تبليغاتX
پرنده خارزار

پرنده خارزار

تو به ویرانی این یا’س بکوش

این آخرین نامه سرگشاده سال ۸۵ به رئیس قوره قضائیه است. ۵۵۰ فعال اجتماعی، سیاسی و فرهنگی در نامه ای به شاهرودی، نسبت به پلمپ موسسه کنشگران، راهی، مرکز کارورزی شازمان های غیردولتی اعتراض کردند.

نامه 550فعال اجتماعی، سیاسی، فرهنگی به شاهرودی

من که نمی دونم چرا هنوز باورم نمیشه دیگه کنشگران نداریم!!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 6:0 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

پیش نوشت: این ایمیلی بود که مدتها بود می خواستم متنش رو در وبلاگ بذارم ولی هر بار نشد. حالا فکر می کنم فرصت خوبی باشه که در ایام عید، بذارمش اینجا تا بگم لطفا اچ.آی.وی/ایدز رو جدی بگیرید...امیدوارم تجربه دوست خوب من، باعث بشه شما مجبور به تکرار این تجربه سخت نباشید.

 

برام نوشته: ندانسته در هفته ای که گذشت، وبلاگت به من کمک کرد. من هم به خودم قول دادم که این ایمیل رو برات بنویسم تا شاید تجربه بد من، درس عبرتی باشه برای دیگران. من و تو همدیگه رو می شناسیم ولی من شاید جراتش رو ندارم که خودم رو به اسم خودم معرفی کنم و این ایمیل رو به اسم خودم بنویسم، و همینه که شاید به من جرات میده که بتونم اینها رو بنویسم . یک چیز دیگه ای که باعث میشه که این ایمیل رو بنویسم اینه که شاید به خیلی ها بتونه کمک کنه.

 

اولین چیزی که به ذهنم میرسه اینه که توی کشور ما رابطه هایی که خارج از حوزه خانوادگی باشند محکومند ولی نباید فراموش کنیم که  وجود داره، شاید خیلی از ما به اشتباه و به درست درگیر چنین ماجرایی شده باشیم. من نمی خوام بگم خوبه یا بد. من خودم با کسی که قصد ازدواج داشتم رابطه داشتم که بعدش هم به هزار و یک دلیل اون رابطه به هم خورد، من هم مشکلی با این قضیه نداشتم....

 

از آخرین باری که ما همدیگه رو دیده بودیم چیزی حدود یک سال و نیم می گذره، من به زندگی عادی ام دارم ادامه میدم و می تونم بگم که موفق و خوشحالم، مشکلی هم ندارم...اما هفته پیش، پسری که طرف مقابل من در اون رابطه بود به من زنگ زد و ادعا کرد که بیماری خاصی داره و این بیماری رو از من گرفته!

 

من اولین چیزی که به ذهنم رسید، ویروس اچ. ای. وی بود، چیزی غیر از اون نمی تونست اینقدر کسی رو مضطرب کنه. توی وبلاگت راجع به بیمارستان امام{منظور دوست خوب، این نوشته ماجرای آزمایش ایدز دادن من است که برای آزمایش ایدز دادن رفتم بیمارستان امام خمینی تا ببینم چطور با یک بیمار مبتلا به اچ.آی.وی برخورد می کنند)، درست با همون چیزی مواجه شدم که گفته بودی، رفتارهای فوق العاده خوبی که انتظارش رو نداری. من تست دادم و یک هفته تموم، روزی هزار بار مردم، شاید از مرگ بدتر، خیلی سخت بود، بعد از یک هفته متوجه شدم که مشکلی ندارم و جواب این تست و بقیه تست ها و آزمایش ها کاملا عادی و خوبه.

 

این ها رو اینجا نوشتم فقط برای این که خیلی روزهای بدی رو گذروندم و نمیخوام هیچ کس و هیچ کس این تجربه رو تکرار کنه، این ها رو نوشتم که بگم احتیاط شرط اوله، من نمی خوام اینجا مسائلی رو قبول و یا رد کنم یا بگم این کار خوبه یا بد، فقط میخوام بگم که به هر شکل و نوعی که میشه آگاه باشید و مواظب، یک لحظه غفلت میتونه همه زندگی آدم رو تغییر بده.

 

من این رو نوشتم تا شاید بتونه چشم و گوش یکی دو نفر رو باز کنه و حواس شون رو جمع کنند نمی دونم ولی احساس می کنم که باید این موضوع رو بنویسم که یک وظیفه است برای من که این تجربه رو داشتم.....

 

پی نوشت۱: این اواخر، همیشه می گفتم که دلم میخواد یک سایت در مورد ایدز راه اندازی کنم....کلی هم ایده توی سرم می چرخید....فکر می کنم سایت خیلی جالب و پرطرفداری می شد!!!...

 

پی نوشت۲: این گفتگو با دکتر ستایش رو خیلی دوست داشتم. گفتگوی صریح و خوبی بود به نظرم. در این گفتگو از این که بیماران ایدزی نمی توانند در ایران ان. جی . ا ثبت کنند گفته شده تا وضعیت داروهای ایدز که الان هم به سختی وارد کشور میشه وای به حال دوارن تحریم جدی ایران....از وضعیت سکس ورکرها تا وضعیت خودسانسوری مطبوعات ایران در زمینه اطلاع رسانی در مورد ایدز....

 

پی نوشت۳: دوست خوبی برای تبریک ولنتاین، این مسیج رو برام فرستاده بود. چقدر خوبه که از هر موقعیتی و مناسبتی برای آگاه سازی استفاده کرد. من هم به تبریک نوروز تغییرش میدم... 

Happy Nourooz

Keep your promise to stop AIDS through Abstience

Being Faithful

Continues Condom use

Don’t Doing Drugs

Empowering the youth

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

سال آینده سالی است که باید با تلاش هایمان به همه مسئولان اعلام کنیم: گرچه امکانات را از ما می گیرید، به ما فشار می آورید، بازداشت مان می کنید، اما بدانید که با این فشارها فقط ممکن است خسته شویم اما ناامید نخواهیم شد. و از همین جا با صدای بلند اعلام می کنیم که حرکت مسالمت آمیز ما در کمپین یک میلیون امضاء حرکتی است که نه تنها حق ما زنان است بلکه طبق اسناد و بیانیه های حقوق بشری، وظیفه شهروندی ما نیز هست.

کمپین یک میلیون امضا، کمپینی که شش ماه قبل با ۵۴نفر کار خودش رو شروع کرد و حالا حداقل ۶۰۰عضو در شهرهای مختلف کشور داره که مشغول آگاهی دادن به زنان و مردان ایرانی و جمع آوری امضا هستند، همچنان داره پرامید به راه خودش ادامه میده.

نوشین احمدی عزیز در نشست عمومی اعضای کمپین یک میلیون امضا گفته: در این موقعیت که محبوبه و شادی این دو عضو جنبش زنان در زندان به سر می برند ما مسئولیت سنگین تری را بر دوش داریم. یعنی ما باید علاوه بر کار کردن برای کمپین یک میلیون امضا ، به پیشرفت کمپین سنگسار که این عزیزان در آن فعال بودند نیزکمک کنیم ، تا بتوانیم جای آنان را نیز پر کنیم. ...

پی نوشت: متاسفانه به دلیل اتفاقی که دیروز افتاد، نتونستم در نشست عمومی شرکت کنم. ولی چقدر آدم انرژی می گیره وقتی این همه امید و تلاش اعضای کمپین رو می بینه....

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

همه كشورها ، همه آدم ها، تكنولولوژي ، فكر ، صنعت ، اقتصاد، انديشه، همه و همه چيز در همه جا و همه مكان سرعت داشتند و ما همين طور جا مانديم ، آنقدر جا مانديم كه حالا هرچقدر هم داد بزنيم:

آ آ آ‌ آ آي ي ي ي ي... ما دستمان رنگ انرژي هسته اي دارد....آ آ آ آ ي ي ي ي.... ما دهانمان بوي دموكراسي مي دهد....آ آ آ آ آ ي ي ي ي ... ما ديگر بر جاي جاي تنمان ردي از طاعون و وبا و زخم حقوق بشري نيست ، هيچ كس باورش نمي شود.

جلوتري ها مي شنوند ، نرم برمي گردند ، با طرح خنده اي  بر لب به ما نگاه مي كنند و باز بلند بلند مي خندند، بعد به ما پشت مي كنند، راهشان را مي گيرند و مي روند.

حالا ما مانده ايم و ... حالا من مانده ام و راه سختي كه پيش روي من است و خنده مسافري كه در كوپه لوكس اين قطاري كه هيچ چيزش به هيچ چيزيم نمي آيد به سرعت كند دست هاي من بر صفحه كليد خيره  شده است ....

 

مسیح دوباره وبلاگ نویسی رو شروع کرده :" اما امروز كه هر آنچه در روزنامه مي نويسم ديگر همه آنچه نيست كه مي خواهم بنويسم ، دوباره كوله پشتي ام را با خروار خروار كلماتي كه روي دست و دلم باد كرده بودند برداشتم و آمدم تا شايد اهالي اين خانه به سلام دوباره مهمان ناخوانده ديروز و امروزشان پاسخ گويند".

 

 

پی نوشت: خوشحالم از این که دوباره می نویسی....

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

خیلی دیر رسیدم. همه نشسته بودند رستوران روبروی کنشگران. همه رو بیرون کرده بودند و فقط دکتر رزاقی(مدیرعامل) رو در موسسه نگه داشته بودند. از همه بچه ها فیلم هم گرفته بودند.

به همین راحتی بدون هیچ دلیلی، موسسه کنشگران داوطلب (مرکز مطالعات و تحقیقات سازمان های جامعه مدنی ایران)رو پلمپ کردند. وقتی لنگ لنگون رسیدم طیقه سوم که پشت در یک کاغذ سفید زده بودند که این موسسه به حکم دادسرای عمومی و انقلاب تهران تا اطلاع ثانوی پلمپ گردیده است. دکتر رزاقی رو هم با خودشون برده بودند.

چند لحظه ای موندم پشت در کنشگران و .... وقتی ماموران امنیتی، بدون هیچ توضيحي به بچه ها، دکتر رو تحت الحفظ با خودشون بردند، همه فکر می کردیم که دکتر رو دستگیر کردند. ولی خدا رو شکر بعد از چند ساعت خیلی سخت و بد، یکی از دوستان زنگ زد که دکتر الان خونه اش هست. اصلا باورمون نمی شد تا این که به دکتر زنگ زدیم و دیدیم خبر صحت داره. ماموران امنیتی، دکتر رزاقی رو به خونه اش برده بودند و بعد از تفتیش اونجا یک سری کتاب و ....رو با خودشون برده بودند.

از این که دکتر رزاقی رو دستگیر نکردند، خیلی خیلی خوشحالم ولی نمی تونم بگم از این که کنشگران، پلمپ شده چقدر غمگینم.

هرچند بوی بد برخورد و پرونده سازی برای سازمان های جامعه مدنی می اومد ولی دیدن در پلمپ شده کنشگران، خیلی شوکه ام کرد. کنشگران در زمینه توانمندسازی سازمان های جامعه مدنی فعالیت می کرد.  کنشگران از جمله موسساتی بود که هم گزارش عملکرد سالیانه داشت و هم گزارش مالی سالیانه. کلیه کارگاه ها، نشست ها و برنامه هایی هم که برگزار می کرد، برای اعضای "ان جی ا" ها بود و اطلاعاتش هم روی سایت سازمانی در دسترس همه. 

پی نوشت: دوستان خوبم میگن گریه نشون دهنده ضعفه ....ولی من دلم میخواد گریه کنم چه پشت درهای بسته کنشگران و چه هر جای دیگه .....اصلا کی میگه گریه نشون دهنده ضعفه...نمی دونم این سال بد قراره با چه خبرهای بد دیگه ای به پایان برسه!!!!!!!!!!!!

پی نوشت۲: این هم دو خبر بد دیگه!!!! نه تنها خبری از آزادی محبوبه عباسقلی زاده و شادی صدر نیست، دفتر موسسه راهی و مرکز کارورزی سازمان های غیردولتی هم پلمپ شدند!!!!! موسسه حقوقي راهي توسط شادي صدر و مرکز کارورزی سازمان های غیردولتی توسط محبوبه عباسقلی زاده پایه گذاری شده بودند.

لینک خبر در سایت میدان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 5:20 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

شادی صدر و محبوبه عباسقلی زاده را آزاد کنید
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 11:41 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

ديشب ساعت هشت شب از خونه مادرم برگشتم. از پل عبور عابر پياده رد شدم و بايد از خيابون كم عرض روبروي خونه رد بشم تا به خونه ام برسم. تا پام رو توي خيابون مي گذارم يك سمند زرد رنگ از خيابون مشرف به پل، به موازات من حركت مي كنه و راننده اش با خونسردي تمام، از روي پام رد ميشه . جيغ بلندي مي كشم ....مرد داره خيره به من نگاه مي كنه و من كه تعادلم رو از دست دادم، پرت ميشم روي زمين... مثل چي ترسيدم.... احساس مي كنم الان همه بدنم زير چرخهاي ماشين له ميشه. قلبم داره از دهنم درمياد.... راننده  حتي همون لحظه ترمز نمي كنه. با خونسردي ماشين روجلوتر متوقف مي كنه. نمي دونم چرا فكر مي كنم دوباره ميخواد من رو زير بگيره...

 

مردي حدودا چهل و شش هفت ساله از ماشين پياده ميشه و به سمت من كه كف خيابون ولو شدم مياد...تميز و مرتب لباس پوشيده و عينك زده. يكي از دستهاش هم توي جيب شلوارش هست. خودم رو با درد و ناراحتي جمع و جور مي كنم و سرش داد مي زنم كه تو مگه من رو نديدي؟!!!

مرد با همون خونسردي ميگه نخير خانوم، شما رو نديدم. دلم ميخواد بلند بشم و بزنمش. آخه چطور امكان داره من رو  با 174سانتي متر قد كه كاپشن تقريبا رنگ روشن هم پوشيدم نديده باشه در حالي كه با خونسردي تمام به چشماي من خيره شده بود و تازه بر فرض مثال هم كه نديده باشه، اين آقا يك انسان رو زير گرفته و نه يك بچه گربه رو كه اين طور خونسرد برخورد مي كنه....

با گريه و جيغ و داد بهش ميگم تو مطمئني كه من رو نديدي؟ ميگه بله خانوم. ...من هم داد مي زنم كه خب حالا كه اين طوره برو... يكي دو تا زن جمع شدند و مرد ميگه حالا اگه بخواهيد من مي تونم برسونمتون بيمارستان....ميگم نه.

 

 با درد از جام بلند ميشم و ميرم خونه ام كه در پنجاه متري اون ماشين قرار گرفته. وقتي به زور از پله ها بالا ميرم و به طبقه چهارم مي رسم از درد شروع مي كنم به گريه كردن.... فقط مي تونم به ميترا زنگ بزنم تا بياد و بريم بيمارستان. سوسن تلفني حرف مي زنه باهام تا آروم تر بشم و ميترا هم برسه. شهلا زودتر از ميترا ميرسه و ميريم بيمارستان.

 

پام رو گچ گرفتند البته خدا رو شكر پام نشكسته بود و گفتند كه بايد تا دو هفته در گچ بمونه تا هيچ فشاري بهش وارد نشه چون ضربه ديده ....و حالا من موندم و كابوس نگاه هاي خونسرد يك مرد...

 

پي نوشت: واقعا خوشحالم كه اتفاق بدتري نيفتاد...همش با خودم ميگم اگه شديدتر بهم زده بود....الان وضعيت خيلي خنده داري دارم....سوسن از صبح تاحالا براي شاد كردن من كلي گفته و خنديديم....تازه كلي هم تمرين كرديم تا با چوب زير بغل راه برم....ولي خيلي سخت تر از اون چيزيه كه فكرش رو مي كردم....بعد از هر چند قدم هم خنده ام ميگره و هم اين كه دستام خيلي خسته ميشن...

 

پي نوشت: اين  رو يادم رفت بنويسم. اين باند روي گچ پام سبز رنگ هست و نميشه روش يادگاري نوشت ....فقط با ما‍ژيك ميشه نوشت اون هم به سختي....يادم باشه اگه دكتري كه پام رو گچ گرفت ديدم يك اعتراضي بهش بكنم!!!

  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

پیش نوشت: می پرسه وقتی آزاد بشی در مورد زندان چی می نویسی؟ میگم: از تهدید، بازجویی، شکنجه روانی، تحقیر و برخورهای بد شما و وضعیت بد زندان .... و مرد میگه حتما می نویسی که مسائلی رو از زندگی ات مطرح کردیم که با شنیدنش، تا مدتی نمی تونستی حرف بزنی.... و من میگم کار مهمی نیست شنود تلفن دیگران ....و مرد میگه باید خدا رو شکر کنم که گیر نهادهای امنیتی موازی نیفتادم....و باز صدای جیغ و گریه یک زن در اتاق بازجویی....و بوی بد پرونده سازی....

 

رفته بودم برای بازجویی. از افرادی بودم که بازجویی ام نه ربطی به دستگیری ام داشت و نه هیچ ربطی به فعالیت هایی که در کمپین یک میلیون امضا دارم. حدود دوساعتی از بازجویی گذشته بود و خسته شده بودم از پاسخ دادن به سوالات....اصرار می کنم که فقط به سوالاتی که در مورد دستگیری ام باشه، جواب میدم و مرد میگه: دستگیری شما هیچ ربطی به حضورتون روبروی دادگاه نداره، و شما در حقیقت به عنوان مطلع اینجا حضور دارید. میگم مطلع رو که زندان نمیندازن تا ازش بازجویی کنند؟!!!

 

 واقعا کلافه شدم از سوال های مرد هرچند سعی می کنم به روی خودم نیارم..... میگم تا به مادرم زنگ نزنم، یک کلمه دیگه نمی نویسم. با خونسردی تموم میگه: مادر شما که این روزها،بحران طلاق خواهرتون رو می گذرونه، زن خیلی صبوری هست و چند روز بازداشت بودن و بی خبری از شما، چندان تاثیری در وضعیتش نداره.

 

یاد مادرم می افتم و خیلی سعی می کنم خودم رو کنترل کنم ولی نمیشه و اشکهام از زیر چشم بند پارچه ای جاری میشه. دلم میخواد اون چادر کثیف رو از سرم بردارم و چشم بند رو پرت کنم توی صورت بازجو. ولی نمی تونم. فقط میگم: شما حق ندارید در حریم خصوصی زندگی من دخالت کنید. با همون خونسردی میگه خدای ناکرده، من قصد ناراحت کردن شما رو نداشتم!!! میخوام به سوال بعدی جواب بدم ولی نمی تونم...این بار صدام می لرزه و با صدای بلند با بازجو بحث می کنم. یک مرد دیگه از اتاق کناری میاد بیرون و با صدای بلند میگه: صدات رو بیار پایین، فکر کردی داری اینجا کجاست...

 

*** 

روز سوم بازداشت ما بود و هنوزحق تلفن زدن به خانواده هامون رو نداشتیم. همه حدود نیم ساعت با دست به در آهنی سلول هاشون زدند و شعار بود که در فضای بند209 طنین افکن می شد....اوین صاحب نداره....بی خبری شکنجه است...اعتصاب تا آزادی....بازجو که کارشناس نیست، بازجویی اش هم مجاز نیست....شهلای من کجایی، چرا تو انفرادی....و باز سرود زیبای جنبش زنان و شعاری که برای هشت مارس، در همون سلول های سرد و نمدار ساخته شد....حقوق برابر، حق مسلم ماست.

 

****

و حالا بعدازظهر روز سوم دستگیری ماست و تونستیم با خانواده هامون تماس بگیریم. این بار دیگه نگران مادرم نیستم. برای بار دوم رفتم بازجویی. از اتاق کنار، صدای آروم یک زن میاد...بازجو میگه دوستت اینجاست..میگم سوسنه، میگه نه...میگم مریم ...نه ...آسیه...نه..میگم مهم نیست که کی هست....و مرد میره بیرون از اتاق....یک دفعه صدای جیغ و گریه بلند یک زن که انگار داره خفه میشه به گوش میاد....تمام دستهام یخ کرده و قلبم داره از کار میفته...مرد داخل اتاق میشه... با عصبانیت میگم معلوم هست چه بلایی دارید سرش میارید ....میگه ما کاری نکردیم خودش آسم داشت...میگم ولی اون داره جیغ می زنه .... بگید کیه....میگه یکی از دوستانتون حالا بعدا که برگشت براتون تعریف می کنه .....و من یاد سوسن می افتم که داخل پرونده پزشکی اش در بازداشتگاه نوشته که آسم داره....و این بار برای این که دوباره اشک نریزم ، زیر لب شروع می کنم به فحش دادن....کثافت ...و جالبه که حالا که همه دوستان آزاد شدند، فهمیدم که اون روز نه سوسن و نه هچ کدوم از اعضای گروه، دچار حمله آسم نشده بودند...

 

****

دیگه بازجویی تموم شده و اصرار بازجو مبنی بر نوشتن در مورد چیزهایی که هیچ اطلاعی ازشون ندارم، تموم شده ....و گویا نوبت ارشاد شده....میگه: من هم قرار بوده جزو همون پرونده ای باشم که ازش صحبت شده( البته این پرونده در حال ساخته شدن هست !!! )و خوشحاله از این که قبل ازهر برخوردی فرصتی شده  تا با من صحبت کنند و بدونند که من به اشتباه داخل این پرونده شدم(چقدرشما خوب و مهربون بودید!!)....از نهادهای امنتیتی ای حرف می زنه که به صورت همزمان روی این پرونده دارند کار می کنند(منظور موازی کاری است) و این که چقدر خوبه که قبل از هر اتفاقی، من در بازداشت اطلاعات هستم و نه اون نهادها و  نیروی انتظامی و ....و من هم دلم میخواد بگم حداقل در بازداشتگاه نیروی انتظامی، برخورد انسانی تری با ما شده بود....و بعد هم بازجو میگه باید قول بدم که یک کلمه از موارد بازجویی ام رو به کسانی که در حقیقت این بازجویی به اونها مربوط می شد، نگم و من هم میگم نمی تونم قول بدم و اون هم میگه پس باید زیر برگه بنویسم و امضا کنم...من هم میگم اگه امضا نکنم....خب معلومه تا بازگشایی این پرونده باید زندان بمونم!!!!! و البته من هم قول میدم که هیچ چیزی به هیچ کس نمیگم و دو بار هم تاکید می کنم که قول میدم....ولی ساعت هشت صبح روز بعد هم برخلاف قول بازجو، من هنوز آزاد نشده بودم...

 

شب شده و الان یادم نمیاد برای چی دوباره با چشم بند و چادر من رو بردند طبقه پایین. وقتی از پله ها میام بالا، مینو مرتاضی رو می بینم ....دیدنش با اون موهای جوگندمی، حس خوب آرامش بهم میده و بغلش می کنم به یاد مادرم....مینو باید بره بازجویی....یک دفعه مرد بازجو در کنارم قرار می گیره و میگه شنیدم پررو شدی، به در می کوبوندی و شعار می دادی..... گفتیم فردا آزادی پررو شدی...میخوای کاری کنیم تا مدتها همین جا بمونی!!!! این بار دیگه با پررویی میگم : شما حق ندارید اگه تونستید این کار رو بکنید....

 

بدترین ساعات...  

اسامی مون رو می خونند و میگن شما آزادید....ما فعلا سه نفر هستیم...نگهبان زن میگه زود وسایل تون رو بردارید و بیایید بیرون...سوسن رو برای بازجویی دارند می برند ..میگم که میرم فرودگاه دنبال پدر و مادرش....با چشم بند از طبقه اول رد شدیم...حالا در حیاط اوین هستیم...شب شده و بیرون سرده هوا...مریم با صدای بلند نفس می کشه و میگه آزادی....میگیم وسایل مون رو چرا ندادید....میگن ساختمون کناری باید بریم برای طی مراحل اداری!!! و ما هم خوشحال تا اونجا میریم ...یک مرد ما رو به دست یک زن می سپره تا به سلول های بند عمومی ببره....چرا باید به ما دروغ بگید...این بار با صدای بلند داد می زنم شما یک مشت دروغگو هستید و میرم توی یک باصطلاح سلول که شبیه سوئیت هست با حمام و توالت...توی سلول فقط ناهید هست...می شینم و داد می زنم یک مشت کثافت دروغگو....یک دفعه در باز میشه و یک مرد با بی سیم در حالی که هیکل گنده و وحشتناکی داره وارد اتاق میشه...اینقدر ترسیدم که بلند میشم...مرد طوری با حالت تهدید به سمت من میاد که چند قدم میرم عقب.....میگه فقط کافیه صدام دربیاد تا پشیون بشم از داد زدن و توهین کردن!!!

 

کم کم بقیه بچه ها رو هم میارن همین سلول ها...جز پرستو و چندنفری که بعدازظهر آزاد شدند....سوسن، محبوبه، شادی، شهلا و چند نفر دیگه رو هم انداختند انفرادی....خیلی نگران بچه ها هستیم...اینجا دیگه برای هر چیزی باید ساعتها به در مشت بزنیم....ورودی این بند یا یک در شیشه ای و فلزی بشته میشه و صدای ما خیلی بیرون نمیره تا کسی برای پاسخگویی بیاد....مریم و زارا و نسرین رو بردند طبقه بالا که با زنان زندانی بمونند ...

 

مهناز حالش بده....ام اس داره و پاهاش قفل شده....من، مینو، رضوان و ناهید به در می کوبونیم....اتاق های دیگه هم دارند همین کار رو می کنند....ولی هیچ خبری از زندانبان نیست...مهناز گریه می کنه و من دیگه حالم داره بد میشه...قلبم داره از تپش می افته ....مینو با گریه به در می کوبونه و میگه مگه مادر ندارید خودتون ..مگه مادر نیستید شما ....این دختر داره می میره .....

 

مینو از خاطرات زندان های خودش و بازجویی های همسرش دکتر پیمان تعریف می کنه و  دوست خوب دیگه ای از این که چطور همسرش رو در سال 67 اعدام کردند و از ماه های انفرادی خودش در همین زندان اوین و این که چطور انفرادی رو دوام  آورده در اون سال ها .... حالم اصلا خوب نیست دیگه و هر بار که می خوابم روی موکت های کثیف و سرد و بدون متکا و  پتوهایی  که نمی دونم قبل از ما کدوم بیچاره ای ازش استفاده می کرده، با حالت خفگی از خواب بیدار میشم و گریه می کنم....مینو و رضوان و ناهید آواز می خونند تا حالم بهتر باشه ...و چقدر قشنگه صداهاشون ...ساعت داخل هیچ اتاقی نداریم و ساعت های مچی همه رو هم ازشون گرفته بودند همون روز اول....دلم میخواد حداقل بدونم ساعت چنده...تک تک همه رو می برن بازجویی و دیگه بر نمی گردونند....همه نگران شدیم...بعدازظهر روز بعد شده ....به در می کوبونم تا نگهبان بیاد...بعد از نیم ساعت در رو باز می کنه...ازش می پرسم چرا بچه ها رو دارند این طور می برند...وظیفه نداره به ما جواب بده ...این قدر عصبانی شدم که بهش میگم یک جلاد کثیف فقط این طور می تونه برخورد کنه ...و دختر ناراحت میشه و در رو با عصبانیت می بنده...حداقل ده سال از من جوون تره....رضوان میگه نباید این طوری باهاشون حرف بزنم  که اون هم تقصیری نداره و حتما مجبور بوده به انتخاب این شغل  ...باید قوی باشم...تهدیدها و تحقیرها و بذرفتاری های این چند روز این طور ادیتم نکرده بود که این بی خبری از وضعیت همه ....رضوان رو هم می برند و من تنهای تنها میشم.... دیگه در این بند فقط من موندم داخل یک اتاق تنهای تنها و آسیه و الناز و مهناز  داخل اتاق دیگه ای....و مریم و زارا و نسرین که چند ساعتی میشه در راهروی بیرون بند نگران بچه ها موندند و حاضر نیستند برگردند به سلول های طبقه بالا...شاید دو ساعتی از تنهایی ام گذشته که در باز میشه و میگن باید برای آزادی با خانواده ام تماس بگیرم....حالا دیگه به این شرط که آروم باشیم و صدامون درنیاد ما رو به همون بند 209 انتقال میدن...فکر می کنم باز هم که خواستند مار و ادیت کردند....صدای بچه ها از اتاقهای انفرادی میاد و ما این بار داد می زنیم تا بدونیم کی ها موندند و کی ها آزاد شدند.....و بعد از سه ساعت، جز شادی، محبوبه و ژیلا، همه رو آزاد کردند.....

 

پیش نوشت1: از تکیه کلامی استفاده می کرد که وقتی به دوستانم زنگ می زنم ازش استفاده می کنم  و به خودش اجازه می داد راجع به سبک زندگی من اظهار نظر کنه....آره من دختری هستم که همه زندگی ام شده کارم و نه تفریحی و نه دوست پسری !!!! میخواست  در پرداخت هزینه سفر دختر بمی رو به تهران شریک باشه ....همون بهتر که حلیمه این امتحان رو نده تا این که هزینه سفرش رو آدمی تامین کنه که زندگی اش از راه تهدید و شکنجه روانی دیگران تامین میشه....نمی خواستم باز تلخ بنویسم ولی این واقعیته....واقعیت دیوارهای بلند اوین ...واقعیت ذهن های بیماری که فقط در توهم توطۀه  هستند....واقعیت تلخ برخوردهایی که باز گویا در راهند....  

 

پیش نوشت2: چهار نفر بودیم در یک سلول انفرادی سرد و با لامپی که تا صبح روشن بود. اینقدر اتاق سرد بود که با مانتو، روسری و کاپشن خوابیدیم تا صبح. همه شبها بدون بالش و ناخن هایی که از شب اول از شدت سرما کبود شده بود. هوای اتاق خیلی سنگین بود. حس خفه شدن داشتیم همه مون و من هر بار سعی می کردم به بهانه رفتن به توالت، چند دقیقه کوتاه از اتاق بزنم بیرون. بعد از هر اعتراضی و به در کوبوندنی، نگهبان برای این که مثلا تلافی کرده باشه، وقتی می خواستیم بریم توالت به دروغ می گفت که شخص دیگه ای داره از توالت استفاده می کنه .... ولی با این وجود کلی روی دیوار  نوشته بودیم از حقوق زنان و روی دیوار بزرگ نوشته بودیم: آزادی، عدالت، برابری جنسیتی....فقط با همون خودکاری که توی کاپشن یکی از بچه ها بود....ایول پرستو و مریم.

  

پیش نوشت ۳: و اما خوبی هایی هم داشت اوین.  اختلافاتی که در این روزهای سخت به دوستی تبدیل شدند و به آشتی و وحدت و همدلی دوباره. یکی از بهترین روزهای همبستگی بین فعالان جنبش زنان در همین سلول های تنگ و پر از تهدید اوین شکل گرفت. به امید پایداری این همبستگی. 

 

و اما دوستان خوبم که بیرون از زندان بودید ممنون از همه محبت ها و دوستی هایتان. واقعا نمی دونم چطور باید ازتون تشکر کنم. باز هم ممنون.

+ نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1385ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

قرار بوده برای شرکت در امتحان پروانه وکالت(شاید هم کارآموزی پروانه وکالت. اصطلاح دقیقش رو نمی دونم)، با دوستش بیان تهران. هفته قبل که بم بودیم، با خوشحالی این رو بهم می گفت. وقتی میان تهران، می بینند مسئولان محترم بدون این که اطلاع رسانی در این زمینه بکنند، زمان امتحان رو تغییر دادند و به جای این که امتحانات آخر این هفته برگزار بشه، هفته بعد برگزار میشه. افرادی که بیشترشون هم بچه های شهرستان بودند، یک تجمعی می کنند روبروی قوه قضائیه ولی خب گویا هیچ گوش شنوایی نیست.

 

بهش گفته بودم که اگه اومد تهران، می تونه بیاد خونه من. دیروز زنگ زده بوده ولی خونه نبودم. رفته بودم خونه مادرم. به شماره اش زنگ می زنم. میگه امشب داره برمی گرده بم. بهش میگم خب هفته بعد که برای امتحان اومد، می تونه بیاد خونه من. میگه دیگه امسال نمی تونه امتحان بده!!!

 

بهش میگم تو چرا داری این کار رو می کنی. یک سال زمان رو از دست بدی که چی بشه. میگه دیگه امکانش برام نیست!!! این دفعه هم خیلی اذیت شدم. مخصوصا این که دوستم(دوستش هم یک دختر خیلی جوون بود ) هم همراهم بود.

میگم خب چرا از روز قبلش به من زنگ نزدی؟ من نمی رفتم خونه مادرم تا تو و دوستت بیان اینجا. میگه فقط شماره خونه ات همراهم بود.

 

میگه قسمت نبود. حتما خدا نخواسته. حالا سال بعد دوباره شرکت می کنم. بهش میگم تقصیر رو گردن خدا نیانداز. آخر هفته بیا اینجا و امتحانت رو بده....میگه نمی تونم...و من واقعا خجالت می کشم بهش بگم که سعی می کنم هزینه سفرت رو جور کنم.

 

الان نشستم که مثلا یک گزارش رو تموم کنم ولی نمی تونم. آخه مسئولان محترمی که چشماتون رو روی همه چیز بستید، تا کی می خواهید به این روش ادامه بدید. یک دختر که می تونه دختر شما باشه، پول نداره تا برای امتحانش در این شهر جایی بمونه...دختری که همه خانواده اش رو در زلزله از دست داده، نمی تونه امسال امتحان کارآموزی پروانه وکالت بده چون فقط برای یک بار سفر به تهران پول داشته و نه بیشتر!!!

چون شما مسولان محترم یادتون رفته اون حداقل مستمری رو که به این افراد تعلق می گرفت، پرداخت کنید....ماههاست که یادتون رفته...

 

پی نوشت: کی مسولان این کشور از خواب بیدار میشن؟ واقعا دیگه بس نیست شاخ و شونه کشیدن برای همه دنیا....بابا یک فکری به حال مردم کشورتون بکنید...مردم کشورهایی که شما دارید برای مسئولانش شاخ و شونه می کشید، دارند راحت زندگی شون رو می کنند.... اون وقت ما اینجا حتی نباید از این همه فقر و نکبت بنویسیم مبادا سیاه نمایی کرده باشیم؟ مبادا عدالت آقایون زیر سوال بره؟ کدوم عدالت؟ واقعا دیگه بس نیست این همه فقر و نکبت و بدبختی .....چرا یک فکری به حال مردم کشورتون نمی کنید؟ دارید چه بلایی سر زندگی و آینده این مردم میارید؟

 

پی نوشت۲: میگن تو چرا این همه گریه می کنی؟ باید به چی بخندم؟

 

 پی نوشت۳: دو انسان خوب،یکی شون یک دوست و دیگری یک  همکار که نمی شناسیم همدیگه رو، برام ایمیل زدند که حاضرند هزینه سفر این دختر و اقامتش در تهران رو بپردازند. ممنون همکار و ممنون دوست خوب. نمی دونید چقدر خوشحال شدم امروز.

+ نوشته شده در  شنبه 12 اسفند1385ساعت 0:44 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

اين بار كه مي خواستم سوار هواپيما بشم، شماره رديف صندلي ۱۴بود. و تازه اين موقع بود كه متوجه شدم در هواپيما رديف شماره سيزده وجود نداره!!!! ولي همش فكر مي كردم شايد من اشتباه ديدم و سر برگشتن كه چك كردم، ديدم درسته. خب با وجودي كه هواپيما، ساخت ايران نيست ولي اين موضوع رعايت شده و نحسي سيزده رو با حذف اين عدد بيچاره از بين بردند!!!

چند سال قبل، يعني اون وقتي كه خيلي جوون بودم و بايد براي انجام يك آزمايش روي قلبم، يك هفته اي بيمارستان مونده بودم، متوجه شدم كه در بيمارستان هم تخت شماره ۱۳ندارند!!!! چون اين بار هم من شماره ۱۴بودم.

هيچ وقت فكر نمي كردم خرافات و يا باورهاي نادرست مردم، تا اين حد در فضاي عمومي نمود بيروني داشته باشه. راستي يك سوال؟ آيا در فضاي عمومي، جايي براي بروز باورهاي ما( بيشتر منظورم به باورهاي اجتماعي است) هست؟ شما به نحسي سيزده اعتقاد داريد؟ و آيا حذف يك عدد، دليل موجهي براي جلوگيري و از بين بردن نحسي اون عدد بيچاره هست؟!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

دیروز، روز تولدم بود . بم بودم. روز پنجشنبه و جمعه یک کارگاه روزنامه نگاری برگزار کرده بودیم برای بعضی از اعضای NGOها. پنج نفر از اعضای یک روزنامه محلی هم حضور داشتند. بچه هایی که خبر می نوشتند بدون این که اجزای خبر رو بدونند و تقریبا همه خبرهاشون لید نداشت و تیترها هم که دیگه ...؛ بچه هایی که با حقوق ماهی کمتر از پنج هزار تومان برای این روزنامه(هفته نامه؟) چهارصفحه ای می نوشتند به این امید که دردی از درد مردم شهرشون درمان بشه و کلی هم گلایه داشتند از این که حتی نشریات محلی کرمان هم از مشکلات مردم بم نمی نویسند. جمعا یک گروه هفده نفره بودند. خیلی خوشحال بودم از این که می دیدم می تونم حداقل یک کار خیلی کوچیک برای این بچه ها( البته فقط کوچک ترین عضو این گروه یک دختر 16ساله بود و بقیه همه بالای بیست و یک سال سن داشتند) انجام بدم.

 

روز اول موقع ناهار خوردن، باز بحث به سن و از این جور حرف ها رسید و فردا  وقتی در کلاس رو برای یکی از بچه هایی که در زلزله قطع نخاع شده بود و پشت در کلاس ایستاده و نمی تونست وارد کلاس بشه، باز کردم  دیدم همسرش همراهش هست و یک دسته گل قشنگ برای من آورده به مناسبت روز تولدم. یکی دیگه از بچه هایی که در سفر قبلی به بم باهاش آشنا شده بودم هم برام یک دسته گل و یک کتاب هدیه آورده بود. نمی تونم بگم چه حسی داشتم فقط این رو بهشون گفتم که واقعا خوشحالم از این که در جمع شون هستم .

 

 

در این دو روز، مجبور بودیم خیلی فشرده باهاشون کار کنیم. بچه های خبرنگار هم وسط  بحث های کلاس موارد عجیبی رو مطرح می کردند. میگن با یک مقام مسئوول صحبت می کنیم ولی بعد تکذیب می کنه همه حرفهاش رو. میگم خب شما نوار مصاحبه رو دارید و اون نمی تونه تکذیب کنه. تازه می فهمم که هیچ کدوم از این بچه ها واکمن و یا ضبط خبرنگاری ندارند. میگن بعد از این که حتی وقتی با یک مقام مسول صحبت می کنند و متن نوشته اش رو بهش میدن و بعد حتی از طرف امضا می گیرن برای چاپ همون نوشته، باز هم تا مشکلی پیش میاد مقام مسوول حرفهاش رو تکذیب می کنه و تهدیدشون می کنه به شکایت!!!

 

اما روز دوم، همین بچه ها این قدر خوب نوشته بودند تیترها و لیدهاشون رو که من بعد از سه ماه از شروع کار خبرنویسی، نمی تونستم مثل لیدهای اونها بنویسم و البته این رو به خودشون هم گفتم. بعدازظهرش هم در چهار گروه جداگانه، راجع به سوژه های مختلف، گزارش خبری نوشته بودند که هرچند ایراداتی داشت ولی وقتی ارائه کردند، دلم می خواست از خوشحالی بغل شون کنم.

 

 

یکی از این بچه ها بود که در مورد مشکلات شهرشون تاحالا کلی با مسئولان صحبت کرده بود و خب پاسخ های مسئولان پاسخگو هم که دیگه مشخصه...تصمیم گرفتم برای این که بچه ها بتونند خوب مصاحبه بگیرند و مغلوب پاسخ های سربالای مسئولان نشوند، اون رو به عنوان مقام مسوول دریک کنفرانس خبری در نظر بگیریم و همه بچه ها به نوبت سوالاتشون رو بپرسند تا ایرادات سوال ها و نحوه سوال پرسیدش شون رو تصحیح کنیم. این قدر این پسر در پاسخ دادن به سوالات با خونسردی، بچه ها رو می پیچوند و جواب های سربالا می داد که دیگه واقعا حرصم گرفته بودم و وقتی یکی از بچه ها با عصبانیت و درماندگی داشت سوالش رو تکرار می کرد، کارگاه با صدای بلند خنده بچه ها به هم ریخت. انگار همه باور کرده بودیم که اون یک مقام مسوول شهر است و این اولین باری بود که می دیدم بچه ها همه با هم با صدای بلند دارند می خندند.

 

نمی دونم می دونید یا نه که چقدر مردم این شهر احساس تنهایی می کنند و چقدر هم تنها هستند. شاید هم به همین دلیله که من هم دلم می خواد بم بمونم.

 

پی نوشت: دیروز اما یکی از بهترین روزهای تولدم بود. هرچند نه مثل هر سال، این روز رو با تبریک تلفنی مادرم شروع کردم و نه این که در جمع دوستان خوبم بودم( هرچند تعداد دوستان صمیمی من به تعداد انگشت های دو دست هم نمی رسه اما کمیت مهم نیست مهم کیفیت دوستی هامون هست) امروز هم می خواستم به لیزا که چندماه قبل در ترکیه ازش یاد گرفتم  چطور آموزشگرTrainer ـ ـ خوبی باشم ایمیل بزنم و ازش تشکرکنم که با تعجب دیدم برام ایمیل زده و از خودم خواسته بود که بهش بگم چطور می تونیم تولدم رو جشن بگیریم؟!!!( اگه می اومد ایران، می تونستیم پیشنهاد می دادم باز هم بریم بم) .

 

پی نوشت2: در پست قبلی نوشته بودم دیگه خبرنگار نیستم اما یادم رفت این رو بنویسم که قرار شده من فقط با سایت کنشگران کار نکنم و از فردا کار رو در بخش دیگه ای شروع می کنم. هرچند همین کارگاه روزنامه نگاری در بم هم از سوی کنشگران برگزار شده بود و چون این کارگاه پیشنهاد خودم بود، خیلی برام مهم بود که حتما خیلی خوب برگزار بشه. با هماهنگی  مسئول یکی از NGOهای بم و البته زحمات فراوان آقای منتجبی که مدرس این کارگاه بودند( واقعا دست تون درد نکنه برادر)، نتیجه این کارگاه خیلی بهتر از اون چیزی بود که انتظار داشتم.

 

 پی نوشت3: پارسال تصمیم داشتم برای روز تولدم، یک عکس از خودم در این وبلاگ بذارم  مخصوصا بعد از این که چند تا از دوستان خوبم ایمیلی می پرسیدند که من چه قیافه ای هستم؟!!! نمی دونم چرا امروز دلم خواست این عکس روکه دوستان خوب بمی ازم گرفتند، اینجا بذارم . مجبور شدم عکس دوستان خوبم رو حذف کنم چون ازشون اجازه نگرفته بودم  که می تونم عکس هاشون رو اینجا بذارم یا نه.

 

پی نوشت۴: الان دیدم منتجبی که مدرس کارگاه بود از مشکلات بعضی از بچه ها و شهر بم نوشته. خیلی دلم میخواد بیشتر در این مورد بنویسند چون روز اول تا رفتم بیرون یک چند دقیقه ای قدم بزنم، وقتی برگشتم دیدم که بعضی از بچه ها دارن از مشکلات شون براش حرف می زنند؛ مثل همین میزان

حقوق ، تنهایی، عذاب ناشی از مرگ خانواده و.....

 

 Image hosting by TinyPic 

+ نوشته شده در  شنبه 5 اسفند1385ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

دو روز قبل تصمیم گرفتم خبرنگار کنشگران نباشم و دیگه نیستم....امیدوارم بتونم  به زودی نوشتن در حوزه جامعه مدنی رو در یک روزنامه شروع کنم...فقط یک چیزی رو دلم میخواد بگم....تقریبا همه سوژه هایی که برای کنشگران نوشتم و سوژه ای که پیگیری می کردم و متاسفانه نانوشته می مونه، متعلق به خودم بوده ...بدون هیچ ایده دادن و پیگیری از جانب شخص دیگری....فکر می کنم احتیاج نباشه بگم چقدر این سایت رو دوست داشتم (و خواهم داشت)....و چقدر زندگی کردم با سوژه هایی که نوشتم ....و چقدر بعضی از نوشته هام برای این سایت رو دوست دارم ...

پی نوشت: چقدر این دنیای کوچیک مطبوعات رو دوست دارم. دنیایی که همه همدیگه رو می شناسن  و در برخی موارد، احتیاج به هیچ توضیح بیشتری نیست. این رو هم باید بگم برغم تعهد(شاید بیش از حد) که به این سایت احساس می کردم، این تصمیم یکی از درست ترین تصمیماتی بود که تاحالا گرفتم....تصمیمی که باید خیلی قبل تر از این می گرفتم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 3:50 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

تغییر برای برابری، سایت اینترنتی کمپین یک میلیون امضا در کمتر از دو هفته برای سومین بار فیلتر شد. با وجود راه اندازی آدرس جدید سایت، جمعی از فعالان کمپین تصمیم گرفته اند با راه اندازی وبلاگ هایی به نام «تغییر برای برابری» اقدام به انتشار مطالب جدید سایت کمپین کنند.از همین رو کمیته رسانه کمپین براي گسترش اصلاع‎رساني ، از كليه‎ي وبلاگ‎نويسان حامي كمپين در هر نقطه‎ي دنيا، مي‎خواهد در صورت امكان، هر كدام يك وبلاگ با نام« تغيير براي برابري» راه‎اندازي كرده و همزمان با انتشار مطالب جدید در سایت کمپین، آنان نيز همان مطالب را در وبلاگ‎هايي كه راه‎اندازي كرده‎اند منتشر سازند.

اين حركت جمعي علاوه بر آسان كردن دسترسي مخاطبان به مطالب سايت فيلتر شده كمپين‬‬ می تواند روشی مسالمت آمیز برای اعتراض به فیلترینگ نیز باشد.

هر بار فيلتر شدن سايت كمپين، علاوه بر اختلال ميان سايت با مخاطبانش و نيز تحميل وقت و انرژي بسيار، بار مالي را نيز به اعضاي كمپين كه همگي به‎طور داوطلبانه فعاليت مي‎كنند تحميل مي‎كند. هزينه‎ي خريد دمين جديد (آدرس جديد) هر بار بالغ بر 10هزار تومان است و تمامي هزينه هاي سايت از طريق كمك‎هاي مالي اعضا و حاميان كمپين تامين مي‎شود، از همين رو كميته رسانه كمپين از هر پيشنهادي كه به شكستن سد فيلترينگ و نشر مطالب سايت كمپين كمك كند استقبال مي كند.

در اولین گام شش وبلاگ به صورت همزمان از امروز آغاز به کار می کند.علاقمندان به دریافت مطالب کمپین از پایگاه های اینترنتی فیلتر نشده می توانند با اضافه کردن آی دی we4change@yahoo.com در یاهو منسجرشان هر روز آدرس های فیلتر نشده سایت کمپین را دریافت کنند .

براي ارسال وبلاگ‎هاي جديدي كه به اين منظور راه‎اندازي مي‎كنيد نيز مي توانيد با كميته رسانه كمپين از طريق ايميل onlinewechange@gmail.com تماس بگيريد.

مطالب جدید کمپین در اين وبلاگ ها منتشر مي شود:

http://we-change1.blogfa.com/

http://wechange1.blogspot.com/

http://wechange.blogfa.com/

http://we4change.blogspot.com/

http://we4change.blogfa.com

http://we-change5.blogfa.com/

پی نوشت: راستی این هم آدرس جدید سایت تغییر برای برابری است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 3:38 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

پیش نوشت: .پنجره رو باز می کنم تا هوای اول اسفندماه بیاد توی خونه....توی تراس کوچیک خونه می ایستم...دلم می خواد نفس عمیق بکشم...خیلی عمیق.....این هوای خوب و سرد باعث میشه یک لحظه همه چیز رو فراموش کنم و به این فکر کنم که زنده ام و باید زندگی کنم....اما درد شدید دست چپم دوباره خیلی چیزها رو به یادم میاره....امروز و در این ساعت دارم یک سال گذشته ام رو مرور می کنم....بیشتر یک سال کاری گذشته رو... گفته بودم خیلی صریح از همه اون چیزی  که باعث شد امروز به اینجا برسم می نویسم ...هرچند گریه جایگزین حس خوبی شده که داشتم ولی دیدم حتی ارزش نوشته شدن در این وبلاگ  رو هم نداره...پس این مطلب رو برای تشکر از دوستان خوبم می نویسم تا همیشه خاطرات خوب یادمون باشه و انگیزه ای باشه برای ادامه راه...البته با تشکرویژه از دوست خیلی خیلی عزیزی که همیشه شنونده گلایه هام بوده ....دوستی که در این یک سال اخیرهمیشه حامی و مشوق ام بوده....دوست خوب لحظات نگرانی و تنهایی ام....و البته باید همین اول این رو بگم که شاید به قول تو سوسن عزیزم باید ادامه می دادم ولی .... 

 

دلم می خواست از آخرین کارگاهی که آموزشگرش بودم بنویسم....چقدرعلاقه و پشتکار افراد جوونی که در اون کارگاه نشسته بودند و حتی چندنفری از اونها در فاصله بین ساعات هم مشغول انجام تمرین بودند، حس خوبی بهم می داد....بچه هایی که حتی در فاصله بین خوردن چای و شیرینی هم از موضوع کارگاه صحبت می کردند....مسعود، جادی و من به بچه ها یاد می دادیم که چطور با استفاده از نرم افزاررایگان و آزاد اسپیپ، یک سایت و مجله خبری و یا سازمانی رو راه اندازی و مدیریت کنند. و موضوع سایت رو هم موضوع مورد علاقه من یعنی ایدز انتخاب کرده بودیم وبه قول جادی، چقدر بخش بندی

ها و مطالبش حرفه ای و خوب بود.

و من چقدر خوشحال بودم از این که بچه ها حتی بدون داشتن اطلاعات فنی زیاد می تونند یک سایت خبری رو خودشون راه اندازی کنند. 

و خیلی خوشحال بودم که از این که حاصل اون همه جلسه و بحث در یکی دو ماه گذشته باعث شد ما سه نفر که آموزشگرهای این کارگاه بودیم، بتونیم گروه خوبی رو تشکیل بدیم برای انجام یک کار گروهی و تازه می فهمیدم چقدر در کار گروهی ضعف داریم ما ایرانی ها.

 

خیلی خیلی دلم میخواد از زحمات جادی تشکر کنم.... که همیشه در بحث ها، دعوت مون می کرد به آرامش و همیشه کلی ایده و جایگزین خوب داشت برای جملاتی که بیشترمن به کار می بردم و به نوعی به بحث دامن می زد. جملات صریحی که فقط در مورد اشتباهات کار می گفتم  بدون ذکر هیچ نکته مثبتی. 

 

اما در مورد مسعود....انصافا چه روزهای سختی  و چه برخوردهای در برخی موارد خشنی بین ما صورت گرفت تا حالاامروز بتونیم خیلی راحت در گروه با هم کار کنیم. نمی دونم ولی شاید باید من هم ازت معذرت خواهی کنم به خاطر روزهایی که خوب نبودند. فکر می کنم شاید بهترین موقع برای گفتن باشه چون حالا دیگه واقعا در روزهای خوب کار هستیم(بودیم) و گفتن از مشکلات گذشته بیشتر به نظرم خنده دار میاد و بهمون نشون میده که چقدر حاصل تلاش هامون مثبت بوده. البته باید هم از جادی و هم از مسعود تشکر کنم که همیشه در حل مشکلات فنی  که در کار با کامپیوتر داشتم، کلی کمکم کردید.(من خیلی بی سواد بودم در این زمینه مگه نه؟!!!!)

 

و اما فرنوش عزیزم.... هیچ وقت فکرش رو نمی کردم که بتونم توی یک کوچه بایستم و با صدای بلند جیغ بزنم و گریه کنم.....ولی حضور تو این توانایی رو به من داد...تو که هم دوست خوبم بودی و هم هماهنگ کننده خوب کارگاه هامون .....و چقدر خوبه که تو بودی و البته هستی با اون قیافه آروم و دوست داشتنی ات...و چقدر خوبه که می تونیم راحت با هم حرف بزنیم....

 

و اما آقای دکتر رزاقی باید از شما هم تشکر کنم....وقتی بعد از اولین بار تدریس من در کارگاه گفتید که خوب تدریس می کنم و با اعتماد به نفس، خیلی حس خوبی داشتم ....وقتی  در جلسات مون بحث می شد و من ترجیح می دادم حضور نداشته باشم ولی شما  می خواستید که همه باشیم و نظرات مون رو البته تعدیل هم می کردید تا بحث با نتیجه خوب به آخر برسه...وقتی حمایتم می کردید برای پیگیری سوژه هایی که می خواستم بنویسم و ساعت ها در مورد موضوعاتی که می خواستم بنویسم، بحث می کردیم.... وقتی روزی که از بم برگشتم و این مساله رو همش تکرار می کردم که چرا ما برای ان. جی. ا های بم کاری نمی کنیم و شما گفتیدخب میخوای چیکار کنی براشون و من هم گفتم....چقدر خوشحال بودم که شما گفتید هر برنامه ریزی ای که میخوای بکن، نگران هزینه اش نباش

و گویا قرار بود من همین پنجشنبه برم بم ....و من خیلی حس خوبی داشتم همیشه که می تونستم خیلی راحت از مشکلاتی که حتی به کار هم ربطی نداشت با شما صحبت کنم و ازتون نظر بخوام....و البته گلایه ای هم دارم از گلایه هایی که بارها مطرح کردم و بی پاسخ گذاشتید....

 

پیش نوشت: چقدر خوبه که اینها رو نوشتم....الان دیگه حس خوبی دارم....یک حس خوب برای ادامه راه ... دلم می خواست از آخرین سوژه هایی هم که پیگیری می کردم و برای کنشگران می نوشتم، بنویسم....مخصوصا از داروی ایرانی درمان ایدز و بحث های روز اعلام رسمی کشف این دارو و هرچیزی که پرسیدم ، وزیر تکذیب کرد. خوشحالم که حداقل چند تا از دوستان، تیتر مطالب شون را به نوعی ربط داده بودند به این تکذیب های وزیر در مورد مرگ تعدادی از افرادی که از این دارو استفاده می کردند و ....(حتما در این مورد هم می نویسم در پست های بعدی)  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده