تبليغاتX
پرنده خارزار

پرنده خارزار

تو به ویرانی این یا’س بکوش

پیش نوشت اول: ازم می پرسه: وقتی اینجا هستی فکر نمی کنی آزادتری؟ نمی دونم چرا باز بغض می کنم...میگم : برام مهم نیست که در کشور دیگه ای بتونم آزاد باشم.... مهم نیست در کشور دیگه ای  بتونم راحت حرف بزنم و یا راحت بنویسم .....برام مهمه که در کشور خودم بتونم آزاد باشم و آزادانه اظهار نظر کنم و بنویسم  ...میگم هر جای دنیا که باشم این احساس رو دارم که آزاد نیستم وقتی در کشورم آزاد نیستم....میگه می فهمم و من نمی دونم  چطور اون که هیچ وقت  زندگی در ایران رو تجربه نکرده می تونه بفهمه من چی میگم هرچند که یک روزنامه نگار ه ....

 

داریم برمی گردم ....وقتی توی مانیتور هواپیما که مسیر رو دائما نشون میده می بینم که به جای پرشین گلف نوشته شده گلف , لجم می گیره ...نمی دونم میشه اعتراض کرد یا نه ؟!!!مسافرها همه محو تماشای فیلم هایی شدند که می تونند از مانیتور جلوی هر صندلی ببینند و یادشون میره به این نقشه نگاه کنند و یا شاید هم نگاه می کنند ولی مهم نیست ....اینجا خلیج فارس هست نه خلیج ...می رسیم  فرودگاه....چمدون همراه ما باید گشته بشه به چه دلیل معلوم نیست ....و چمدون مرد که حاوی وسائل شخصی اش هست رو یک زن می گرده ...یک زن با حجاب کامل اسلامی....در حالی که دستکش پلاستیکی به دست کرده....میگم نمردیم و معنای حیا و نجابت!!!! رو فهمیدیم ...این که یک زن لباس زیر و وسایل شخصی مردها رو بگرده و حتما یک مرد هم وسایل و لباس های زنان رو ....ماموری که لباس شخصی بر تن داره می شنوه و با عصبانیت میگه چرا اینجا ایستادید؟ میگم منتظر دوستمون هستیم ...میگه تشریف ببرید بیرون منتظر بمونید.....حالا دیگه از فرودگاه اومدیم بیرون....اول بزرگراه یک تابلو هست به اسم خلیج فارس......گذاشتن اسم یک بزرگراه به نام خلیج فارس کار خیلی راحتی هست همون طوری که هر بزرگراه و میدان و خیابون رو هر اسمی که خواستند گذاشتند ولی دفاع از هویت  خلیج فارس  چطور ؟ واقعا مسئولان جمهوری اسلامی به این تغییر نام که در پروازهای هواپیمایی امارات صورت گرفته نمی تونند اعتراض کنند؟!!!!!!!!!!!

 

پی نوشت: یادم رفت این رو بنویسم که تمام مدت حضور من در دوبی، شش ساعتی بود که در فرودگاه دوبی مونده بودم...و بحث آزاد بودن هم که مطرح شد در مورد این کشور نبود....  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

این دوست عزیز ما که برای ادامه تحصیل در رشته مطالعات زنان به سرزمین ماتادورها رفته، هنوز گویا کلاسهاش شروع نشده و داره به گشت و گذار در شهر جادوگرها و شهر انار ادامه میده و ماست شور و کره شیرین رو با هم تست می کنه و البته بدش هم نمیاد که یک دامن چین چینی اسپانیایی برای کارناوال ها و مراسم رقص بخره!!!!!!!! توصیه می کنم به وبلاگ مریم(یغورت) سر بزنید تا بیشتر با فرهنگ مردم اسپانیا آشنا بشید....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 آبان1385ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

Advertisement

اين هم هر آنچه كه بايد در مورد اين مسابقه بدونيد....فقط اين رو بگم كه هيات داوران خيلي خوبي انتخاب شدند و مي تونيد با خيال راحت در مسابقه شركت كنيد....البته اين رو هم تاكيد مي كنم كه مطالب نوشته شده از لحاظ علمي هم مورد بررسي قرار مي گيرند....من هم منتظرم ببينم چه مراسمي براي اين روز برگزار ميشه تا بتونم بنويسم و در مسابقه شركت كنم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 آبان1385ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

بيشترشان جوان هستند و مرد. چندنفري هم زن. آرايش غليظي دارند و سر و وضعي مرتب تر از مردان. لاجرعه محتويات ليوان را سر مي كشند و از صف خارج مي شوند. اكثر آنان در گوشه ديگري از حياط، سيگاري روشن كرده و شروع به صحبت مي كنند. يكي روزنامه اي مي خواند و با ديگري در مورد اخبار روز صحبت مي كنند. ديگري منتظر است تا وقت ناهار برسد و سهميه ناهار رايگان روزانه اش را هم دريافت كند و آن يكي از كارش مي گويد. اين افراد را "آخر خط " مي نامند. آخر خط يعني معتاد تزريقي پرخطر...

این گزارشی است که از بازدید چندروز قبلم از انجمن پرسپولیس نوشتم. یک سازمان غیردولتی که در زمینه معتادان تزریقی پرخطر کار می کنه و اولین انجمنی که طرح سرنگ و سوزن رایگان به این افراد را در کشور اجرا کرد و توانست مجوز استفاده از متادون برای درمان این معتادان بگیره.

راستش روزی که رفتم انتظار داشتم با صحنه های خیلی وحشتناکی روبرو بشم مخصوصا با توصیف هایی که در مورد محل این انجمن شنیده بودم ...دروازه غار ...کارتن خوابها..و عکس هایی  که از این معتادان در ایستگاه مترو زده بودند...

اینجا البته آدم هایی رو دیدم که قبلا کارتن خواب بودند و بعضی هاشون حالا با همین انجمن همکاری می کردند...وقتی از گذشته ها برام تعریف می کردند باورم نمی شد....مردهایی که خانواده شون رو رها کرده بودند و زیر پل ها با زنانی که اونها هم معتاد تزریقی بودند با هم زندگی می کردند....مردان و زنانی که ماهها  حمام نمی رفتند و از کیسه های زباله بیمارستان سرنگ پیدا می کردند برای تزریق ....ولی حالا متادون می خوردند و دیگه تزریق نمی کردند...

زنانی که می اومدند متادون بخورند بیشترشون  با آرایش های غلیظ....ناخن های لاک زده...سرووضع مرتب...حتی یکی شون با سیگار گوشه لبش طوری به قیافه کاملا بدون آرایش من و سرو وضعم نگاه می کرد در حالی که  گوشه حیاط نشسته بودم روی زمین تا با یکی از مردها صحبت کنم که اگه غلط نکرده باشم داشت فکر می کرد من با این سرو وضع (در مقایسه با خودشون)معتاد و یا ....هستم...البته بیشتر این زنان از راه تن فروشی تامین معاش می کردند....

حضور مهدی، پسر خیلی جوون و خوش قیافه با موهای ژل زده از این مدل های عجیبی که نمی دونم بهشون چی میگن در اون جمع جلب توجه می کرد....البته بیشتر به دلیل سن کمش....مهدی 21ساله بود که از 15سالگی معتاد تزریقی شده بود اون هم به دلیل مرگ مادرش...مهدی الان با همین انجمن کار می کرد و کارهای گرافیک و نقاشی انجمن رو انجام می داد. ...برام تعریف می کرد که چطور به دوست دخترش دروغ می گفته و ازش پول می گرفته برای خرید مواد....می گفت چندبار بعد از درمان باهاش تماس گرفته ولی خب دوستش گفته بود دلش نمیخواد دیگه ببیندش ....کلی با هم حرف زدیم و بهش گفتم باید به اون دختر حق بده که به خاطر دروغ هایی که بهش گفته چنین تصمیمی بگیره و ....

اون روز کلی اونجا چرخیدم و با افراد معتاد صحبت کردم....وقتی داشتم می اومدم مهدی اومد و یک کتاب حافظ به رسم یادگاری به من داد...کلی خوشحال شدم... البته به خاطر ارادت و علاقه ای که به شعرهای حافظ دارم...توی کوچه انجمن یک فال با هم با همین کتاب گرفتم ...فال خیلی خوبی بود....

پی نوشت: دلم نمی خواد مثل سفرهای علمی که در دوران دبستان می رفتیم و باید از نتایج گردش می نوشتیم بنویسم و کلی هم تفسیر کنم ...فقط این رو بگم که روز بروز بیشتر عاشق حوزه جامعه مدنی میشم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 آبان1385ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

مجری اخبار اعلام کرد: هیات دولت، روز چهارشنبه و پنجشنبه را تعطیل رسمی اعلام کرد.

راستی هیات دولت کی تشکیل جلسه داد ؟!!!الان که فقط یک ساعت از اعلام عیدفطر گذشته!!!!!!!!

این هم از مزایای دولت مهرورز!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آبان1385ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده