بیرون داره بارون می باره....از اون بارون هایی که عاشقش هستم....همین چند روز قبل بود در حالی که پشت پنجره ایستاده بودیم با حسرت به بیرون از پنجره ها نگاه می کردیم و به ریزش تند باران در حیاط کوچکی که دیوارهای خیلی بلند داشت ....و دختری با چشمان معصوم که با دیدن این بارون، یک ریز می گفت : خدا جونم بارون بارون، ایکاش می تونستم برم زیر این بارون دعا بخونم....دعا بخونم تا آزاد بشم...و یک لحظه دلم می خواست شاید یکی از ماموران اوین بودم تا می تونستم در آهنی و بزرگ حیاط رو باز کنم تا راحله بتونه زیر بارون دعا بخونه....
این روزها بعضی از دوستانی که می دونند، ننوشتن برای من چقدر سخته می پرسند چرا نمی نویسم...مجبورم واقعیت رو بگم...من نباید در مورد اون روزها بنویسم تا اذهان عمومی دچار تشویش نشه...اگه مرتکب این جرم بشم، دوباره برمی گردم اوین....و به قول برادر ناشناس این بار تنها در ۲۰۹....هرچند نمی دونم چند نفر این وبلاگ رو می خونند و هرچند مطمئنم به خواننده های معدود این وبلاگ، نمیشه گفت اذهان عمومی ....
هنوز هم نمی دونم چرا من نباید بنویسم ولی تموم اون چیزی که مجبور بودم بهش پاسخ بدم رو در روزنامه کیهان بخونم و دو تا وبلاگی که نویسنده هاش حتی زودتر از کیهان، به طرح این موضوع پرداختند....ولی در هر صورت باید به دو پرونده قبلی فکر کنم که هنوز معلوم نیست چه رایی براش صادر بشه...
از این روزها ننوشتم هرچند به انجمن دفاع از حقوق زندانیان رفتیم و مسائل و وضعیت زنان زندانی رو مطرح کردیم تا شاید بشه کاری کرد براشون و هم به کمیسیون حقوق بشر اسلامی ....در مورد وضعیت کودکانی که همراه مادرشون در اوین زندگی می کردند هم با یکی از انجمن های کودکان صحبت کردیم و ....
موندن پشت دیوارهای بلند خیلی سخته....این که مادر رو از پشت شیشه ببینی و تلاش کنی حتی یک قطره اشک هم نریزی در حالی که مادر داره گریه می کنه....این که هر ساعت بشنوی از زندگی های به قول ناهید به بن بست رسیده....این که شاهد کتک خوردن وحشیانه یک زن باشی و هیچ کاری نتونی بکنی جز کز کردن گوشه پله های راهرو و گریه کردن ....این که فحش هایی بشنوی که حداقل چند دقیقه ای دهنت باز بمونه....این که التماس کنی تا درهای بند تنبیهی رو باز کنند تا تو که از بوی سیگار و فضای دودگرفته اونجا داری خفه میشی و قلبت هم درد گرفته، بتونی بری حیاط و نفس بکشی ....و خیلی مسائل ناگوار دیگه که فقط برای دوستامون تعریف کردیم ....با این وجود فکر می کنم قوی بودیم در اون روزها مخصوصا در بند زنان تنبیهی....با همه صحبت می کردیم راجع به فعالیت هامون و حتی پیشنهاد هم دادیم که برای زنان زندانی کلاس کامپیوتر بگذاریم و شاید هم سوادآموزی....روزهای آخر هم ورزش صبحگاهی راه انداخته بودیم در همون حیاط زندان که هیچی نداشت جز دو تا درخت و طناب برای پهن کردن لباس....هرچند فقط سه نفر بودیم ولی اگه بیشتر می موندیم مسلما گروه بزرگ تری تشکیل می دادیم.... هنوز هم با ناهید عزیز صحبت می کنیم در مورد اون روزها و ناهید از راه هایی میگه که بشه بهتر شرایط زندان رو تحمل کرد در عین حال که بشه اون جا هم به عنوان یک کنشگر اجتماعی به فعالیت ادامه داد....(چقدر خوب بود هم سلولی بودن با ناهید که برای هر مشکلی، راهکاری ارائه می کرد )
پی نوشت۱: این پست رو نوشتم تا بگم هرچند حاضر نیستم دست از فعالیت هام بردارم، اما باید بود تا بشه کاری کرد...به همین دلیل در این وبلاگ از زندان نمی نویسم...فعالیتم رو در حوزه هایی که دوست داشتم، متمرکزتز می کنم و مسلما بیشتر در این مورد خواهم نوشت....
پی نوشت۲:روزهای اوین فرصت خوبی بود برای بیشتر فکر کردن و به این نتیجه رسیدن که باید قوانین تبعیض آمیز علیه زنان تغییر کند....در این مورد اما حتما برای سایت کمپین و یا زنستان می نویسم...
پی نوشت۳: خیلی دوست دارم ادامه این شعر رو بدونم....بودن به از نبودن خاصه در بهار....