تبليغاتX
پرنده خارزار

پرنده خارزار

تو به ویرانی این یا’س بکوش

 

امروز همش اون چشم های سیاه با گونه های برجسته ات جلوی چشمم بود....وقتی سرت رو با ناراحتی و استیصال پایین انداختی و چشمهات که غمگین شد و حاضر بودم همه زندگی ام رو بدم تا این حالت چشمهات رو نبینم و تو این رو نفهمیدی هیچ وقت... آروم گفتی هرکار که تو بگی من همون کار رو می کنم، بگو من چیکار کنم....و من که نتونستم باز حرفم رو بزنم چون فکر می کردم کسی که حرف آخر رو برای زندگیت میزنه باید خودت باشی و هیچ وقت به این موضوع فکر نکردم که آدمها در شرایطی قرار می گیرند گاهی که جسارت انجام کاری رو ندارند و شاید باید حرف آخر رو یکی دیگه بهشون بگه...الان دقیقا یادم میاد کجا بودیم چندقدم مونده به روزنامه اعتمادملی....و من اون روز برای تو خیلی غمگین بودم ولی نمی دونم تو چرا نمی فهمیدی...شاید چون دوباره مثل همیشه صدام بلند شد و گفتم تو چطور تونستی هشت سال به این زندگی ادامه بدی و تحمل کنی...تو خودت باید تصمیم بگیری ....شاید هم فکر کردم داری دروغ میگی وگرنه هشت سال تحمل نمی کردی.....ولی حالا درست مشابه همین وضعیت برای یکی دیگه از عزیزترین هام پیش اومده ....اون هم پنج سال تحمل کرده و مثل تو همیشه کوتاه اومده چون دوست نداشته در خونه اش هیچ جر و بحثی باشه.... هیچ حرفی برای گفتن با همسرش نداشته درست مثل تو...اون هم در تمام این سالها حفظ ظاهر کرده و هیچی نگفته به امید روزی که بتونه به این وضعیت پایان بده....اون هم همسرش رو دوست نداره و مثل تو فقط دلش می سوخته که تنهاش بذاره با وجود تمام آزارهایی که این مرد بهش داده...از ادامه تحصیل، کار، ارتباط با خانواده و دوست از همه چیز محرومش کرده....و باز اون نمی تونسته تصمیم نهایی رو بگیره درست مثل تو....ولی این بار پاسخ من به صدای گریه های پشت تلفن که می گفت تو بگو من چیکار کنم، اول همین جمله تکراری بود که خودت باید تصمیم بگیری هرچند هنوز نمی تونستم  باور کنم حجم مشکلاتش رو و سکوت و تحملش در این سالها رو ولی بلافاصله با قاطعیت گفتم این دیگه اسمش زندگی مشترک نیست که بخوای بهش ادامه بدی...می تونی درخواست طلاق بدی ....چیزی که به تو نگفتم ولی ....راستی تو حالا زندگی خوبی داری؟ مشکلات هشت ساله ات تموم شده؟  و من این چندروز تمام حرفات رو باور کردم....امروز به این فکر می کردم که چرا با مشکلاتت تنهات گذاشتم....چرا به عنوان یک دوست هیچ کمکی بهت نکردم جز سرزنش ات و مقصر دونستن تو!!!...امروز دلم به اندازه تمام روزهای دوستی مون برات تنگ شد...هرچند همش به این فکر می کردم که واقعا دوست خوبی برات بودم ؟!! معلومه که نبودم...حتی شنونده خوبی برای غصه هات نبودم....حالا می فهمم که اینقدر اعصابت رو خورد کردم که دیگه نخواستی حرفی بزنی....ایکاش حداقل شنونده خوبی برای غصه هات بودم....امروز بوی عطر تو در خونه پیچیده بود...همون عطرخوشبوی زنانه که شیشه مثلثی شکل داره .....امروز کلی دلم گرفته بود و خیلی خودم رو کنترل کردم که باز گریه نکنم اما....

 

پی نوشت: این روزها دارم به این موضوع فکر می کنم که چیزی به اسم زندگی مشترک واقعی در خانواده های ایرانی وجود داره ؟ چنددرصد از زن و مردهای ایرانی به زندگی مثلا مشترک ادامه میدن فقط به خاطر سنت ها و نگرشی که نسبت به طلاق وجود داره؟  چرا در مورد طلاق این همه سخت تصمیم گرفته میشه و اون هم بعد از کلی تحمل سختی و تحقیر در زندگی مشترک؟!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 دی1385ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

یک روز بعد از فیلتر سایت کمپین یک میلیون امضا، سایت جدید راه اندازی شد. این هم آدرس جدید سایت تغییر برای برابری. هرچند خودم در تغییر آدرس لینک بی نهایت تنبل هستم ولی دوستانی که به این سایت لینک دادند، لطف کنند و آدرس جدید رو جایگزین کنند.  

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 دی1385ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

الان که باید ساعت چهار و نیم صبح باشه هنوز نتونستم بخوابم ....دلم میخواد از این روزهایی که خوب نیستم یک جایی بنویسم....ولی می دونم اینجا نمی تونم راحت بنویسم...مریض نیستم ولی این قدر از لحاظ فکری و روانی به هم ریختم که نمی دونم چیکار باید بکنم....دلم میخوام برم یک شهر محروم دور و چند سالی اونجا کار کنم....پذیرش و ادامه تحصیل و حتی زندگی در یک کشور دیگه برام مهم نیست این قدر که ایمان دارم هیچ وقت این کار رو نمی کنم....احساس می کنم احتیاج دارم یک کار جدی تر انجام بدم....احساس می کنم باید با مردمی کار کنم که به کمک ما نیاز دارند.... هم محیط کارم و هم کارم رو خیلی دوست دارم ....نمی دونم....چند سال پیش، دوستی داشتم که یک مرفه بی درد بود...وارث یک ثروت میلیاردی...در روزهایی که ایران بود، همیشه می گفت اگه یک روزی بهم بگی که تارک دنیا شدی و در یک دیر زندگی می کنی، باورم میشه....الان به یادش افتادم فقط برای این که دلم میخواد من هم اینقدر پول می داشتم تا می رفتم به یک شهر دور و با مردم اونجا کار می کردم....البته منظورم از مردم، زنان و کودکان هست...فکر می کنم دیگه خیلی دارم آشفته گویی می کنم....
+ نوشته شده در  سه شنبه 19 دی1385ساعت 4:58 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

اگر در جمهوری اسلامی یک زن می تواند نماینده مجلس و یا وزیر باشد، بی معناست که از همان حقوقی بی بهره باشد که خود در نقش قانونگذار برای مردان وضع می کند در حالی که از نظر مفهوم حقوقی با همکاران مرد نماینده و یا وزیر خود برابر است."

از این بخش از مصاحبه با خسرو خاور خیلی خیلی خوشم اومد. وقتی کمپین تغییر برای برابری وارد فاز بعدی بشه خیلی دوست دارم از نمایندگان زن مجلس درمورد همین موضوع بپرسیم که چطور می توانند این تبعیض رو تحمل کنند؟!!! در حالی که به عنوان قانون گذار در مجلس حضور دارند؟!!!!

پی نوشت: این سرود کمپین تغییر برای برابری در این روزها( که خیلی هم خوب نیستم)، شده همه زندگی ام. مخصوصا اون قسمتی که صدای خواننده زن اوج می گیره و میگه : رو در کوی و برزن ، آگاهی پراکن، گو از حق انسان ها...(برای دانلود سرود می تونید روی لینک بالا کلیک کنید)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 دی1385ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

نشسته بودیم توی  یکی از کانکس ها و مرد در حالی که روی ویلچر نشسته بود وصیت نامه مردی رو می خوند که به همراه همسرش کشته شده بود و من داشتم تایپ می کردم....وصیت نامه برای سال قبل از زلزله بود و مرد بعد از بخشیدن نیمی از دارایی اش به همسرش، بقیه رو وقف امور خیریه کرده بود...البته اون مرد و همسرش تازه ازدواج کرده بودند و بچه ای هم نداشتند....تایپ یک وصیت نامه خیلی سخت بود به نظرم....یکی از بچه ها، عکسی رو نشون داد و مرد معلول خندید و گفت اااااااا این عکس پای منه ....عکس یک پا بود با زخم های عمیق و وحشتناک....مرد در زلزله قطع نخاع شده بود و شش ماه هم که در چادر زندگی کرده بود و یک شب موشها بهش حمله کرده بودند و پاهاش رو جویده بودند و مرد هم که هیچ حسی نداشت تا بفهمه و بتونه از خودش دفاع کنه....

و اون دو روزی که بم بودم، می دیدم که در عین حال در جمع افراد آواره و درمانده، افراد دیگه ای هم پیدا میشن که ثابت می کنند آدم در هر شرایطی می تونه.... فقط ایکاش کاری نکنند که همین افراد هم از پا بیفتند ....

این لینک گزارشی هست که نوشتم در مورد بعضی افرادی که گفتم....قول داده بودم به بعضی های دیگه که برای این که بتونند به راهشون ادامه بدهند و مانعی بر سر راهشون ایجاد نکنند از خیلی چیزهایی که میگن و می بینم، ننویسم... و مسلما اینجا هم باید به قولم پایبند باشم هرچند اینجوری احساس خفگی می کنم ولی مگه هوایی برای نفس کشیدن مونده؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 دی1385ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

رفته بودم بم تا از زندگی بنویسم...ولی امروز وقتی خسته و غمگین برگشتم هیچ چیزی نتونستم بنویسم...فقط چندخطی نوشتم و مثلا خواستم بدون هیچ اظهار نظری، همه مشکلاتی رو که دیده بودم ذکر کنم ....آسیه لطف کرد و به جای من نوشت و با عکس هایی که گرفته بودم از بم یک گزارش تصویری درست کرد به اسم بم؛ تنها، غمگین، فراموش شده .

حالا اما می تونم از خیلی از چیزهایی که دیدم در گزارش بعدی بنویسم...روز اول ورودم به بم شوکه شده بودم از دیدن شهر به حدی که بعد از دیدن سه تا از ان. جی .ا هایی که قرار گذاشته بودم باهاشون و ساعتها مصاحبه و صحبت کردن و حتی رفتن به مراسم روز هفتم درگذشت یک زن بمی، تا ساعت هشت شب یادم رفته بود که باید دنبال هتل بگردم چون اصلا اتاق رزرو نکرده بودم...کلی نگران شده بودم  که اگه هتل این شهر به یک دختر تنها اتاق نده باید چیکار کنم!!!ولی خوشبختانه این اتفاق نیفتاد و بعد از اتاق گرفتن بود که با صدای بلند کلی گریه کردم و تا حدود ساعت دو صبح خوابم نبرد در حالی که ساعت پنج صبح هم باید برای مراسم سالگرد درگذشتگان به ارگ بم می رفتم...مراسمی همراه با فانوس و دف ...سرم گیج می رفت و مثل چی می لرزیدم ....هرچند مردم می گفتند روزهایی که زلزله اومده بود هوا خیلی خیلی سردتر بوده ... بعدش هم حتی نمی تونستم خبرمراسم رو بنویسم ....شهر هنوز زلزله زده است و هنوز خیلی از جاها آواربرداری نشده بود به صورت کامل.....مردم زیادی در کانکس هایی زندگی می کردند که در عکس ها میشه دید....مغازه های خیلی کوچیکی هم بود که بیشتر از همین کانکس ها تشکیل شده بود...برای رسیدن به هر آدرس باید مدتها وقت صرف می کردم چون هیچ کوچه و خیابانی، اسمی و تابلویی نداشت!!! و بسیاری از کوچه ها و خیابونها و حتی یکی از میادین اصلی شهرهم پراز خاک بود(عکس نهم عکسی هست از میدان اصلی شهر که روبروی شهرداری واقع شده )...روز پنجم دیماه هم تمام شهر تعطیل بود و مجبور شدم  خیابونها و کوچه های شهر رو پیاده گز کنم (جز یکی دو بار) و همین فرصت خیلی خوبی بود تا بتونم به کوچه پس کوچه ها سر بزنم و البته یک بار هم گم شدم ...ایکاش می تونستم تصاویر کوتاهی رو هم که گرفتم بذارم اینجا ولی امکانش نیست....از نخلستانهایی که هنوز حتی دیوارهای فروریخته شان، فروریخته مانده بود و نخل های شکسته ای که هنوز در کوچه ها بر زمین مانده بودند....از کودکانی  که همه چیز رو سیاه می کشیدند و بالای نقاشی هاشون می نوشتند بم را آباد می سازیم و از خیلی چیزهای دیگه....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 دی1385ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

دارم میرم بم ....با یک کوله و صورتی که به خاطر دندون درد، ورم کرده....

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 3:58 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

لی جا ، فصل زن  ، یغورت (سه دوست عزیز)، به بازی شب یلدا دعوت کردند من رو . راستش برای من خیلی سخته که بخوام اعتراف کنم و بنویسم از چیزهایی که ننوشتم. می نویسم به این شرط که تا من رو در دنیای واقعی دیدید اینها رو به روم نیارید!!!!

  1. تا حدود سه ماه پس از زندگی مستقل مجردی، شبها با لامپ روشن می خوابیدم چون بی نهایت از تاریکی می ترسیدم.
  2. تا سن بیست و یک سالگی، دختری بودم بینهایت لوس، بچه ننه و وابسته به مادرم طوری که تا همین سن هر شب که کابوس می دیدم باید مامانم تا صبح میاد توی اتاق من و پیش من می خوابید.
  3. سه ماه قبل می خواستم یک پسرکوچولوی خیابونی رو بیارم خونه خودم و بزرگش کنم البته بدون طی مراحل قانونی. فقط سه سال داشت این پسر، ولی با مخالفت شدید مامانم از این کار منصرف شدم.
  4. بیشتر از یک سال میشه که تصمیم گرفتم "یک حضور مثبت و موثر" در زندگیم حضور داشته باشه ولی هنوز این تصمیم رو عملی نکردم.
  5. قلقلک و سوسک، دو عاملی هستند که باعث میشن دست از کلیه آرمان ها و اهدافم بردارم.
  6. خب شماره شش نداره دیگه. پشت هیچستان ، خانوم حنا، هانیه، لیلی(لولیان)، جادی و کنج ذهن رو به این بازی دعوت می کنم.
  7. پی نوشت: این بار کامنت دونی رو باز می ذارم ولی نظراتی ننویسید که ناراحت بشم!!!!!!!! 
+ نوشته شده در  شنبه 2 دی1385ساعت 7:40 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  |