امروز بعد از چندين سال، روز اول مهر رو به مدرسه رفتم،البته به دعوت انجمن حمايت از كودكان كار. امروز براي كودكان كار كه اكثرشون اتباع افغاني هستند، جشن مهر گرفته بودند. انجمن در انتهاي كوچه هاي بن بست خيابان مولوي قرار داره ؛جايي كه به سختي مي شه باور كرد بخشي از تهران است. فقر از در و ديوار خونه هاي درآستانه ريزش محله مي باريد و خب اين انجمن هم در يك كوچه بن بست قرار داشت.
خاله نرگس (كه من تاحالا نديده بودمش) با اون عروسك (كه نمي دونم اسمش چي هست) هم اومده بود و همين طور بعضي از هنرمندان صدا و سيما ....يكي شون براي بچه ها آهنگ فقط به خاطر تو رو خوند و بعضي از بچه ها كه شيطون تر بودند روي تراس انجمن شروع كردند به رقصيدن.. ..
شيرياله كه 12ساله است و شعر ميگه هم شعرهاش رو خوند و ستاره و فيروزه و بقيه دوستاشون هم سرودي خوندند كه آهنگش رو خودشون با فلوت ميزدند...افراد نيكوكاري هم كه در تامين هزينه هاي اين انجمن كمك مي كردند، براي بچه ها ميوه و شيريني و ناهار آورده بودند و كتابهاي درسي نو براشون خريده بودند... و چقدر متاثر كننده بود ديدن زنان همسايه كه اومده بودند در حياط كوچيك انجمن و با حسرت شاهد اين مراسم بودند و حتي وقتي به دليل كمبود جا ازشون خواسته شد انجمن رو ترك كنند باز هم موندند...
يك ماه قبل بود كه به اين انجمن رفته بودم ...حامد رو از همه بيشتر دوست داشتم ...پسري 10ساله كه در كلاس دوم درس مي خوند و براي نشريه چندبرگي كتابخانه، داستان دنباله دار مي نوشت.حامد بعد از كلاس در يك مغازه كفاشي كار مي كرد. نشسته بود توي كتابخونه و داشت نقاشي مي كشيد با ذوق و شوق كودكانه.
همين جور كه داشتيم با هم حرف مي زديم پشت سر هم مي گفت "من از آدما بدم مياد، آدما همشون بدند....اين دنيا بده ..چرته ..." من هم كه داشتم در نقاشي كردن بهش كمك مي كردم گفتم يعني تو از من هم بدت مياد؟ حامد گفت نه تو خوبي ....من از لرها (قصد اهانت به هيچ قوميتي ندارم و فقط حرفهاي حامد رو دار نقل مي كنم)بدم مياد و بعد برام تعريف كرد كه چطور اونها توي كوچه مي ايستند و به اين طفلكي ها گير ميدن تا بهونه اي براي كتك زدنشون پيدا كنند....البته حرفهاي حامد رو بقيه بچه ها هم تائيد مي كردند...
اين متن كامل گزارش ی است كه از كودكان اين انجمن نوشتم .. از آروزهاي دختران اين انجمن كه بيشتر در خونه هاي تاريك شون كار مي كنند...بسته بندي جوراب، قندشكستن و ....و پسرها كه يا دستفروشي مي كنند و يا در مغازه ها شاگردي مي كنند.....از دختران كار كه داشتند امتحان آرايشگري مي دادند و از زن افغان كه با پسرش در يك كلاس درس مي خوند تا شايد بتونه معلم بشه و به كشورش برگرده.....از شعرهايي كه كودكان كار در توصيف خودشون و وضعيت شون (كودكان خيابان ، بي پناه و سرگردان...) نوشته بودند ....
و امروز چقدر اول مهر خوبي بود در جمع اين كودكان ....
پي نوشت: مدتها بود كه چيزي ننوشته بودم ..دليل خاصي نداشت (در پاسخ به دوستاني كه از ننوشتنم مي پرسيدند)اتفاق خاصي هم در زندگي برام نيفتاده كه بتونم ازش بنويسم و البته چون هنوز سايت كنشگران راه اندازي نشده بود نمي تونستم از شرح گزارش هام بنويسم ولي حالا باز هم مي نويسم .....