تبليغاتX
پرنده خارزار

پرنده خارزار

تو به ویرانی این یا’س بکوش

از ديروز تاحالا كارم فقط شده گريه كردن.... دختر عموي عزيزم داره روزهاي آخر زندگيش رو مي گذرونه....نسرين 21سال داره ....ديروز فهميديم كه سرطان داشته و دكترهاش هم سه ماه قبل كه نسرين اولين عمل رو داشت، به عمو گفته بودند اميدي به زنده موندنش نيست...ولي عمو نتونسته بود اين موضوع رو به فاميل بگه ....

حالا از ديروز، نسرين عزيز ديگه حتي به سرم هم جواب نميده ....به گفته دكترش هم ديگه بيشتر از دو روز ....

نمي دونم بايد چه دعايي براش بكنم....ياد دختر عمو گفتنش (هميشه كلي من و بچه هاي بزرگ تر فاميل به اين دخترعمو گفتن مي خنديدم چون نسرين هيچ وقت اسمم رو صدا نمي كرد ) مي افتم و روزهاي خوبي كه گذشت ....اصلا نمي تونم باور كنم دختري كه تا همين چند ماه قبل هيچ مشكلي نداشت و سركار مي رفت چطور در كمتر از سه ماه اين طور از پا افتاده اون هم با سرطان ریه....نمي تونم باور كنم هيچ اميدي نيست....مامان داره خودش رو براي رفتن به مشهد آماده مي كنه( چون عمو و همه فاميل اونجا زندگي مي كنند) ....و هنوز نتونستيم به پدرم كه تازه شرايط روحي اش بهتر شده، بگيم كه چه اتفاقي افتاده....هم براي نسرين خيلي خيلي ناراحتم و هم شديدا نگران عمو و خانواده اش هستم....ایکاش یک معجزه اتفاق می افتاد....میشه شما هم برای نسرین دعا کنید....

+ نوشته شده در  شنبه 29 مهر1385ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

روزی که وارد دفتر مدیر موسسه زندگی مثبت ایرانیان شدم، تا دو سه دقیقه ای واقعا شوکه شده بودم. چون مدیر این موسسه که در زمینه اطلاع رسانی در مورد ایدز فعالیت می کنه خیلی خیلی جوون بود. همون طور که داشت با تلفن حرف میزد من همش با خودم فکر می کردم آدمی که مسلما بیشتر از بیست و یکی دو سال نداره چطور تونسته مدیر این موسسه باشه و چندسال هم سابقه فعالیت در این حوزه داشته باشه ...چقدر خوب شد که دکتر زمانی به کمکم اومد و تا تلفن مدیر تموم بشه، کلی در مورد موسسه اطلاعات بهم داد و البته در مورد این که مدیر موسسه مسلما بیشتر از بیست و یکی دو سال سن داره.

و اما تعجبم وقتی بیشتر شد که مدیر موسسه گفت که یکی از افراد پرونده خون های آلوده است که در سال 78، مبتلا به ایدز شده اون هم در سن بیست و یک سالگی....

قرار بود اول از فعالیت های این موسسه گزارش بنویسم، ولی موضوعاتی مطرح شد که بهتر بود خبر ویژه بشه و بعد در یک فرصت دیگه از فعالیت های این موسسه هم خواهم نوشت.

و نکته ای که هیچ وقت به اون توجه نشده بود: خدمات بهداشتی و درمانی به نوجوانان و اکثرجوانان ایرانی (سن 11تا24سال) فقط با حضور والدین شون داده میشه!!!!!!!!

خب حالا فکر کنید که نوجوانی مثلا 17ساله، با فردی رابطه جنسی برقرار کرده و یا معتاد هست، این شخص اصلا این امکان رو نداره که به تنهایی به مراکز بهداشتی و درمانی مراجعه کنه و همه اینها در شرایطی صورت می گیره که تالیف کتاب های آموزش پیشگیری از ایدز برای دانش آموزان منتظرتصمیم مسئولان محترم است!!!!!!!  

اما این موسسه یک سایت داره که هر اطلاعاتی که بخواهید در مورد راه های انتقال ایدز و داشتن یک رابطه جنسی سالم می تونید از این طریق به دست بیاورید. توصیه می کنم همه دوستان حتما سری به این سایت( ستون سمت راست کنار سایت ) بزنند اون هم در شرایطی که گویا ندانستن حق ماست و نوجوانان و جوانان و در کل ایرانیان حق ندارند بدونند رابطه جنسی سالم یعنی چی و به چه رابطه ای، رابطه پرخطر گفته میشه؟ 

...و ارتباطات جنسی حتی در قالب شرعی اش، مثلا همبسترشدن با مردی که اهل زن صیغه کردن هست والبته همبسترشدن با زن های صیغه ای، جزو رفتارهای پرخطر جنسی محسوب میشه و می تونه شما رو در معرض ابتلا به ایدز قرار بده (قابل توجه برادران و خواهران طرفدار روابط متعدد مشروع !!!!!)

 

پی نوشت: واقعا آدم انگیزه پیدا می کنه برای تلاش کردن وقتی با افرادی مثل آقای مرادی آشنا میشه....پیشنهاد می کنم حتما لینک خبری رو که گذاشتم بخونید تا بدونید که بعد از این که از ابتلا به ایدز آگاه شد، برای این که به دیگران در مورد این بیماری اطلاع رسانی کند، چه اقداماتی انجام داده است....  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

بايد با اصلاح قانون شرايط جديدي را براي حكم مجازات اطفالي كه به سن بلوغ شرعي(9 سال براي دختران و 15 سال براي پسران) رسيده‌اند اما هنوز به سن رشد نرسيده و رشيد نيستند، فراهم كرد .

تغییر سن مسئولیت کیفری یکی از خواسته های  کمپین یک میلیون امضا بود. این که رئیس قوه قضائیه با صراحت اعلام می کند که : "به نظر من تعزیرات نباید برای افراد زیر ۱۸سال اجرا شود " یک گام خیلی بزرگ هست به سوی تغییر حداقل این قسمت از قانون .

این رو هم که حتما قبلا همه دیده بودید: فتوای آیت الله بجنوردی در مورد برابری دیه زن و مرد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر1385ساعت 8:25 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

خانم محترم من نمي دونم چي باعث شده كه تو فكر كني مي توني به من دروغ بگي ....من نمي خوام در مورد كارهات به من چيزي بگي ...به من چيزي نگو چون تمايلي ندارم بشنوم ...ولي به من دروغ نگو.... باور كن من خر نيستم ...من مي فهمم....ازت خواهش مي كنم وقتي ميخواي دروغ بگي يك نگاهي به قيافه ات توي آينه بكن ...من اين حقارت رو توي قيافه آدما دوست ندارم .....وقتي مي دوني  داري دروغ ميگي و من هم مي دونم كه داري دروغ ميگي ....دلم ميخواد وقتي داري دروغ ميگي بهت بگم ميشه به من دروغ نگي ولي نمي تونم هيچ وقت نمي تونم ...ولي ازت خواهش مي كنم ....خواهش مي كنم .....خواهش مي كنم به من دروغ نگو......باور كن من مي فهمم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر1385ساعت 4:21 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

فکرش رو بکن که نشستی و مثلا داری با قالب سایتت ور میری ....به جای این که بهتر هم بشه ، زدی و خرابش کردی....حالا یک دوست خوب هم همش برات لینک می فرسته و کنارش کلی قلب....روی هر کدوم هم که کلیک می کنی یک صفحه عجیب باز میشه با دو جمله نامفهوم....وقتی هم براش می نویسی وروجک چرا این لینک ها هیچ کدوم باز نمیشه...با جدیت جواب میده divooone  bazesh nakon viroose....چی میشه گفت به این دختر وروجک شیطون ....و اصلا چی باید به خودم بگم که سایت بیچاره ام رو به جای این که بهترش کنم خراب خراب کردم...(فعلا به آدرس سایت لینک نمیدم تا نبینید چه بلایی سرش آوردم)....فقط ایکاش زودتر بتونم درستش کنم ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 مهر1385ساعت 0:43 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

رتبه سوم جهانی برای پیشی گرفتن خودکشی زنان ایرانی از مردان

این هم لینک خبر ایسنا که خبرنگارش تمام تلاشش رو کرده که  هم نامی از ایران که رتبه سوم رو کسب کرده( چه افتخاری نصیب مون شد) نبره و هم به دیگرون بگه که منظورش ایران هست!!!!واقعا باید به این تنظیم خبر با این میزان از سانسور تبریک گفت....ایکاش حداقل این رو می نوشت که سخنران مراسم تمام تلاشش رو کرد تا بگه باید مسئولان و حتی خود مردم فکری به حال این موضوع بکنند.... اون هم با تغییر قوانین تبعیض آمیز و باورهای محدودکننده موجود نسبت به زنان و حمایت های اجتماعی وسیع از آنان و نقش پذیری بیشتر زنان در مسئولیت های اجتماعی چون طبق آمار زنان خانه دار بیشتر خودکشی می کنند( ایکاش مسئولان محترمی که خانه داری را برترین شغل برای زنان می دانند، یک نگاهی به آمار موجود می کردند...)

پی نوشت: تلویزیون داشت صحبت های رئیس جمهور رو پخش می کرد که از شور و نشاط و امید گسترده  ایرانیان صحبت می کرد و خدا رو شکر می کرد که ما در پله های عزت هستیم ... خب خدا رو شکر که زنان کشورم از این همه شور و نشاط دارند در پیشی گرفتن از خودکشی، رتبه جهانی کسب می کنند!!!!!.....حیف که به مریم قول شرف دادم تا صبح هم شده بشینم و  مصاحبه ای رو که برای سایت کمپین هست، تنظیم و براش ایمیل کنم  و گرنه می خواستم کلی در مورد این خبر قلم فرسایی کنم ....البته فقط این رو بگم که به هیچ وجه منظورم این نیست که با خودکشی موافقم....

پی نوشت۲: حسن نوشته :  چرا تو با خودكشي مخالفي ؟ من اگر جای خيلی از زنان بدبخت ايرانی بودم مرگ رو به اين سبک زندگی ترجيح مي دادم . خدا را شکر که زن آفريده نشدم . تو خودت بهتر ميدونی زنان ايرانی بعضا تحت چه شرايط خفت باری دارن زندگی می کنن. به نظرت چرا با زنده موندن خودشون بايد بساط مردهای اغلب ساديستيک اين مملکت رو بيشتر تداوم بدن ؟ چرا تو مخالفی ؟

 من نمي دونم بايد در پاسخ به حسن چي بگم جز اين كه وقتی یک نفر بیماره، اون باید درمان بشه نه این که یک فرد سالم از دست اون خودکشی کنه ....واقعا فکر می کنی باید یک زن خودکشی کنه تا از دست یک مرد  و شرایط خفت بار زندگی اش رها بشه ؟؟!! چند زن باید خودکشی کنند تا این شرایط تغییر کنه؟ اگه این طوره بهتر نیست که به جای خودکشی، مردها رو بکشیم !!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

پسر كوچولوي چهارساله اي بعد از تموم شدن مراسم جشن و وقتي صندلي هاي كوچيك فايبرگلاس ( از همين صندلي هاي سفيد و يا زرد رنگ كه براي بچه ها در مهدكودك ها مي گذارند) رو روي هم چيده بودند، به آرومي اومد كنارم و گفت خانوم !!!!! منظورش اين بود كه بروم اونورتر.وقتي خودم رو كنار كشيدم، يك صندلي از روي صندلي ها برداشت و گذاشت روي سرش و رفت...من هم دنبالش رفتم ....هنوز پنجاه شصت متري نرفته بود كه يكي از اعضاي انجمن، صندلي رو از روي سرش برداشت و گفت كجا داري مي بري اين صندلي رو؟!!!

پسركوچولو هيچي نگفت و اين بار بدون صندلي به راه خودش ادامه داد.

اين صحنه اي است كه اون روز بعد از تموم شدن جشن كودكان كار و خيابان در پارك شوش دیدم ....پسركوچولويي كه دلش مي خواست يك صندلي پلاستيكي داشته باشه....

"پايان" اسم يك پسر ديگه بود با بلوزي كه تا روي نافش بود و شلواري كوتاه در حالي كه كفش نداشت و صورتي كه دودزده و خاكي بود، دو تا چوب حصير و يك كاغذ رو بهم داد و گفت براي من بادبادك درست كن....

پي نوشت: راستش اگه بخوام از كودكاني كه ديدم بنويسم، باز هم گريه ام مي گيره...مثل اون روز جمعه....يكي فقط آرزو داشت يك عالمه چيپس و پفك بخره و اون دختر كوچولو با لباس هاي پاره اش، اينقدر رنگ هاي آبرنگ رو به صورتش كشيده بود كه صورتش شده بود مثل يك گلوله كامواي آبي و بنفش و ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 مهر1385ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

اين دو روز يك كارگاه داشتيم كه در مورد طراحي و راه اندازي سايت بود. من هم در كلاس شركت كردم .مدتها بود مي خواستم خودم اون طرحي رو كه دوست دارم براي وبلاگم طراحي كنم ولي به دليل بي سوادي در اين زمينه امكانش نبود. تازه ديروز بودم كه فهميدم براي اين كار بايد جدول كشيدن بلد باشم در حالي كه من اين كار رو هم بلد نبودم. ولي خب اين اولين سايتي هست كه من در اين دو روز طراحي كردم . خودم كه خوشم اومده ازش چون اولين تجربه ام هست. البته اين رو هم بگم كه جايزه بهترين طراحي به يكي از آقايون كلاس داده شد كه اسم سايتش"نانوايي شاطر عباس بود" .اين هم

اولين سايتي كه طراحي كردم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 مهر1385ساعت 5:42 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

بي بي گل و احمد، دو كودك افغان، در حالي كه كتاب هايشان را در يك نايلون ريخته اند، با سرعت از روي سنگ قبرهاي صحن امامزاده مي گذرند تا خود را به كلاس درسي برسانند كه در حسينيه اي در همان نزديكي برگزار مي شود. متولي امامزاده مرا نيز كه در كوچه باغ هاي پيچ در پيچ محله "كن" سرگردان شده بودم به اين كودكان مي سپارد تا به مدرسه شان ببرند. مدرسه اي كه در يك حسينيه قديمي واقع شده و متوليانش در ازاي دريافت ماهي يكصد و پنجاه هزار تومان، آن را به مدير يك مدرسه خودگردان اجاره داده اند تا سيصد كودك افغان در آن درس بخوانند....

پي نوشت: هيچ توضيح بيشتري ندارم تا به اين گزارش اضافه كنم...متاسفانه مي دونم هيچ كاري از دستم برنمياد ولي  ايكاش متوليان حسينيه از اين كودكان اجاره نمي گرفتند .....دلم نمي خواد در برابر تلاش هاي اين كودكان و تلاش مضاعف مدير مدرسه شون از حس دلگيري كه اون روز داشتم، بنويسم ...از اين كه تمام اين روزها، قيافه اون بچه ها از جلوي چشمام محو نميشه مخصوصا قيافه رامش ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مهر1385ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

تازه كلي خوشحال شده بودم كه امسال احتياج به بنگاه هاي مختلف رفتن و دنبال يك آپارتمان گشتن نيست اون هم در شرايطي كه تا ميگي مجردي و تنها زندگي مي كني انگار به بعضي ها فحش دادي و با عصبانیت ميگن خونه براي آدم مجرد نداريم. آقاي صاحبخونه  قرارداد رو يك سال تمديد كرده البته با افزايش اجاره و من خوشحال از اين كه بلاهاي موقع اثاث كشي پارسال سرم نمياد و من مي تونم در اين آپارتمان آروم باز هم يك سال زندگي كنم ... اما با اتفاقي كه ديشب افتاد بايد بگم خدا از الان به خير بگذرونه........

ديشب وقتي به خونه برگشتم، در راهروي طبقه سوم كلي شيشه شكسته ريخته بود...وقتي به طبقه چهارم يعني طبقه واحد خودم رسيدم، ديدم در واحد كناري بازه و يك آقاي جوون كه حدودا 26ساله به نظر مي رسيد، با جارو به سمت پايين مي رفت ....از اونجايي كه اين مرد و همسرش كه حدودا 22ساله به نظر ميرسه، چندروزي هست كه اومدند و در واحد كناري زندگي مي كنند مسلم بود كه موقع اثاث كشي اين اتفاق افتاده و شيشه ميز و يا نمي دونم يك وسيله ديگه در راه پله ها شكسته ....

در آپارتمان شان  باز بود و زن با صداي بلند و با فحش هايي كه به مرد مي داد، اون رو بدرقه مي كرد تا شيشه ها رو جمع كنه....زن داد مي زد و مي گفت: بي عرضه بي شعور ....فكر كردي كه اين وسايل رو از خونه ننه ات آوردي كه حالا اينجوري زدي شكستي اش !!!!!!!

من هم كه كلي تعجب كرده بودم ،.در رو به سرعت باز كردم و رفتم خونه و بلافاصله در رو چند بار قفل كردم...هنوز صداي زن مي اومد كه در جواب اين كه شوهرش گفت بسه ديگه با صداي بلندتر از قبل گفت: هيچي بهت نگفتم خيلي بي شعور شدي احمق .....

و حداقل تا ده دقيقه بعد از اون ،هنوز صداي فحش دادن زن به همسرش مي اومد و صداي وحشتناك ببستن در ، طوري كه آدم فكر مي كرد بمب منفجر شده توي آپارتمان .....

ديشب حالم خيلي بد بود... اصلا نمي تونم درك كنم كه دو نفر آدمي كه اين طور به هم بي احترامي مي كنند ، چطور زير يك سقف زندگي مي كنند.... اگه دختري و يا حتي پسري فكر مي كنند شان و طبقه خانوادگي شون خيلي بالاتر از طرف مقابل هست چرا با هم ازدواج مي كنند و اصولا چرا در اين دعواها پاي خانواده هاي بيچاره رو مي كشند وسط...و اصلا چرا وقتي ميخواهند به هم فحش بدهند در آپارتمانشون رو نمي بندند؟؟؟

و من بيچاره بايد وسط اين همه كار به اين فكر كنم كه  بايد چه سياستي رو در برخورد با آلودگي هاي صوتي ايجاد شده توسط اين زوج مودب و باشعور بكار ببرم ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مهر1385ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

امروز بعد از چندين سال، روز اول مهر رو به مدرسه رفتم،البته به دعوت انجمن حمايت از كودكان كار. امروز براي كودكان كار كه اكثرشون اتباع افغاني هستند، جشن مهر گرفته بودند. انجمن در انتهاي كوچه هاي بن بست خيابان مولوي قرار داره ؛جايي كه به سختي مي شه باور كرد بخشي از تهران است. فقر از در و ديوار خونه هاي درآستانه ريزش محله مي باريد و خب اين انجمن هم در يك كوچه بن بست قرار داشت.

خاله نرگس (كه من تاحالا نديده بودمش) با اون عروسك (كه نمي دونم اسمش چي هست) هم اومده بود و همين طور بعضي از هنرمندان صدا و سيما ....يكي شون براي بچه ها آهنگ فقط به خاطر تو رو خوند و بعضي از بچه ها كه شيطون تر بودند روي تراس انجمن شروع كردند به رقصيدن.. ..

شيرياله كه 12ساله است و شعر ميگه هم شعرهاش رو خوند و ستاره و فيروزه و بقيه دوستاشون هم سرودي خوندند كه آهنگش رو خودشون با فلوت ميزدند...افراد نيكوكاري هم كه در تامين هزينه هاي اين انجمن كمك مي كردند، براي  بچه ها ميوه و شيريني و ناهار آورده بودند و كتابهاي درسي نو براشون خريده بودند... و چقدر متاثر كننده بود ديدن زنان همسايه كه اومده بودند در حياط كوچيك انجمن و با حسرت شاهد اين مراسم بودند و حتي وقتي به دليل كمبود جا ازشون خواسته شد انجمن رو ترك كنند باز هم موندند...

يك ماه قبل بود كه به اين انجمن رفته بودم ...حامد رو از همه بيشتر دوست داشتم ...پسري 10ساله كه در كلاس دوم درس مي خوند و براي نشريه چندبرگي كتابخانه، داستان دنباله دار مي نوشت.حامد بعد از كلاس در يك مغازه كفاشي كار مي كرد. نشسته بود توي كتابخونه و داشت نقاشي مي كشيد با ذوق و شوق كودكانه.

همين جور كه داشتيم با هم حرف مي زديم پشت سر هم مي گفت "من از آدما بدم مياد، آدما همشون بدند....اين دنيا بده ..چرته ..." من هم كه داشتم در نقاشي كردن بهش كمك مي كردم گفتم يعني تو از من هم بدت مياد؟ حامد گفت نه تو خوبي ....من از لرها (قصد اهانت به هيچ قوميتي ندارم و فقط حرفهاي حامد رو دار نقل مي كنم)بدم مياد و بعد برام تعريف كرد كه چطور اونها توي كوچه مي ايستند و به اين طفلكي ها گير ميدن تا بهونه اي براي كتك زدنشون پيدا كنند....البته حرفهاي حامد رو بقيه بچه ها هم تائيد مي كردند...

اين متن كامل گزارش ی است كه از كودكان اين انجمن نوشتم .. از آروزهاي دختران اين انجمن كه بيشتر در خونه هاي تاريك شون كار مي كنند...بسته بندي جوراب، قندشكستن و ....و پسرها كه يا دستفروشي مي كنند و يا در مغازه ها شاگردي مي كنند.....از دختران كار كه داشتند امتحان آرايشگري مي دادند و از زن افغان كه با پسرش در يك كلاس درس مي خوند تا شايد بتونه معلم بشه و به كشورش برگرده.....از شعرهايي كه كودكان كار  در توصيف خودشون و وضعيت شون (كودكان خيابان ، بي پناه و سرگردان...) نوشته بودند ....

و امروز چقدر اول مهر خوبي بود در جمع اين كودكان ....

پي نوشت: مدتها بود كه چيزي ننوشته بودم ..دليل خاصي نداشت (در پاسخ به دوستاني كه از ننوشتنم مي پرسيدند)اتفاق خاصي هم در زندگي برام نيفتاده كه بتونم ازش بنويسم و البته چون هنوز سايت كنشگران راه اندازي نشده بود نمي تونستم از شرح گزارش هام بنويسم ولي حالا باز هم مي نويسم .....

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 مهر1385ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  |