تبليغاتX
پرنده خارزار

پرنده خارزار

تو به ویرانی این یا’س بکوش

 وقتي به خشونت انساني فكر مي كنم كه به خودش اجازه ميده سنگ رو برداره و به سمت يك انسان بي دفاع پرتاب كنه،حالم از انسان بودن بد ميشه...ايكاش فردا هيچ انساني، هيچ سنگي به سوي اين مرد و زن پرتاب نكنه....بيشتر از همه براي اون زني دلم مي سوزه كه با مردي زندگي مي كنه كه اون مرد، قراره فردا به سوي زن و مردي كه در گوري قرار گرفتند تا سنگسار بشن، سنگ پرتاب كنه....

فردا ساعت ۹صبح در تاكستان قزوين، يك زن و مرد سنگسار مي شوند....همه اخبار رو مي تونيد از طريق وبلاگ آيدا پيگيري كنيد....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

این یک دعوت است از همه دوستان برای شرکت در نمایشگاه و آن چه امروز از بم مانده در قاب تصویر عکاسان نام آشنا برای یادآوری حادثه لرزش زمین در سحرگاه پنجم دی 1382، یادآوری سه سال و چندماهی که بر این مردم گذشت و از نیامدن زندگی به آن ها...

گروه عکاسانی که امروز بم را تصویر کرده اند و گروه کوچک بم بمان که برای زنده نگهداشتن خاطره بم گردهم جمع شدند چشمان شما را دعوت می کنیم به دیدن تصاویری که همه این ها را یادآوری ها را تکرار می کند.

پي نوشت: از اين متن دعوت فرزانه ابراهيم زاده خيلي خيلي خوشم اومد....همه شما دوستان در مراسم افتتاحنمايشگاه عکس گروهی فردا سه شنبه ۲۹خردادماه ساعت ۴بعدازظهر در گالري لاله واقع در پارك لاله دعوت شده ايد.

پي نوشت۲: قبلا هم از گروه بم بمان نوشته بودم...خوشحالم كه تلاشهاي همه دوستان به نتيجه رسيده....بعد از نمايشگاه هم حتما در اين مورد بيشتر مي نويسم...

پي نوشت۳: ممنون ميشيم اگه دوستان وبلاگ نويس با درج لينك و يا لوگوي برگزاري اين نمايشگاه در اطلاع رساني اينترنتي، ما را ياري رسانند....

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 2:37 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

ساعت يك شب با صداي آرومي كه مي گفت "محبوبه، حسن" از خواب بيدار شدم...خواهرزاده ام ايستاده بود در تاريكي اتاق بالاي سرم در حالي كه كتاب  داستانش(حسني توي ده شلمرود) رو دستش گرفته بود....بهش نگاه مي كنم و ميگم عزيز دلم تو چرا تا الان بيداري؟ و اون با همون صداي آرومش تكرار مي كنه "بخون كتاب."....

اين روزها همش تكرار مي كنم عزيز دلم تو كي اين همه بزرگ شدي...سهيل همون پسر كوچولوييه كه در نوشته داخل زندان ازش نوشته بودم...حضانتش به خواهرم رسيده....و چقدر خوشحالم از اين كه خانواده ام و مخصوصا خواهرم ديگه نگران وضعيت سهيل نيستند....اين قدر زود بزرگ شده و اين قدر خوب حرف مي زنه و گاهي شعر مي خونه كه باورم نميشه....و روز آخر هفته كه ميرم خونه مادرم و مي تونم ببينمش كلي حس خوب دارم....

از اين كه سهيل با مادرم زندگي مي كنه چيزي ننوشتم بنا به دلايلي ولي اون روز كه در مهموني بيست و دو خرداد، يكي از دوستان از حال خواهرم پرسيد و دوست خوبي هم ايميلي از خواهرم پرسيده بود، ديدم بهتره در موردش بنويسم ...

 

اين روزها سخت سرگرم كارم و در ساعات بيكاري كه بيشتر فاصله رسيدن از دفتر روزنامه به خونه هست، مشغول كتاب خوندن در هواي خنك واگن هاي مترو البته حتي اگه خستگي امان نده... 

عاشق غروب و شبهاي گرم تابستان هستم و ساعت ها پياده روي در خيابانهاي نيمه تاريك و لذت بردن از جريان سيال زندگي و حس خوب ادامه دادن به مسير زندگي....

چند روز بيست و دوم خرداد بود و هرچند اول مراسم  يك خرده دلم گرفت ولي به قول دلارام مي گذرد " روزهايي که بد است، در جايي که بد است. اما تو خوب مي ماني چون مي داني چرا رفته اي و مي داني كه بايد بايستي و مبارزه كني". مراسم خيلي خوبي بود،  كلي سرود كمپين خونديم  و به قول منصوره عزيز اين هم نوعي ابتكار مدني جنبش زنان براي بزرگداشت روز همبستگي زنان است .....گزارش بزرگداشت بيست و دوم خرداماه  

پي نوشت: كار زياد و كتاب خوندن البته باعث شده تا حدود زيادي از دنياي وبلاگ نويسي فاصله بگيرم ولي دلم خواست از حس هاي خوبي كه داشتم و دارم اينجا بنويسم  به جاي تمام اون روزهايي كه اينجا از نااميدي نوشته بودم و نگراني هام تا شايد حداقل براي ثانيه اي اين حس خوب به دوستاني كه مي گفتند تلخ مي نويسم، منتقل بشه مخصوصا به ناهيد ميرحاج عزيز....

 

پي نوشت۲: چقدر زيباست فلش كمپين يك ميليون امضا....

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

از پشت شيشه هاي دوجداره مي ديدمش....آمده بود با همان موهاي يكدست سفيد و عصاي چوبي....چند روز بعد از دستگيري ما بود كه خانواده هامون اومده بودند اوين تا برامون لباس بيارن و پول.... خواهر من و خواهر ناهيد و البته نوشين و احترام عزيز....احترام با همان عصاي چوبي كه هميشه تكيه گاهش بود براي كمردرد و پادردي كه از آن رنج مي برد....و اون روز ديدنش چقدر حس خوبي از آرامش داشت....در روزهايي كه احترام عزيز درگير مراسم ختم خواهرش بود، حضورش در پشت اون شيشه ها  يك دنيا اميد و انگيزه بود براي ادامه راه ...

و اون روزي كه ما رو برده بودند دادگاه 14روز بعد از دستگيري...با دمپايي و چادر زندان و دستبند....و اين بار هم باز احترام عزيز بود كه با همان عصا از ته راهروهاي دادگاه انقلاب آمد كه كفيل من باشه....اين بار ديدنش از نزديك حسي بود از اميد به آزادي....و در اون نيم ساعت چقدر از هر دري سخني گفتيم ....

اما امروز احترام عزيز در زندان وزرا هست.... در آستانه سالروز تجمع اعتراضی زنان در 22 خرداد بازداشت شده...احترام از اعضاي فعال كمپين يك ميليون امضا است...يك دبير بازنشسته ...احترام بايد امشب در وزرا بمونه و فردا دادگاه داره... به چه جرمي معلوم نيست....يكي از دوستان احترام رو كه 50ساله هست هنگام جمع آوري امضا دستگير كردند و بعد هم آمدند و احترام رو از خونه شون بردند؟!!!!....

 

و امروز ديوارهاي وزرا چقدر حقيرند براي دربند كشيدن اين زن....

احترام شادفر، فعال امور زنان و عضو كمپين يكي ميليون امضا دستگير شد

پي نوشت: احترام عزيز امروز بعدازظهر آزاد شد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 8:35 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

روزهاي شايد تقريبا زيادي بود كه هر وقت مي پرسيدند حالت چطوره؟ مي گفتم سعي مي كنم خوب باشم. ولي اين دو روز گذشته حالم خوب بوده . حس خيلي خيلي خوبي دارم... از اين حس هايي كه قلب رو قلقلك ميده.....و جالب اينجاست كه اين حس، هيچ دليل خاصي هم نداره...شايد هم يك دليلي داره و الان نمي دونم .....

در هر صورت اين رو مطمئنم كه اين روزهاي با حس بد تموم شده...بايد يك تشكر خيلي خيلي وي‍ژه داشته باشم از زناني كه ايستادند تا بايستم....از مادرم و همه دوستان خوبم در كمپين يك ميليون امضا....و يك تشكر ويژه از سوسن عزيزم كه امروز، روز تولدش بود....چقدر در اين روزها ناراحتش كردم.. سنگ صبوري بود براي تمام لحظه هاي بدم .....تحمل مي كرد همه بداخلاقي ها و كلافه بودن هام رو ...و با هر تصميم احمقانه اي كه مي گرفتم چقدر اعصابش خورد مي شد...از تصميم براي هميشه رفتن تا جواب برادر ناشناسي كه ناشناس هم نيست را دادن....و چقدر حضورش مانعي بود بري گرفتار شدن در بحث ها و مشكلات بعدي.... 

و از دوست خوبي كه هرچند نمي تونم نامي ازش ببرم ولي هيچ وقت فراموش نمي كنم محبت هايي كه شايد هم ندانسته به من كرد؟! از دوست خوبي كه شنيد ناگفته هام رو با همون آرامش هميشگي اش

و از همه دوستان خوبي كه در همين فضاي مجازي، حضورشون و پيغام هاشون كلي انرژي بود براي ادامه دادن....

 

پي نوشت۱: اين لينك گزارش كامل زندگي مريم است كه در چند پست قبلي نوشته بودم...بايد يك تشكر هم بكنم از دوست خوب، اميد، كه هم يادداشت خوبي نوشت براي اين صفحه و هم اين كه من رو با مريم آشنا كرد و چقدر دوست دارم اين جملات مريم رو كه ميگه: من، خودم را رها کردم مثل يک برگ در روي يک دريا. مي دانم دريا دچار موج مي شود. دچار تلاطم مي شود. برگ را به اين طرف و آن طرف مي کوباند ولي بالاخره اين برگ يک جايي و يک روزي مي ايستد. اين برگ منم، به هر حال يک روزي يک جايي مي ايستم و آن روز که بايستم، ديگر چيزي اذيتم نمي کند.»

اين زن با ايدز زنده است ماجراي يك روز باراني

 

پي نوشت۲: دوست خوبي كه قرار بود قراري بگذاريم و در مورد روشنا صحبت كنيم، ميشه لطفا به من تلفن بزنيد چون متاسفانه شماره شما رو گم كردم. 

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

دوباره موهام رو كوتاه كردم...مثل هميشه كوتاه كوتاه ....تا مي خواستم موهام رو كوتاه كنم ياد نگاه هاي عجيب دختر جووني مي افتادم كه اعتياد هم داشت و هربار با  ديدن من به دختري كه هميشه همراهش بود، با شوق و حسرت مي گفت كه دلش ميخواد من دوست پسرش باشم و چقدر حالم بد مي شد با شنيدن اين جمله .....قبل از اون دختر، زن ديگه اي هم همين حرف رو زده بود .... و من تازه با توضيحات يكي از بچه هاي اتاق(سلول ) فهميدم منظورشون از اين حرفها چيه؟  و اون موقع بود كه حتي وقتي كه مي خواستم از راهرو و يا پله ها رد بشم، سعي مي كردم حتي سرم رو بالا نگيرم و خيلي سريع رد مي شدم.... تا همين چند شب قبل با كابوس هاي چشمهايي از خواب بيدار ميشم كه در اون راهروهاي دوگرفته و كثيف بهم خيره شده بودند.....درگير اين فكر آزاردهنده شده بودم كه اگه ناهيد نبود و يا اگه يكي از اون زنهاي ريش دار خشن مثل همون زني كه شلوار كردي مي پوشيد....

 

مريم ميگه من تنها خبرنگاري هستم كه بند تنبيهي هاي اوين رو ديدم!!!!ا خب اگه براي بازديد رفته بودم مسلما شرايط فرق مي كرد ولي اون روز و شبي كه به عنوان يك زنداني در جمع شون بودم وضعيت خيلي فرق مي كرد...اون موقع براي من فقط رهايي از اون سلول ها مهم بود ....خيلي دلم ميخواست بدونم چرا  ما رو به بند تنبيهي ها انداختند؟ حتي اگه متهم هم باشم كه اصلا هم خودم رو متهم نمي دونم....چرا بايد در معرض تجاوز قرار بگيرم؟ درسته كه زندان، زندانه و شرايط اجباري و خاص خودش رو داره، ولي بالاخره اونجا هم يك سلسله مراتبي هست و همه زنداني ها رو به اين بند نمي فرستند همون طوري كه روز بعد، ما هم رفتيم بند عمومي و اونجا ديگه مي شد مطمئن بود كه تا هيچ زنداني خودش نخواهد و به پيشنهادشون جواب نده، يك رابطه جنسي بين اون و زن زنداني ديگه اي شكل نمي گيره.... 

 

پي نوشت۱: روزهاي خوبي نبود روزهاي گذشته...هرچند خيلي خيلي كار مي كنم و خيلي هم كتاب مي خونم....خيلي تلاش كردم با فضاي واقعي زندگي ام دوباره ارتباط برقرار كنم ....برام مهمه كه بتونم در كشور خودم به كارم و زندگيم ادامه بدم ....پس اميدوارم خيلي زود اين روزهاي بد تموم بشه...

 

پي نوشت۲: راستي اين خبر خوب رو داشت يادم مي رفت. برابري ديه در دستور كار مجلس

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 خرداد1386ساعت 9:50 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  |