تبليغاتX
پرنده خارزار

پرنده خارزار

تو به ویرانی این یا’س بکوش

اول: هیچ وقت برای تبریک گفتن دیر نیست، پس سولماز عزیزم تبریک میگم برای تولد نشریه اینترنتی شیرزنان(اولین هفته نامه اینترنتی ورزشی زنان ایران ) 

دوم: یک عالمه تبریک به مریم عزیزم....خب این عکس به اندازه کافی گویا هست ....ولی انصافا فکر می کنم این اولین سفره عقد باشه با دفترچه های کمپین یک میلیون امضا.... مریم، بدون مهریه اما با شروط کامل ضمن عقد و تعهد اخلاقی از داماد برای جمع آوری امضاء به منظور تغییر قوانین تبعیض آمیز، زندگی مشترک خود را با دفترچه های تغییر قوانین کمپین یک میلیون امضاء آغاز کرد.عروس کمپینی

پی نوشت: امیدوارم زینب خیلی زود آزاد بشه....

پی نوشت۲: چقدر خوبه که در این روزهای پر از خستگی تا حد مرگ، کم خوابی و البته کمی گلایه، پسورد اینجا گم شده بود و تمام تلاش ها برای دریافت پسورد اینجا نتیجه نداده بود...تا چند روزی دیگر هم نمی نویسم....

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

اطاق ها شلوغ و پر سر وصدا هستند.... سلول ها دودگرفته و خفه ...هر لحظه صدای دعوا و جار وجنجالی آرامش را از بقیه زندانیان سلب می کند.....هواخوری به مدت چند ساعت باز می شود و دوباره با تصمیم زندانبانان به دلیل تنبیه زندانیان، بسته می شود....روابط هم جنس گرایی اجباری(به دلیل در دسترس نبودن مردان)به وضوح مشاهده می شود. این شکل رابطه بین زندانیان «متربازی» نامیده می شود....

یکی از زندانیان می گفت که یکی از ما شبیه دوست پسرش هستیم و دیگری به او می گفت که ممکن است شب او را اشتباهی بگیری/ این گفتگوها به همراه دعواها و دشنام های رکیک مسئول اتاق ، حس ناامنی ما را بیشتر می کرد....

  

این بخش هایی از نوشته ناهید کشاورز است در مورد بند تنبیهی زنان اوین.....ناهید عزیز گزارش  مفصلی نوشته از ساختار زندان، وضعیت سلسلسه مراتبی، مشاغل زندان و جرایم زنان زندانی در زندان....این نوشته حاصل سیزده روزی است که در زندان بودیم....

 

این هم نوشته ای است که در مورد  یازده کودک اوین نوشتم که همراه مادرانشان در بند زنان تنبیهی اوین زندگی می کردند!!! ایکاش فقط یکی به این سوال جواب بده که چرا باید کودکان در بند تنبیهی اوین نگهداری شوند؟

 

پی نوشت: این شماره زنستان را که به موضوع  زن و زندان اختصاص داده شده،از دست ندهید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 2:38 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

هرچند لحظه یک بار به صدای دختر جوونی گوش میدم که داره از خودش و تلاش هاش میگه....دختری که تنهاتر از تنهاست....به کپسول اکسیژنی فکر می کنم که گوشه خونه کوچیک استیجاری اش گذاشته بود برای لحظاتی که نمی تونه نفس بکشه...  و به رختخوابش که هنوز پهن بود چون توانی نداشت برای جمع کردنش ....در این سخت ترین روزهای زندگیش هم این دختر تنهاست .... میگه در طول یک سال گذشته، من سومین نفری هستم که به خونه اش رفتم....خودش کار می کنه البته به سختی چون وضعیت جسمانی خوبی نداره...در زمینه اطلاع رسانی ایدز فعالیت می کنه.....ماهی 120هزار تومان حقوق می گیره در حالی که نود هزار تومانش رو برای اجاره همین خونه کوچیک به صاحبخونه اش  میده.....یک دفتر داره پر از نوشته هاش....وقتی می  شنیدم و می دیدم وضعیتش رو، خجالت می کشیدم ازخودم که تا همین یک ساعت قبل از این که این دختر رو ببینم فکر می کردم دیگه نمی تونم ادامه بدم....هنوز هم فکر می کنم که این دختر چطور می تونه با این شرایط سخت ادامه بده.....دختری که سه بار تا پای مرگ پیش رفته....

 

نوشته بود در دفترش: " وقتی خسته می شوم قادر به اندیشیدن نیستم، به دنبال تکیه گاهی می گردم اما کدام تکیه گاه استوارتر از رنج من و اندوه من که چون کوهی پشت من ایستاده و مرا به جلو می راند و هدایتم می کند و من خسته از این راندنم".

 

پی نوشت۱: کدام یک از دوستان روزنامه نگار و یا وبلاگ نویس هستند که بخواهند در زمینه اطلاع رسانی ایدز بیشتر فعالیت کنند؟ دوستانی که بخواهند در یک کارگاه آموزشی در مورد روزنامه نگاری ایدز شرکت کنند؟ وقتی که می خواهیم از ایدز بنویسیم باید نکات خاصی رو رعایت کنیم و یا بهتر بگم روزنامه نگاری ایدز ، ادبیات و اصطلاحات خاص خودش رو داره .... لطفا اگه دوست دارید در این کارگاه شرکت کنید تا هم ایدز رو کامل بشناسید و هم روزنامه نگاری ایدز رو، حتما ایمیل بزنید و یا کامنت بگذارید.  

 

پی نوشت۲: گزارش کامل زندگی این دختر و فعالیت هاش در همین روزها چاپ میشه....

 

پی نوشت۳: راستی این رو هم بگم که من در این کارگاه هیچ کاره ام....چون هنوز در نوشته هام در مورد ایدز بعضی تذکرات و نکته ها رو فراموش می کنم....

+ نوشته شده در  شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 5:51 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

روشنا براي دريافت روزي هزار تومان 40  كيلو قند خرد مي‌كند (مي‌شكند) در برابر نگاه‌هاي متعجب من كه چطور مي‌تواند با دستان ظريف و كوچكش، اين كار را انجام دهد به شانه‌ها و كتف خود دست مي‌كشد و به آرامي مي‌گويد:دست‌ها، شونه و كمرم هميشه درد می گیره....

کسی، امروز را به کودکان کار تبریک نگفت یادداشتی هست که به مناسبت امروز برای روزنامه سرمایه نوشتم. از کارشون و از آروزهاشون. آرزوهایی که شاید خیلی خیلی کوچیک به نظر بیان و حتی آرزو نباشند به نظر خیلی ها ولی برای این کودکان خیلی بزرگند...روشنا دو تا آروز داره. یکی این که خانواده‌‌اش اين قدر پول داشته باشند كه برادرش به راحتي درس بخونه و دیگری این که مادرش یک پسر دیگه هم داشته باشه تا روشنا مجبور نباشه کار کنه و تنها آرزوی خانواده مختار اینه که پسرشون گلدوزی یاد بگیره .....

یاد تصاویری می افتم که از همین تلویزیون ایران پخش می شد فکر می کنم برای عید امسال بود...رئیس جمهور رفته بود یک بیمارستان عیادت کودکان و به هر کدوم از بچه ها هم یک ماشین و یا عروسک ساخت کشور چین هدیه می داد!!!!

از این همه تظاهر حالم بد میشه ....احتیاجی نیست یک اکیپ خبرنگار دعوت کنید و کودکانی رو که در بیمارستان های مجهز بستری شده اند، مورد مهروزی قرار بدید....کجا رفت سهام عدالت و پول نفتی که قرار بود سر سفره های این مردم بیچاره بیارید....این کودکان هم کودکان ایرانند، آینده سازان این کشور قراره باشند....چرا یک روز به این کودکان سر نمی زنید؟!!! چرا در اون هیات دولت، فکری برای حداقل بیمه و تامین اجتماعی این کودکان نمی کنید؟

پی نوشت:احساس می کنم کارم شده تکرار، تکرار، تکرار ....تکرار درد ، رنج و بدبختی ...ولی این تکرار رو ترجیح میدم به فراموشی و بیخیالی....

پی نوشت۲: دلم برای نوشتن در روزنامه تنگ شده بود....تمام روزهای این هفته قرار مصاحبه داشتم و البته بعدش به خونه برگشتم....هنوز تا آخر هفته احتیاج دارم به این که بیشتر خونه بمونم و بنویسم...در اون روزهای بد که پر از هیاهو بود و سروصدا، دلم برای سکوت مطلق خونه ام تنگ می شد...

پی نوشت۳: این هم دوتا مطلب خوندنی دیگه در همین مورد...

خبری نیست جز تورم، فقر، بی عدالتی (نوشته پریسا کاکایی)

آقای وزیر، آیا شما دوست دارید بچه های شما درس نخوانند؟(انشای زیبای جمعی از کودکان کار )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

بعضی از دوستان جلوی آی دی جی میل و یا یاهو، یک جمله و یا شعر می نویسند....یا مثل مریم، آسمون آبی میخوان و یا مثل آسیه بارون و یا مثل فرناز نمی تونی بفهمی که بالاخره هستند و یا نیستند و من هم که مدتهای مدیدی، جنگ نمی خواستم....یکی از دوستان هست که اگه آنلاین باشه و حتی بیزی، نوشته جلوی آی دی اش حسی از آرامش به آدم میده حتی در شرایطی که خیلی خسته و عصبانی هستی ....حالا جالبه که کلماتی که به کار می بره اینقدر ساده هستند که باورت نمیشه...خیلی دلم میخواد یکی دو مورد از این کلمات و جمله هاش رو بنویسم ولی خب شاید دوست نداشته باشه که من در این مورد بنویسم....امروز یکی از این روزها بود که تا نوشته جلوی آی دی اش رو دیدم، در حالی که خیلی ناراحت بودم، اینقدر حس خوبی  پیدا کردم که اگه بیزی نبود، حتما براش می نوشتم سلام و به این خاطر ازش تشکر می کردم....

حالا ماجرا از این قرار بود که بعد از اتمام مصاحبه، اومدم خونه ....حالم خوب نبود اصلا و وقتی خسته و ناراحت، نشستم پای اینترنت، دیدم صفحه وبلاگم باز نمیشه ...حالا دیگه این قالب ساده رو هم نداشت و انگار پشت یک کفن سفید پنهان شده بود....پرنده خارزار مرده بود....یک چند نفری از دوستانم هم چک کردند و همین رو گفتند تا این که مریم در این فضای مجازی به کمکم اومد و بعد از چند دقیقه ای وبلاگم زنده شد....ماجرا از این قرار بوده که گویا یکی قالبش رو دستکاری کرده بود....خب انصافا این کارها رو نکنید....دوستان خوبی که می خواهید اطلاعات تون در این زمینه رو به رخ دیگرون بکشید، این کار رو نکنید....به جای این که وبلاگ دیگرون رو بفرستید هوا بشینید یک سایت خوب طراحی کنید ....اصلا یک قالب قشنگ برای این وبلاگ طراحی کنید....

حالا البته یک آرشیو گرفتم از اینجا و پسوردی انتخاب کرده که فکر می کنم سالها طول بکشه تا بتونم حفظش کنم....

پی نوشت: براحتی از کنار جادوی کلمات خوب نمی گذرم از امروز....به همین دلیل هم فکر می کنم دیگه هیچ توهین و کلمه بدی نمی تونه عصبانی و ناراحتم کنه... وقتی این همه حس خوب و کلمه خوب وجود داره هنوز و این همه دوست خوب....

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 2:30 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

چقدر متن كامل اين شعر كه من فقط يك خطش رو يادم مي اومد، قشنگ و دلنشين هست....

نازلی!
بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
در خانه زیر پنجره گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبود شدن خاصه در بهار...
نازلی سخن نگفت
سرافراز
دندان خشم بر جگر خسته فرو بست و رفت

نازلی سخن بگو
مرغ سکوت جوجه ی مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته ست.

نازلی سخن نگفت
چو خورشید
از تیره گی برآمد و در خون نشست و رفت...

نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود
یک دم درین ظلام در خشید و جست و رفت...

نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود
گل داد و
مژده داد: "زمستان شکست!"
و
رفت...

پي نوشت: بايد از ايمان عزيز تشكر كنم كه زحمت كشيده و متن كامل اين شعر رو برام نوشته....امروز دوباره كار رو شروع كردم....به ديدن دوستان مبتلا به اچ.آي. وي رفتم....و كلي اتفاقات خوب ديگه....دلم كلي براي گزارش نوشتن تنگ شده بود....

+ نوشته شده در  شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 3:44 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

برادری به اسم عبد کامنتی گذاشته که دلم خواست اینجا بنویسم. هم کامنتش رو و هم پاسخش رو.

نوشته:مرگ بر کسانی که در مقابل فساد گویی سرب داغ در دهانشان ریخته باشند، اما در مقابل یک طرح آبکی برای چند حرکت کوچک، دارند خودشان را می کشند که ای وای فرهنگ آمریکای ما ترک خورد...از چه می ترسید؟ زندان وزرا خیلی دهشتناک است؟ ابوغریب ترسناک نبود؟ چشم هم ندارید که بگوییم بازش کنید...

سر می زنم به وبلاگش، می بینم در بخشی از نوشته هاش اومده:" يكي از محكهايي كه خداوند با اون ، افراد راستگو و با ايمان رو از افراد دروغگو جدا مي کنه تمناي مرگه! مومنین دل سوخته و عاشق كوي يار ، قرب الي الله و هم نشيني با اوليا رو دوست دارند و همواره در تمناي مرگ هستند...."

فقط یک سوال از این برادر دارم: این مرگی که برای من آرزو کردید با این مرگی که در نوشته شما اومده چه فرقی با هم دارند؟ خب تو که برادر مومنی هستی و در وبلاگت هم از تعالیم مذهبی می نویسی، چرا خودت به این تعالیم عمل نمی کنی و برای خودت آرزوی مرگ نمی کنی؟!!!

پی نوشت: کامنت دونی این مطلب رو باز می گذارم فقط برای این که خود برادر عبد، جواب سوال من رو بدهند.

+ نوشته شده در  شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 4:50 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

بیرون داره بارون می باره....از اون بارون هایی که عاشقش هستم....همین چند روز قبل بود در حالی که پشت پنجره ایستاده بودیم با حسرت به بیرون از پنجره ها نگاه می کردیم و به ریزش تند باران در حیاط کوچکی که دیوارهای خیلی بلند داشت ....و دختری با چشمان معصوم که با دیدن این بارون، یک ریز می گفت : خدا جونم بارون بارون، ایکاش می تونستم برم زیر این بارون دعا بخونم....دعا بخونم تا آزاد بشم...و یک لحظه دلم می خواست شاید یکی از ماموران اوین بودم تا می تونستم در آهنی و بزرگ حیاط رو باز کنم تا راحله بتونه زیر بارون دعا بخونه....

این روزها بعضی از دوستانی که می دونند، ننوشتن برای من چقدر سخته می پرسند چرا نمی نویسم...مجبورم واقعیت رو بگم...من نباید در مورد اون روزها بنویسم تا اذهان عمومی دچار تشویش نشه...اگه مرتکب این جرم بشم، دوباره برمی گردم اوین....و به قول برادر ناشناس این بار تنها در ۲۰۹....هرچند نمی دونم چند نفر این وبلاگ رو می خونند و هرچند مطمئنم به خواننده های معدود این وبلاگ، نمیشه گفت اذهان عمومی ....

هنوز هم نمی دونم چرا من نباید بنویسم ولی تموم اون چیزی که مجبور بودم بهش پاسخ بدم رو در روزنامه کیهان بخونم و دو تا وبلاگی که نویسنده هاش حتی زودتر از کیهان، به طرح این موضوع پرداختند....ولی در هر صورت باید به دو پرونده قبلی فکر کنم که هنوز معلوم نیست چه رایی براش صادر بشه...

از این روزها ننوشتم هرچند به انجمن دفاع از حقوق زندانیان رفتیم و مسائل و وضعیت زنان زندانی رو مطرح کردیم تا شاید بشه کاری کرد براشون و هم به کمیسیون حقوق بشر اسلامی ....در مورد وضعیت کودکانی که همراه مادرشون در اوین زندگی می کردند هم با یکی از انجمن های کودکان صحبت کردیم و ....

موندن پشت دیوارهای بلند خیلی سخته....این که مادر رو از پشت شیشه ببینی و تلاش کنی حتی یک قطره اشک هم نریزی در حالی که مادر داره گریه می کنه....این که هر ساعت بشنوی از زندگی های به قول ناهید به بن بست رسیده....این که شاهد کتک خوردن وحشیانه یک زن باشی و هیچ کاری نتونی بکنی جز کز کردن گوشه پله های راهرو و گریه کردن ....این که فحش هایی بشنوی که حداقل چند دقیقه ای دهنت باز بمونه....این که التماس کنی تا درهای بند تنبیهی رو باز کنند تا تو که از بوی سیگار و فضای دودگرفته اونجا داری خفه میشی و قلبت هم درد گرفته، بتونی بری حیاط و نفس بکشی ....و خیلی مسائل ناگوار دیگه که فقط برای دوستامون تعریف کردیم ....با این وجود فکر می کنم قوی بودیم در اون روزها مخصوصا در بند زنان تنبیهی....با همه صحبت می کردیم راجع به فعالیت هامون و حتی پیشنهاد هم دادیم که برای زنان زندانی کلاس کامپیوتر بگذاریم و شاید هم سوادآموزی....روزهای آخر هم ورزش صبحگاهی راه انداخته بودیم در همون حیاط زندان که هیچی نداشت جز دو تا درخت و طناب برای پهن کردن لباس....هرچند فقط سه نفر بودیم ولی اگه بیشتر می موندیم مسلما گروه بزرگ تری تشکیل می دادیم.... هنوز هم با ناهید عزیز صحبت می کنیم در مورد اون روزها و ناهید از راه هایی میگه که بشه بهتر شرایط زندان رو تحمل کرد در عین حال که بشه اون جا هم به عنوان یک کنشگر اجتماعی به فعالیت ادامه داد....(چقدر خوب بود هم سلولی بودن با ناهید که برای هر مشکلی، راهکاری ارائه می کرد )

پی نوشت۱: این پست رو نوشتم تا بگم هرچند حاضر نیستم دست از فعالیت هام بردارم، اما باید بود تا بشه کاری کرد...به همین دلیل در این وبلاگ از زندان نمی نویسم...فعالیتم رو در حوزه هایی که دوست داشتم، متمرکزتز می کنم و مسلما بیشتر در این مورد خواهم نوشت....

پی نوشت۲:روزهای اوین فرصت خوبی بود برای بیشتر فکر کردن و به این نتیجه رسیدن که باید قوانین تبعیض آمیز علیه زنان تغییر کند....در این مورد اما حتما برای سایت کمپین و یا زنستان می نویسم...

پی نوشت۳: خیلی دوست دارم ادامه این شعر رو بدونم....بودن به از نبودن خاصه در بهار....

+ نوشته شده در  جمعه 7 اردیبهشت1386ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

کم سن و سال تر از آن بود که پشت میله های بازداشتگاه موقت مفاسد اجتماعی وزرا باشد. از زندانبان خواسته بود که کتری بزرگی را پر از آب کند تا بتواند برای خود و دوستانش،  لیوانی چای داغ آماده کند. ناهید و من هم به بهانه آب خوردن خود را به آشپزخانه رسانده بودیم. روز سیزدهم فروردین بود. از او پرسیدیم به چه جرمی دستگیرش کرده اند؟

با صدای بلند خندید و گفت به جرم جریحه دار کردن عفت عمومی!!!

 

و هنوز سیزدهم فروردین ماه بود و طرح مبارزه با بدحجابی آغاز نشده بود....اما پشت دیوارهای بلند اوین هم دخترانی که به همین جرم و جرائمی شبیه آن به اوین انتقال داده شده بودند....شب اول شان با گریه می گذشت و روز بعد با خنده دست در دست دختری هم سن و سال خود می گفتند و می خندیدند و زندان و زندانبان را به سخره می گرفتند....

 

این روزها در خبرگزاری ها، عکس هایی منتشر می شود از دستگیری زنانی که حجاب و پوشش شان، پوشش غالب جامعه است و دستگیری شان باعث تعجب همه....چرا که نه شلوارهایی کوتاه بر پا دارند و نه مانتوهایی که  به گفته مقامات مسول تنگ و کوتاهند..... فقط یک سوال؟ مگر نه این که نوع پوشش نشان دهنده هویت شخصی و اجتماعی افراد است، پس چرا باید زنان ایرانی لباسی متحدالشکل بر تن کنند؟ باید همه مان چادر بر سر کنیم؟

 

چرا باید یک مقام مسئوول که اتفاقا مرد نیز هست در مورد پوشش همه زنان ایرانی اظهار نظر کند؟ و زنان ایرانی ملزم باشند به محدودیت هایی در پوشش خویش که این مرد و یا مردان می پسندند؟ بدیهی ترین حق هر فرد، آزادی نوع پوشش است....اعمال سلیقه های شخصی مسئولان در مورد پوشش زنان تا کجا؟ برخورد با بدحجابی یا سرکوب زنان؟

 

مریم  و فرناز را به این بازی تلخ دعوت می کنم.

 

باید همه چادر سر کنند؟ فرناز سیفی(امشاسپندان) 

باید همه چادر سر کنند؟ مسیح علی نژاد

باید همه چادر سر کنند؟ مریم شبانی

باید همه چادر سر کنند؟فرزانه سالمی

باید همه چادر سر کنند؟ نفیسه زارع کهن

باید همه چادر سر کنند؟نسیما

باید همه چادر سر کنند؟مریم میرزا(فصل زن)

باید همه چادر سر کنند؟سولماز شریف

 

من زنم، با همه زنانگی ام ریحانه حقیقی

آژان های هیز شهر ما مرجان توحیدی

پشت پرده طرح ضربتی، چه چیزی ارزیابی شد آسیه امینی

 

نوشته بسیار زیبایی از سیبستان که ریشه مبارزه با پوشش دختران را با آن آيين دفن کردن فرزند دختر در عصر جاهليت يکی دانسته.  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  |