تبليغاتX
پرنده خارزار

پرنده خارزار

تو به ویرانی این یا’س بکوش

 امروز واقعن چیزی نمونده بود بمیرم... شاید دومین گاز رو به سیب زده بودم که احساس کردم یک تیکه کوچیک از سیب، توی گلوم گیر کرده...با یکی دو تا سرفه مشکل حل نشد و انگار این سیبه چسبیده بود به راه های تنفسی ام...تا خودم رو رسوندم آشپرخونه که مثلن یک لیوان آب بخورم تا این سیب بره پایین، وضعیت بدتر شد....چند تا تک سرفه کردم و دیدم نه واقعن دارم خفه میشم...از صدای سرفه هام دو سه نفری از بچه ها اومدند کمک ...سمیه طفلک سعی داشت با یک فشار به  زیر معده ام کاری کنه که سیب بپره بیرون ...آیدا که همش می زد پشتم و سوسن هم این قدر شوک شده بوده که هیچ کاری نمی تونسته بکنه(البته اینها رو بعدن بهم گفتند) ...یکی دیگه هم گویا اصرار می کرده یک لیوان آب داغ بخورم...ولی نه تنها اون سیب لعنتی نمی رفت پایین یا این که نمی پرید بیرون از گلوم بلکه فقط چند ثانیه کوتاه کافی بود تا نفس کشیدنم بشه مثل آدمهایی که دارند نفس آخر رو می کشند... به خس خس افتاده بودم و اشکهام هم می ریخت...حالا جالب اینجا بود که اونور اپن اینقدر بحث داغ بود که کسی متوجه نمی شد این ور یکی داره می میره....

خلاصه شانس آوردم که در حالی که داشتم می مردم واقعن، سیب رفت پایین....یک چند دقیقه ای هم دراز کشیدم و یک کوچولو هم گریه کردم... دستهام می لرزید و حالم خوب نبود اصلن ....ولی خب خیلی زود خوب شدم... 

بعدش سوسن می گفت که در اون شرایط با دیدن وضعیت من، فکرش تا آخر خط رفته وتنها چیزی که به ذهنش رسیده این بوده که تا به اورژانس زنگ بزنند و برسه،حتمن من خفه شدم و مردم و اون وقت باید چطور به مادرم خبر بدهند؟!! 

آیدا هم اول از یک طرف با دیدن وضعیت من شوکه شده بوده و از طرف دیگه با دیدن سوسن که رنگش پریده و نمی تونسته هیچ عکس العملی نشون بده.... 

حالا جالب اینجاست که وقتی از سوسن خداحافظی کردم میگه خوشحالم که امروز نمردی!!!! 

الان داشتم به این فکر می کردم که چقدر راحت آدمها می میرند....هرچند واقعن اون لحظه هیچ حسی نداشتم جز این که دلم نمیخواد با خفه شدن بمیرم اون هم در یکی از جلسات کمپین ... چقدر خودم هم خوشحالم که نمردم... مرگ بدی می شد...حالا این قدر این گلوم درد گرفته که احساس می کنم زخم شده ولی  بهتر از اینه که می مردم....

 

پی نوشت: داشتم با ناهید خیرابی حرف می زدم چند روز قبل از این که پسرش سهیل آصفی رو دستگیر کنند...می گفت شادبودن در این شرایط سخت وظیفه است...اون روز خیلی از حرفهاش خوشم اومد و امروز بیشتر به این نتیجه می رسم که واقعن در این شرایط سخت، فقط آه و ناله و ناراحتی می تونه چه مشکلی رو حل کنه ...وقتی  زندگی به همین راحتی پریدن یک تیکه سیب توی گلو می تونه به پایان برسه، پس دیگه چرا باید این همه تلخش کنیم این فرصت محدود رو....میشه به جای این همه حس بد داشتن، یک خرده تلاش کرد برای تغییر شرایط و ایجاد حس بهتر هم برای خودمون و هم دوستان مون....

+ نوشته شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

پیش نوشت مهم: دوستان خوب، کی گفته من تا نه ماه دیگه دارم از ایران میرم!!!! من فقط تا نه ماه دیگه می مونم این خونه به این دلیل که آقای صاحبخونه، قرار هست خودش بیاد و با خانواده اش در این آپارتمان زندگی کنه...هنوز هیچ تصمیمی برای رفتن از ایران ندارم و شاید هم نخواهم داشت...

آشپزخونه یک در داره که به یک تراس باز میشه...تراس خیلی خیلی کوچیک مشرف به حیاط یک خونه خیلی خیلی قدیمی که سقفش هم شیروونی قرمزرنگ داره و روی تراس طبقه دومش گلدون های گل شمعدونی میگذارند...کاملن برعکس اتاق خواب که به ۵۳تا پنجره باز میشه و تقریبن هیچ وقت نمیشه راحت به بیرون نگاه کرد....وقتی دارم روی رخت آویز لباس پهن می کنم و یا موقع آشپزی کردن، یک زن رو می بینم که تقریبن باید ۵۵سالی سن داشته باشه....آشپزخونه شون گوشه حیاط هست و کنارش یک تخت چوبی قدیمی داره...همیشه این زن میشینه اونجا روی تخت و در حال کار کردن هست....یا سبزی پاک می کنه یا ترشی درست می کنه یا بساط غذا رو آماده می کنه...ولی امروز خیلی فرق داشت با روزهای دیگه....بعدازظهر دیدم که نشسته روی همون تخت در حالی که مثل همیشه روسری سفیدش رو بالای سرش گره زده و داره پاهاش رو تکون میده بعد هم بلند شد و ورزش کرد....ساعتهای ۱۰شب هم که باز داشتم لباس پهن می کردم دیدمش که دراز کشیده و داره به آسمون نگاه می کنه....در حالی که تاحالا ندیده بودم دراز بکشه روی اون تخت....

با دیدن این صحنه یک عالمه بوی پاییز اومد توی خونه و با خودم فکر کردم حتما تحت تاثیر این حس خوب پاییزی بوده این زن هم....فصل پاییز امسال رو با این غروبهای دلگیرش خیلی خیلی دوست دارم...

پی نوشت۱: امسال، سومین و آخرین سالی هست که در این خونه زندگی می کنم...یک بار دیگه هم از شر اثاث کشی خلاص شدم...البته نه برای یک سال دیگه برای نه ماه دیگه....

پی نوشت۲: یکی از سخت ترین کارها در خونه های آپارتمانی، تمیز کردن تراس هست....همیشه باید تراس رو دستمال بکشی و مواظب باشی تا هیچ وقت به سرت نزنه که تراس رو با آب بشوری چون همزمان با صدای ریزش آب به تراس پایین، صدای همسایه طبقه پایین هم بلند میشه....حالا از بدشانسی من، یک قمری اومده توی تراس و هر روز یک عالمه خرابکاری می کنه....همیشه البته دوست داشتم یک قمری توی تراس لونه کنه ولی نه این که بیاد و از اینجا به عنوان توالت استفاده کنه....من نمی دونم چرا این قمری برای خودش یک لونه درست نمی کنه؟ هوا که سردتر بشه چیکار می کنه؟

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 1:55 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

وطن یعنی یک کوله بار دلتنگی و تنهایی...یک کوله بار پر از دوستی ها و خاطرات خوب و البته سختی ها و خاطرات بد....یک کوله بار پر از تلاش و تجربه...کوله باری که پس از مدتها تردید و تردید شاید فقط برای چند سال کوتاه بشه اون رو جای دیگه ای به زمین گذاشت....فقط برای چند سال....

خیلی کلنجار رفتم که در این بازی وطن شرکت نکنم ولی نمی شد به دعوت علی و میترا نه گفت...حوصله ای هم برای زیاد نوشتن نداشتم...نه راستش رو بخواهید حوصله ای برای نوشته های اشک آلود و پر از بغض ندارم...اگه تا همین چندماه قبل هم فکر می کردم این کوله بار اینقدر سنگین هست که نمیشه با خودت به جای دیگری ببری اش، ولی الان احساس می کنم میشه سنگینی این کوله بار رو به دوش کشید و اون رو جای دوری بر زمین گذاشت که برای انسانیت انسان، برای صداقت و ارزشهای انسانی ارزش قائل باشند....

پی نوشت: اکثر دوستان به این بازی دعوت شده اند پس نیازی به دعوت دوباره من نیست...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 9:21 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

به دليل احترام به نظر دوستان و همكاران عزيز، پست قبلي و البته اون كامنت بدون نام و نشان حذف مي شود. ولي همچنان با صداي بلند مي خندم....
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 5:51 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

قبل از دوران دانشجویی، یک بار موهام رو رنگ کردم...قهوه ای روشن...یک بار هم در دوران دانشجویی موهام رو رنگ کردم دوباره همون رنگ...ولی حس خوبی نداشتم...بعد از اون در تمام این سالها، این همه مدل های رنگ و مش و های لایت و از این جور چیزها که مد می شد باز هم هیچ تمایلی نداشتم تا روی موهام امتحان کنم ...یکی دوباری هم مادرم پیشنهاد داد که پول های لایت کردن موهام رو میده ولی باز وسوسه نشدم هرچند با این موهای همیشه کوتاه، فکر نمی کنم این قدری هم پولش می شد....

پارسال اولین موی سفید رو توی موهام دیدم حالا این که چقدر خوشحال شده بودم از این موضوع بماند...از پارسال تا الان تعداد بیشتری از موهای کنار گوشم سفید شده... اینقدر حس خوبی به این موهای سفید دارم که وقتی جلوی آینه می ایستم همش با خودم تصور می کنم چی میشه اگه زودتر موهام جوگندمی بشه...هرچند احتیاجی به شونه کردن موهام نیست، ولی با موهام ور میرم که موهای سفیدش معلوم بشه...با وجودی که اصلن از رنگ کردن مو خوشم نمیاد تصمیم گرفتم موهام رو مش کنم ...مش خاکستری، طوری که انگار موهام جوگندمی شده باشه... 

عاشق موهای جوگندمی هستم...موهای جوگندمی کوتاه...حس خوبی از بزرگ شدن بهم میده ....خیلی دلم میخواد بدونم که دیگرون چه حسی به موهای سفیدشون دارند...

 

پی نوشت۱: راستی آدمهایی که همیشه نقاب بر چهره دارند، آدمهایی که همیشه نقش بازی می کنند چه جور آدمهایی هستند؟ دروغگو؟ فرصت طلب؟ شاید هم ترسو؟ تنها؟ سرخورده؟ خودکم بین؟فقط دلم میخواد این رو بدونم که واقعن خسته نمیشن از این همه نقش و تظاهر...دلشون برای خود واقعی شون تنگ نمیشه یعنی؟ 

 

پی نوشت۲: نمی دونم امشب چه خبرشده در این دنیای مجازی؟ اول گوگل فیلتر بود و بعد هم جی میل فیلتر شد..حالا هم هرچند ثانیه یک بار بلاگفا فیلتر میشه و وبلاگها...

 

پی نوشت۳: خب اين هم بازخواني طرح لايحه اي جنجال آفرين(سرانجام لايحه حمايت از خانواده چه مي شود) ديشب فهميدم كه هنوز خيلي مونده تا بتونم اخبار مربوط به يك مساله رو به صورت تحليل بنويسم...مرسي دوست خوبم كه ندانسته ها و اشتباهاتم رو تصحيح مي كني ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 1:25 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

پلیس مسلح با لباس نظامی و شخصی و 3 پلیس زن با خشونت وارد خانه اي در خرم آباد شدند كه كارگاه آموزشي كمپين يك ميليون امضا در حال برگزاري بود. از همان آغاز، به  صاحبخانه حمله کرده و با قنداق تفنگ ولگد او را مورد ضرب وشتم قرار دادند. درمیان بهت و حیرت 25 شرکت کننده کارگاه، پلیس با خشونت و بی حرمتی به همه زنان ومردان حاضر که به آرامی و جدیت به مطالب کارگاه گوش سپرده بودند آنها را به دو اتاق راندند. در یک اتاق به خشن ترین شیوه زنان را برهنه کردند و تمام بدن آنها را مورد بازدید قراردادند و در اتاق دیگر مردان را. علاوه بر این، تمام وسایل شخصی صاحبخانه و میهمانان را به هم ریخته و تجسس کردند...

اين اتفاقي هست كه روز جمعه درخرم آباد افتاده. همه دستگيرشدگان را با خشونت به بازداشتگاه انتقال داده اند.....نحوه برخورد با دستگيرشدگان و شرح ماجرا را مي تونيد در همين لينك بالا بخونيد...سه نفر هنوز در بازداشت هستند و بقيه هم كه آزاد شده اند....

تا ديروز مي گفتند كه براي برگزاري تجمع در خيابان احتياج به مجوز است اما قاضي محترم در خرم آباد گفته براي برگزاري كارگاه آموزشي در خانه افراد هم احتياج به مجوز است!!!!!

در بالاترين رده هاي تصميم گيري اين كشور، مردان به خودشون اجازه مي دهند لايحه بنويسند و از چندهمسري و ازدواج موقت حمايت كنند و خيانت و نابرابري در زندگي خانوادگي را مشروع و قانوني كنند، آن وقت ما حق نداريم در همين خانه هاي كوچك يكي از مردان و يا زنان اين كشور كارگاه برگزار كنيم و از حقوق انساني زنان بگوييم؟!!

پي نوشت: با تمام اين اتفاقات تلخ و روزهاي سخت، باز هم كمپين يك ميليون امضا همچنان فعال و استوار تا تغيير قوانين تبعيض آميز عليه زنان به كار خود ادامه مي دهد...

پی نوشت۲: دوستان خوب چند ساعت قبل آزاد شدند...

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

دلم یک قلعه سنگی سرد و خنک میخواد....یک قلعه با دیوارهای بلند بلند....

+ نوشته شده در  شنبه 24 شهریور1386ساعت 2:13 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

عدسی، لوبیا، آش رشته، یک دونه سیب زمینی و تخم مرغ آب پر،  یک کره 25گرمی و یک حلوا شکری کوچیک،.....این غذای شبهای زندان اوین است....شبهایی که عدسی و لوبیا می دادند حتی با دیدن قابلمه غذا حالت تهوع به آدم دست می داد...روی قابلمه یک عالمه حباب کف آلود وجود داشت انگار که چندین نفر با هم توی قابلمه غذا .... کردند....اکثر زنان زندانی این غذا رو می ریختند توی سطل آشغال...بهترین غذا همون سیب زمینی و تخم مرغ بود که می شد از فروشگاه سس مایونر خرید و مثلا باهاش اولویه درست کرد.... 

ناهار هم که دیگه افتضاح تر از افتضاح بود... بدون کوچیک ترین اغراقی باید با ذره بین دنبال گوشت توی خورش می گشتی....و البته فقط روزی که مرغ می دادند، خوب بود و سبزی پلو با تن ماهی (البته اسمش سبزی پلو بود چون نمی دونم چی می ریختند که باعث شده بود این پلوها فقط سبز رنگ باشه)....و اون آبگوشتی که حتی قیافه اش هم باعث می شد حالت بد بشه و برای بیست نفری که توی اتاق بودند، فقط چند تکه کوچیک گوشت داشت و یک عالمه نخود و لوبیا ....(حالا خوبی اش این بود که نه آبگوشت می خورم هیچ وقت و نه گوشت خورشی که نمی دونم کجا پخته میشه )

و البته همراه با اون سبزی پلو، ماستی دادند که یازده روز از تاریخ مصرفش گذشته بود و تلخ شده بود و بدمزه....و من هنوز نمی دونم چطور زنهای زندانی اون ماست رو خوردند(یک دونه اش رو توی یخچال نگه داشته بودیم که اگه زود آزاد شدیم بیاریم بیرون و به همه نشون بدیم ولی نمی دونم چرا این کار رو نکردیم)

 

پی نوشت۱: دلم می خواست دیروز جای یکی از خبرنگارانی بودم که آقای جمشیدی(سخنگوی قوه قضائیه) برده و زندان اوین رو نشون شون داده...آقای جمشیدی گفته بهترین غذا در این جا طبخ می شود....و خبرنگار روزنامه ما نوشته که همه زندانی ها از وضعیت غذا گلایه داشتند....سلیمانی(مدیرکل زندان های سراسر کشور) هم گفته که برای زندانیان پرونده غذایی و بهداشتی جداگانه ای تنظیم میشه....کدوم پرونده غذایی؟!!! وقتی خوردن غذای زندان باعث می شد که تا ساعت ها دل درد بگیری....کدوم پرونده غذایی وقتی فقط هفته ای یک بار در تنها مغازه زندان که بدترین مارک از مواد غذایی رو داشت، میوه می فروختند اون هم باید حداقل سه ساعت در صف می ایستادی تازه اگه خوش شانس بودی و تموم نمی شد میوه هاشون.....خیلی دلم می خواست از همون مغازه یک دونه از این کنسرو حلیم؟!!! می خریدم تا آقای جمشیدی میل کنند و ببینند حتی وقتی خیلی هم گرسنه باشی خوردن اون حلیم سرد که آدم رو یاد استفراغ یک گربه گوشه خیابون میندازه چه مزه ای می تونه داشته باشه؟

 

همش با خودم فکر می کردم این زنهایی که زندانی هستند و هیچ امکانی هم ندارند تا از فروشگاه خرید کنند، چطور می تونند این ماه ها و سالها رو با کمبود مواد غذایی سر کنند....حتی وقتی پول هم داشته باشی مگه چند بار در هفته می تونی کنسرو ماهی سرد بخوری اون هم مارکی که عمرن در مغازه های خارج از زندان بتونی پیدا کنی( در زندان هیچ امکانی برای گرم و یا درست کردن کردن غذا وجود ندارد و آوردن هرگونه مواد غذایی توسط خانواده ها حتی شکلات و کنسرو هم ممنوع است)

 

پی نوشت2: با افتخار اعلام کردند که در هیچ جای دنیا امکان بازدید خبرنگاران از اماکن امنیتی داده نمی شود اما ما درهای اوین را بروی شما باز کردیم؟ دلم می خواست می بودم و می گفتم آقای جمشیدی خجالت نکشید و جرات داشته باشید و در بند تنبیهی زندان زنان رو به روی خبرنگاران باز کنید تا همه ببینند بچه هایی رو که با مادرهاشون در اون حجم دود سیگار و کثافت دارند وول می خورند...زنانی که با ردهای عمیق خودزنی و قیافه های وحشتناک در حال دعوا و کتک کاری هستند.... از اون زن نوشته بودم که از پله اول کتک زنان هلش دادن به زیرزمین...شاید دوماه قبل بود که در همون بند زنان تنبیهی کشته شد!!!! میگن تا حد مرگ کتکش زدند چند زن زندانی و بعد یک تیکه شیشه شکسته رو فرو کردند توی شکمش تا مرد...هرچند مطمئنم خود آقای جمشیدی هم اینجا رو ندیده همون طور که هیچ بازرسی شاید تاحالا پاش به اونجا نرسیده...بازرس که سهله حتی زندان بانها هم جرات نداشتند پاشون رو  به  این بند بگذارند و افرادی رو به عنوان مسئول اتاق ها انتخاب کرده بودند که اونها وظیفه کنترل نظم؟!! رو برعهده داشتند....خب مسلمه که کسی هم رئیس اتاق می شد که می تونست حریف این جماعت بشه...(مثلا سلولی که اول ما رو انداخته بودند، رئیسش یک زن بود که در خارج از زندان خانم رئیس؟! بود (زنهای زندانی این اصطلاح رو به کار می بردند و می گفتند که گرداننده یک خانه فساد بوده..البته اونها نمی گفتند خانه فساد....همون اصطلاح خودش رو بکار می بردند)

 

پی نوشت3: دلم نمی خواست از اوین بنویسم....الان دیگه از یادآوری اون روزها ناراحت نمیشم ...این رو هم قبول دارم که زندان در همه جای دنیا زندان است و مسلمن نمیشه انتظار شرایط خوبی داشت ولی نمی تونم این اصرار مسئولان رو برای این که ثابت کنند زندان اوین، زندان خیلی خوب و باامکاناتی است درک کنم....

 

پیش نوشت۴: رقص لی لی با زنان معتادی که بعضی هاشون هم تجربه زندان داشتند و چند نفری شون هم کارتن خواب بودند، باعث شد که شدیدن یاد خاطرات اوین بیفتم وگرنه شاید این پست بلندبالا رو نمی نوشتم وقتی زندگی زنانی رو دیدیم که با اعتیاد، تن فروشی و فقر و نکبت در خونه های قمرخانوم دروازه غار زندگی می کنند(خونه قمر خانوم به این خونه های تقریبا کاهگلی میگن که دور تا دور حیاط، اتاق داره و در هر اتاق شاید چهارمتری خانواده ای زندگی می کنند و برای این همه آدم فقط یک توالت وجود داره  و حمام هم که به ندرت یافت میشه) و می شد گفت صد رحمت به بند تنبیهی اوین...  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 1:50 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

این آدرس جدید تغییر برای برابری(سایت کمپین) است. سایت قبلی برای هفتمین باز هم فیلتر شد.

 فقط یک خواهش: از سایت ها و وبلاگ هایی که لوگوی تغییر برای برابری را در صفحات خود قرار داده اند خواهشمندیم نشانی جدید را جایگزین نشانی فیلتر شده کنند.

 راستی این هم تصویر برابری است، ثبت لحظاتی است از تلاش كمپینی ها. تلاش برای برابری و تغيير قوانين نابرابر ! سايت تصوير برابری فتوبلاگ كمپين يك ميليون امضاست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

این چند روز از اون روزهایی است که مدام تکرار می کنم و تکرار می کند دوست خوبم که چقدر خوش شانس هستم ....

دیگه به چی میشه گفت خوش شانسی دوست خوب؟!!!

+ نوشته شده در  شنبه 17 شهریور1386ساعت 1:51 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

این نقاشی رو خانم سودابه اردوان با الهام از دستگیری فعالان زن در ایران کشیده است...لینک از تغییر برای برابری و زنانه ها

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

این روزها صحبت از لایحه حمایت از خانواده است؛ لایحه ای که در آن خیانت مردان به همسران شان از طریق ترویج ازدواج مجدد و موقت ترویج می شود؛ لايحه اي كه به نظر فريده غيرت، اطلاق حمايت از خانواده بر آن بسيار بسيار بي معنا است و به گفته نسرين ستوده، نام لايحه تزلزل خانواده براي اين لايحه مناسب تر است. دكتر شهلا اعزازي هم عقیده دارد در این لایحه، خيانت به طور قانوني ترويج مي شود. دكتر شيوا دولت آبادي هم از تاثيرات منفي حق خيانت قانوني مردان بر زندگي زنان و كودكان ايراني می گوید.

پی نوشت۱: توصیه می کنم این گزارش را و مخصوصا موارد مطرح شده در مورد خیانت قانونی و شرعی توسط دکتر اعزازی را از دست ندهید. این گزارش در مورد نشست دیروز اعضای کمپین یک میلیون امضا در مورد این لایحه است و البته من نوشتم گزارش رو.

پی نوشت۲: به ما برای برگزاری مراسم و نشست، سالن و مجوز نمی دهند. به همین دلیل هر بار مراسم را در خانه یکی از اعضای کمپین و یا داوطلبان برگزار می کنیم. به دوستان به شوخی میگم بعد از تغییر قوانین تبعیض آمیز، می تونیم مدیریت برگزاری مراسم عروسی، عزا، نشست و ...را برعهده بگیریم. چون قبل از هر برنامه با کمک خانم صاحبخونه وسایل سالن رو جمع می کنیم و از این صندلی های اجاره ای استفاده می کنیم و بعد از مراسم هم دوباره خونه رو مرتب می کنیم. ولی دیروز انصافن خیلی سخت بود چون مبل های صاحبخونه از این مبل های سنگین و بزرگ بود.

پی نوشت۳: مدتها بود تلفن خونه قطع بود و به عمد هم پول وصل مجدد نمی دادم تا از این اینترنت گردی های شبانه خلاص بشم و بیشتر کتاب بخونم...ولی این چند شب گویا تلافی تمام این مدت رو درآوردم...دوباره باید یک فکری در این مورد بکنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 2:51 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

صاحب تجربه ترين مرد جمع كه از ابتداي نشست با آرامشي خاص، صبورانه به همه موارد گوش مي داد، مي گويد:« تاكنون يك سال در مقابل امضاي اين كمپين به رغم اصرار دوستان مقاومت كردم به دليل تمام موارد سوال و انتقادي كه مطرح شد. اما امروز با حضور و تلاش تان براي پاسخ گفتن به اين انتقادات، قانع شدم و با كمال ميل، برگه كمپين را امضا مي كنم.» وقتی شرح مفصل این گزارش رو بخونید، می فهمید که واقعا چه حسی داشتم وقتی این جمله رو شنیدم....

پی نوشت۱: در این سفر دوروزه به خاطر خستگی چند روز قبل، هرجایی که پیدا می شد می خوابیدم حتی کنار ساحل...آیدا هم این قدر عکس از من با چشم های خواب آلود و پف کرده گرفته که فکر کنم میشه باهاش کتاب مصور در مورد عوارض کم خوابی درست کرد...

پی نوشت۲:خودم هم نمی دونم چرا این روزها این همه انرژی و انگیزه دارم...در حالی که واقعا اگه روزهای دیگه بود باید تاحالا از خستگی مرده بودم....

پی نوشت۳: خب می خواستم یک چیزی بنویسم که فعلن منصرف شدم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 2:4 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

نشستم تا باز هم از سفرم بنویسم که چطور باز هم بدون برنامه ریزی همه چیز این بار هم به خوبی و خوشی پیش رفت...همین طور هم سری به وبلاگ ها می زنم...اصلا باورم نمیشه وقتی وبلاگ فرناز رو می خونم...نوشته " چشم هایم را که می بندم یادم می آید که زندگی ام را در دو چمدان نارنجی چپاندم و با ملغمه ای از احساسات متناقض، از خشم گرفته تا دلتنگی غریب، بی خداحافظی از کسی، با سکوتی غریب که دل خودم هم از غربتش می گیرد ایران را ترک کرده ام..

از یکی دو تای دیگه از دوستان هم که آنلاین هستند می پرسم و اونها هم کلی تعجب می کنند...اصلا خود فرناز هم آنلاین هست...می پرسیم و باز بوی نفس تنگی آور ناراحتی و غم دلتنگی...

بدون خداحافظی رفتی... هرچند خداحافظی هم که می کردی چی می تونستم بگم جز آرزوی خوشبختی و روزهای خوب برایت...فرنازی، دلتنگ نباش و در آن شهر دور و بی نهایت سبز عادت که نه، روزهای خوبی را زندگی کن...

+ نوشته شده در  شنبه 10 شهریور1386ساعت 2:0 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

 دیروز ، روز خوب تولد یک سالگی کمپین یک میلیون امضا بود. صبح روز تولد با یک کنفرانس مطبوعاتی در مورد یک سالگی کمپین شروع شده بود و بعدازظهر با برگزاری جشن یک سالگی کمپین و چند سخنرانی خوب، ارائه گزارش کمیته های مختلف کمپین، موسیقی با صدای زیبای مهسا حکمت، و خانم نسرین بهمنی (اگه اشتباه نکرده باشم) که از زنان قشقائی هست و با چند تا آهنگ محلی شاد، شور و شادی مراسم رو مضاعف کرد و کیک خوشگلی که طرح روش، لوگوی قرمز با نوشته سفید تغییر برای برابری بود( و البته برای آدمی مثل من که علاقه زیادی به شیرینی و کیک داره این مهم بود که می تونستم هرچقدر که میخوام از این کیک بخورم)....و پخش دو کلیپ جدیدی که دوستان خوب آماده کرده بودند...یکی تصاویری بود با آهنگ زیبای همراه شو عزیز،همراه شو،همراه شو،کین درد مشترک هرگز جدا درمان نمی شود...(که الان روی سایت نیست تا بتونم لینکش رو بذارم) و کلیپ زیبای بعدی با عنوان « دوست معترضم، اراده ات پایدار» که از روز بیست و دوم خرداد هست با اون صحنه های وحشتناک دستگیری و خشونت پلیس زن تا تصاویر مراسم آغاز کمپین پشت درهای بسته سالن رعد و ....

 

 

پی نوشت۱: راستش این قدر خسته بودم که همین یک ساعت قبل از خواب بیدار شدم و منتظرموندم  تا دوستان خوب، گزارش مراسم و عکس ها رو بفرستند روی سایت و من هم از همون ها استفاده کنم و بهش لینک بدم... ولی  دیدم هنوز خبری نیست ...حالا فعلن اینها رو نوشتم، عکس های مراسم هم در راه است...

 

پی نوشت۲: خوشحالم از این که در کنار زنانی و البته مردانی کار می کنم که استوار و ثابت قدم  و برغم تمام مشکلات، دارند به راهشون ادامه می دهند....و خوشحالم از حضور این همه چهره های جدید جوان در کمپین ...احساس می کنم چقدر در این یک سال اخیر با بزرگ شدن کمپین، بزرگ شدیم و روزهایی رو با این کمپین تجربه کردیم متفاوت با همه روزهای دیگه...حالا به جرات می تونم برای کسانی که میگن ما ایرانی ها نمی تونیم کار و اقدام گروهی کنیم، کمپین رو مثال بزنم...کمپین ای که می تونه الگویی باشه برای سایر حرکتهای اجتماعی....

 

پی نوشت۳: حالا که کمپین یک میلیون امضا یک ساله شده و سایتش هم به رغم ۶بار فیلتر شدن حضور جدی در عرصه اینترنت داره، یک ایمیل آماده کردم برای کلی از دوستان وبلاگ نویس...لطفا برای پیشبرد خواسته های به حق کمپین یک میلیون امضا و تلاش برای اطلاع رسانی و رفع این تبعیض های  قانونی و یاری رسانی به زنان و مردانی که در این راه تلاش می کنند، به ایمیل پاسخ مثبت بدهید....همراه شو، کین درد مشترک هرگز جدا درمان نمی شود...

 

پی نوشت۴: دیروز خیلی از دوستان از حس خوب این روزهایم می گفتند...خوشحالم از این که می تونم این روزها برغم همه مشکلات شاد باشم و البته خوشحال تر میشم وقتی که می بینم این شادی باعث شادی دوستان عزیزی هم شده که همیشه ممنون حمایت ها و دلگرمی هاشان هستم....

 

پی نوشت۵: دلم میخواد این رو هم بنویسم ...وقتی در مهمونی وز بیست و دو خرداد برای اولین بار کلیپ کمپین پخش شد( یک خرده با این که روی سایت هست فرق می کنه و این عکس رو که میگم  نداره) وقتی اون عکس ناهید و من رو دستنبد به دست روبروی اوین دیدم هم گریه کردم دوباره و هم خیلی عصبانی شدم  با یادآوری اون روزها از دست کسانی که ما رو انداخته بودند زندان(البته الان میگم عصبانی شدم اون روز زیر لب حتما یکی دو تا کلمه بد هم بکار برده بودم )....ولی دیروز که کلیپ« دوست معترضم ارداه ات پایدار» پخش شد و باز هم همون عکس بود  دیگه این حس رو نداشتم ....الان از اون روزها فقط به عنوان یک تجربه یاد می کنم ...تجربه ای که باعث شد خیلی جدی تر از قبل به کار در کمپین ادامه بدم.... 

 

پی نوشت۶: راستی این نمایشگاه رو از دست ندید...نمایشگاه همه مادران من... من هم الان دارم میرم ....فقط امیدوارم بتونم به راحتی آدرسش رو پیدا کنم...

 

پی نوشت۷: این هم لینک کلیپ همراه شو عزیز، همراه شو، همراه شو، کین درد مشترک هرگز جدا درمان نمی شود( با یک تشکر از الناز عزیز که آدرس لینک رو برام گذاشته)

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

این روزهایی که گذشتند و روزهایی که می آیند، این قدر در دنیای واقعی کار داشتم و دارم که فرصتی برای این وبلاگ نبود....هرچند که شاید اگه حوصله ای برای اینجا بود فرصت هم پیدا می شد مثل همین الان که ساعت یک و نیم شبه و در حالی که دیشب هم ساعت چهار صبح خوابیده بودم نشستم و دارم می نویسم در حالی که از شدت خستگی چند ساعت قبل حالت ضعف و بیهوشی داشتم!!!

شاید باید می نوشتم از روزهایی که به رغم خستگی زیاد، خیلی دوست شون دارم... از گروه مون که کلی میشه ازشون/از ما نوشت و خندید....شاید هم باید می نوشتم از این حس خوبی که دارم....حتی می نوشتم از گزارش هایی که نوشتم و دوست شون داشتم حتی ....این چند روز که نه ولی باز از چند روز دیگه میخوام بیشتر اینجا بنویسم...

من شدم برعکس همه فکر می کنم...همه وقتی نمی خواهند دیگه بنویسند اعلام می کنند و من وقتی قراره بیشتر بنویسم!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 2:12 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده