم ....به ياد تمام روزهاي همكاري در روزنامه....به ياد تمام غروبهايي كه پياده از كريمخان تا ميدون جمهوري گز مي كرديم و حرف مي زديم و با صداي بلند مي خنديديم ....به یاد تمام روزهای تنهایی که خونه سولماز و روزبه برای من جایی شده بود برای ساعتها درد و دل کردن ...به ياد سولماز كه تمام تلاشش رو مي كرد تا براي من يك دوست پيدا كنه و من هم هميشه چقدر به اين تلاشها مي خنديدم و مي گفتم من باز هم ميخوام تنها بمونم ....به ياد روزهاي خوبي كه با هم داشتيم  و يا حتي به ياد روزهايي پر از غمگيني  و دلتنگي ....

سولماز عزيز و روزبه هم رفتند ....دوستان خوب روزهاي تنهايي و روزهاي خوشحالي ....روزهايي كه به همين زودي بايد به خاطره هاش دلخوش باشم ....من هم الان مثل بقيه دوستان فقط مي تونم براي سولماز و روزبه آرزوی موفقیت و روزهاي شاد کنم .... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

این روزها فرصت خیلی کمی دارم برای نوشتن در وبلاگم  و حتی برای وبلاگ خوندن ....تا وقتی که معلوم نیست کی باشه از آفتاب  رفتم نه به دلیل تغییر مدیریت مجموعه چون با مدیر جدید آفتاب حرف هم زدم ....مردی منطقی و باسواد بود به نظرم ...دلیل نرفتن به آفتاب رو هم بهش گفتم ....کار کردن در محیطی که خیلی دوستش دارم ....دیگه از کارکردن در مطبوعات خسته شده بودم ...از  سانسور و خودسانسوری ...از احساس بد خفقان ... و البته از فضای مطبوعات که باز بهتره چیزی در موردش  ننویسم ....و چقدر این وبلاگ رو دوست داشتم که همیشه بخش هایی رو که مجبور بودم در خبر و یا گزارش حذف کنم اینجا می نوشتم ولی با آخرین توصیه !!!! که "اگه چند تا مطلب دیگه اینجوری بنویسی  خودت می مونی و پرونده ای که می دونی کسی هم نیست ازت دفاع کنه "دیگه ترجیح میدم اینجا هم زیاد ننویسم طبق  برآورد منطقی هزینه !!!!!و البته وقتی خبرنگار آفتاب هم نباشم دیگه چیز زیادی برای نوشتن در اینجا هم ندارم .....چون هیچ وقت دوست ندارم از مسائل داخلی محیط کارم بنویسم و خب ترجیح میدم از زندگی خصوصی ام هم دیگه چیزی ننویسم ....

با این وجود دلم برای آفتاب تنگ میشه و روزهای کار در اونجا ...برای دوستان خوبی که فرصت خداحافظی با خیلی هاشون رو نداشتم و وقتی رفتند که من سفر بودم .....از برادر منتجبی  و آقای نخعی هم چیزهای زیادی یاد گرفتم در این دوران ...مخصوصا برادر منتجبی که در این اواخر که من حرف از رفتن می زدم کلی سوژه میذاشت روی میز و می گفت خب بیا این هم سوژه ...این هم مشکل ...ما اینقدر مشکل دارم که تا سالها هم بنویسی تموم نمیشه ....

این روزها فقط دلم میخواد بشینم پشت سیستم و همه اون چیزهای جدیدی رو که یاد گرفتم بارها و بارها تکرار کنم ....خوشحالم و حس خوبی دارم ...میخوام برای روزهای بهتر برای خودم و دیگران تلاش کنم ....نگران آینده هم هستم ولی دیگه نه اینقدر که حال رو از دست بدم ....البته من هنوز هم خبرنگارم ولی در یک محیط آروم و دوستانه که به جای ادبیات مطبوعاتی ،ادیبات جامعه مدنی بکار برده میشه ...

پی نوشت :یادم رفت دیروز ،روز خبرنگار بود ....روز همه دوستان خوبم مبارک....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 مرداد1385ساعت 11:27 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

اکثر مردم مالزی مسلمان هستند اما  در مالزی  زنهای زیادی با روسری و کلاه ایمنی موتور می رانند.....زنان مسلمان در حالی که روسری هاشون را طوری سرشون کردند که حتی یک  تار مو هم  معلوم نیست لباسهایی پوشیدند که چندان  فرقی با لباسهای زنان بدون حجابشون نداره....  الان اینجا کلی مسافرهای هندی و پاکستانی هست و البته بیشتر عربها که مردانشون یا همون لباس های  عربی رو پوشیدند و یا بلوزو شلوار کوتاه در حالی که همه زنان شون چادر مشکی و نقاب زندند ...بعضی از مردهاشون با اون نگاههای.... به من و دوستم سلام می کنند در حالی که زنهاشون  کنارشون ایستاده اند و هیچ حرفی هم نمی زنند!!!! (البته بعضی هاشون هم بلافاصله می پرسند با اون لهجه غلیظ عربی انگلیسی که شما عرب هستید...فکر می کنم به این دلیل باشه که بنا به دلایلی روسری سرمون هست)

وقتی برگشتم از زیبایی های اینجا بیشتر می نویسم ...فقط این رو بگم که چیزی که اینجا   غیرقابل تحمل است، غذاهای عجیب و غریبش هست با اون بوهای خاص... اگه  این رستوران ایرانی و ساندویچ فروشی ها نبود مسلما از گرسنگی می مردم  ....هرچند دوستی که فارسی رو از افغانی ها یاد گرفته و با وجودی که اسپانیایی زبان اصلی اش نیست ،خیلی خوب صحبت میکنه برای اینکه دیگه هیچ بهونه ای از جانب من باقی نمونه برای خوردن غذاهای غریب چینی که تا همین دو دقیقه قبل  ماهی ها و میگوهاش داشتند دراون ظرفهای  آب وول می خوردند،بهم میگه در کشورش فقط مردان و زنان مسن هستند که دلشون نمیخواد غداهای جدید روتست  کنند و همیشه غر می زنند .... خب من هم مسلما همه اون غذاها رو که انصافا بعضی هاش خیلی هم خوشمزه بودند ،می خورم  البته بدون توجه به شکل  عجیب و غریبشون ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1385ساعت 12:30 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  |