تبليغاتX
پرنده خارزار

پرنده خارزار

تو به ویرانی این یا’س بکوش

پي نوشت: دوستان خوبم باور كنيد اين تصميمي كه گرفتم ربطي به "حضور مثبت و موثر" نداره و تصميمي كه نوشتم خيلي مهم تر و جدي تر از اين حرفهاست...هرچند كه بقيه تصميم گيري هاي زندگي هم تا اطلاع ثانوي تحت الشعاع اين تصميم قرار مي گيره اساسي... 

اين شايد اولين باره كه بدون اين كه به آينده فكر كنم خيلي زياد، تصميم گرفتم يك تصميم بزرگ رو عملي كنم...حالا چقدر سخت بود اين تصميم گرفتن و چقدر سخت تر تصميم گيري براي عملي كردن اين تصميم، بماند...

پي نوشت۱: از اين بي نهايت محافظه كار بودن در زندگي خصوصي ام، خسته شدم....دلم ميخواد براي يك بار هم كه شده بدون اين همه اما و اگر كردن، تا آخر خط برم...اين خيلي بده كه خيلي ها فكر كنند دختر جسوري هستي ولي برخلاف اين تصور در زندگي شخصي ات بي نهايت بي نهايت محافظه كاري...

پي نوشت۲:اينها رو نوشتم كه يادم باشه اين باز اين تصميم منصرف نشم...

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 7:51 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

ديروز روز خيلي دوست داشتم...هرچند براي خبرنگارهاي زيادي روز خوبي نبود در بيكاري و توقيف روزنامه ها ولي براي خانواده هاي بازداشت  شدگان روز خوبي بود....سه ساعت نشستيم پشت درهاي اوين كه نه، زير پل زيرگذر در حالي ساختي كه در همون نزديكي هست تا شايد ازدحام ما بهانه اي نباشه براي آزادي ديرهنگام دانشجويان بازداشت شده و بهاره هدايت و امير يعقوبلي...فكر نمي كنم هيچ وقت اين صحنه رو فراموش كنم كه پسر مومني به در نگهباني  اوين آويزون شده بود و همش خودش رو بالا مي كشيد تا شايد بتونه زودتر از همه اومدن پدرش رو ببينه ولي وقتي فهميد كه پدرش آزاد شده كه خانواده هاي دانشجويان شروع به دويدن دنبال ماشيني كردند كه از در اوين اومد بيرون...

مومني و  هاشمي رو هشت بهشت پيدا كرديم و چندنفري رو ميدون شهرك غرب و از خونه امير يعقوبلي رفتيم خونه بهاره....بهاره و امير خوب بودند هر دو....واقعا تحسين مي كنم صبوري و آرامش بهاره رو  و البته امير رو كه برخلاف سن كمش اين همه خوب از پس روزهاي انفرادي اوين براومده بودند....

پي نوشت۱: روز واقعا خوبي بود و خيلي خوشحالم براي همه خانواده هاي آزادشدگان...ايكاش بقيه دانشجويان دربند هم زودتر آزاد بشن.

پي نوشت۲: اگه به وبلاگ آيدا سر بزنيد، مي تونيد عكس هاي آزادي رو ببينيد....چقدر گريه كردم با اين صحنه ....

IMG_2745.JPG

پي نوشت۳: در هر صورت باز هم اين روز، روز ما بود....روز خبرنگار....اين روزهاي بد هم يك روزي تموم ميشن...اين روز رو به همه دوستان خوب خبرنگار تبريك ميگم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

پي نوشت: اين سروده  بخش هایی از شعر بلند «آنان زبان را می ربایند،شعر را هم...!» سروده نزار قبانی شاعر بزرگ جهان عرب به ترجمه مهدی سرحدي است كه  فرنازعزيز نوشته در وبلاگش براي من، مريم، مريم، الناز و الناز و همه كساني كه اين روزهايش سخت ابري است .

محبوب من!
همه جهان پاسگاه بزرگ پلیس است
و ما هر روز باید در صف بایستیم
تا به اثبات برسانیم
که به زنان نزدیک نمی شویم
و جز آب و علف نمی خوریم
و هیچ نمی دانیم از آبی دریا و
لاجوردی آسمان ها...

در این روزگاری که تمامی پیام آورانش را فروخته
تا یک کولر گازی بخرد؛
و همه ی سرایندگانش را فروخته
تا یک دستگاه ویدئو تهیه کند...

در این روزگار
که گل سرخ را با یک ساعت «سیکو» معاوضه می کنند
و قصیده را با یک کفش...
در این زمانه تا دندان مسلح به موسیقی جاز
و شلوارهای جین
و حواله های «آمریکن اکسپرس»...

احساس نیاز می کنم، ای عزیز!
به خواندن آخرین شعر عاشقانه ای که نوشته ام،
پیش از آن که تو، آخرین زن باشی
و من،
آخرین حیوان سراینده!

در روزگار شبه نظامیان فرهیخته
و نوشته های بمب گذاری شده
و انتقاد مسلحانه...
در دوران ایدئولوژی های «صدا خفه کن»
و مذهب های صدا خفه کن
و فتواهای صدا خفه کن...

در روزگاری که قصیده را می ربایند
به خاطر مونث بودنش
و زبان را می ربایند،
به خاطر سفرهای بسیارش به اروپا...

د دوره ی هفت تیری که خواندن و نوشتن نمی داند
من، کتاب چشمان سیاهت را می خوانم
همچنان که زندانی سیاسی می خواند
کتابی ممنوع درباره آزادی را
و همچنان که یک زندانی شاد می شود
با یک پاکت سیگار قاچاق...

در روزگار نویسندگان سربرآورده از رحم نفت
و روزنامه هایی که هزاران هزار بار
بکارت خود را از دست داده اند
و بسی بدتر از اینها...!

در روزگار ادبیات لوله های نفت
و ادیبانی که حکومت، آنان را در لوله ها تربیت می کند...
در روزگاری که معاشقه
و همجنس بازی فکری
و جنبش قلم ها...همه با رایانه انجام می شود...

برآنم که به بندرگاه چشمانت بگریزم
آنجا که شنا کردن هنوز امکان دارد
و شعر نوشتن...هنوز ممکن است.

در روزگاری که قلم می هراسد
از سخن گفتن با کاغذ
و طفل شیرخوار، هراسان است
از نزدیک شدن به سینه ی مادر
و شب، می ترسد از اینکه تنها در خیابان قدم بزند
و گل سرخ، از شمیم خود
و کتاب ها، از عنوان خود می ترسند...

من، به دامان تو می آویزم
که با من بمانی،
تا خوشه ها به سلامت مانند
و جویبارها به سلامت مانند
و آزادی به سلامت باشد
و پرچم جمهوری عشق
افراشته ماند.

پي نوشت: مرسي فرناز جونم...خيلي حس خوبي داشت خوندن اين شعر در اين روزهاي سخت ابري...

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

شرق هم توقيف شد به همين راحتي...دو روز مونده به روز خبرنگار باز اين نسيم مهرورزي كه ديگه بوي خوبش !!!!داره همه رو خفه مي كنه وزيدن گرفت و باز شرق مورد عنايت قرار گرفت....اون هم با چه دليلي!!!! زني كه باهاش مصاحبه شده بود همجنسگرا بوده... در حالي كه مصاحبه در مورد رابطه و گرايش جنسي  اين زن نبوده  ... كي مي خواهيم ياد بگيريم و باور كنيم كه رابطه جنسي افراد فقط به خودشون ربط داره و بس.....اعصابم خورده اين قدر كه وقتي توي خيابون داشتم گريه مي كردم و مي اومدم روزنامه، دستم رو با عصبانيت نگه داشتم جلوي ماشين ارشاد پليسي كه مي خواست بپيچه توي كوچه و سر راننده نظامي اش داد زدم كه واستا..مگه نمي بيني دارم رد ميشم...و البته به جاي من مرد مسني و دختر همراهش كه داشتند از روبرو مي اومدند ترسيدند...

پي نوشت: ديگه حالم از اين همه خبرهاي بد داره به هم مي خوره...فكر نمي كنم ديگه واقعا توان شنيدن يك خبر بد ديگه رو داشته باشم... 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

حس بچه گربه اي رو دارم كه همين دو ساعت قبل، جلوي در روزنامه يك ماشين از روي گردنش رد شد....وقتي عصباني از در روزنامه زدم بيرون كه برم پاركي كه همين كوچه كناري است، گربه كوچولو داشت خودش رو به زمين مي زد...همش با خودم فكر مي كردم اين گربه چرا داره اين طور خودش رو به زمين ميزنه كه يك دفعه خون از دهن و گردنش زد بيرون.... شوكه شده بودم و داشتم جون دادنش رو مي ديدم....گربه خودش رو به زمين مي زد و جون مي داد....من هم داشتم گويا جون مي دادم كه دوباره اين طور سرفه ام گرفته و اشكهايي كه باز نمي تونم جلوشون رو بگيرم ....

راستي تو نمي بيني اين جون كندن من رو ....

+ نوشته شده در  شنبه 13 مرداد1386ساعت 7:50 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

1: تو كه رفتي، باز نمي تونستم جلوي اين اشكهاي لعنتي رو بگيرم....به ياد همه روزهايي كه تا به تلفن جواب مي دادم، مي گفتي نيم ساعت ديگه بيا سر فلان خيابون .....و چقدر در طول راه مي خونديم با صداي بلند و مي خنديديم ....يادت مياد چند بار در اون كوچه اي كه به ميدون ولي عصر منتهي ميشه نشستم روي زمين و گريه كردم كه ديگه نمي تونم ادامه بدم و تو مي خنديدي و مي خوندي و اوج مي گرفت صدات : من آسمانت را به غم بگريانم....و چند بار كه سر كوچه خونه از ماشينت پياده مي شدم و تو هربار باز يادآوري مي كردي: ديدي باز هم تنهاييم....حالا كه رفتي باز تنهاتر شدم هرچند كه گفتي هنوز كلي دوستهاي خوب داري ولي تو كه نيستي تا باز بخنديم به اين روزهاي بد....

 

2. سالهاي كشورم را با نام علي (ع) مي نامند تا بيانگر عدلشان باشد و همگان از عدل حكومتي اسلامي برخوردار گردند، اما جوانان دانشجو دستگير مي شوند به دلايل واهي و بعد از روزهاي طولاني انفرادي هاي اوين، خبر از تجاوز و شكنجه مي دهند....آيا معني عدل علي در كشورم اين است؟ روزهاي خوبي نيستند اين روزهاي پر از دستگيري، شكنجه و تجاوز و اعترافات تلويزيوني براي رسيدن به اتحاد ملي ...

 

3. زندان، بد است اما بدتر از آن روزهاي بعد از آزادي است ...روزهاي اضطراب و كشمكش....روزهايي كه به سختي كش مي آيند و شبهايي كه اين بار با كابوس به پايان مي رسند....روزهايي كه بايد سخت تلاش كني براي بازسازي و ماندن...براي بازسازي و ادامه دادن....ولي بايد دوباره به پا خاست و از نو ساخت ....ايمان دارم كه تو مي تواني .... مي تواني دوباره به پا خيزي ...(نسيم جان، اين را براي دوست تو نوشتم....لطفا حتما براش بخون)

 

4. ساعتها مي نشستيم و فيلم مي ديديم با هم....بعضي وقتها تا خود صبح....و بعد هم ساعتها بحث مي كرديم در مورد فيلم...تو كه بيمار شدي و رفتي براي هميشه ديگه هيچ فيلمي نديدم....ولي اين شب ها باز فيلم مي بينم...يك عالمه فيلم كه در مدت اين دو سال نديده بودم...راستي پونه عزيزم مي دوني چقدر دلم تنگ شده برات....

 

5. اين روزها، ناخن هام رو لاك مي زنم و يك خلخال جينگيل؟! هم  خريدم كه به پام مي بندم ...ميخوام گوشهام رو هم سوراخ كنم و گوشواره بخرم.... فرناز رو هر وقت ديدم يك جفت گوشواره قشنگ جديد ديدم به گوشهاش...خلاصه بدجور وسوسه  شدم با اين گوشواره هاي فرناز ...

 

6. خب معلومه كه دارم روزهايي متفاوت رو زندگي مي كنم....با تلاشي مضاعف براي خوب بودن و خوب زندگي كردن در اين روزهاي بد....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  |