صدور وثیقه 100میلیونی برای مریم ....برای مریم ۱۰۰میلیون تومان وثیقه تعیین کردند!!! و چون امکان گذاشتن این وثیقه وجود نداره، مریم باید در زندان اوین بمونه....وکیل مریم درخواست کرده میزان وثیقه رو کاهش بدهند....
پی نوشت: دارم حساب می کنم ببینم با حقوق روزنامه نگاری، باید چند سال کار کنی تا بتونی ۱۰۰میلیون تومان به دست بیاری؟
مریم حسین خواه، روزنامه نگار و عضو کمپین یک میلیون امضا بازداشت شد
پی نوشت: کلافه ام از این همه دستگیری، از این همه خبر بد....دلم میخواد از مریم بنویسم که تا همین دو هفته قبل پشت یک میز کار می کردیم...از مریم که می گفت همش شبها آهنگ گل گلدون من رو می ذاشته و کلی گریه می کرده اون شبهایی که ما زندان بودیم....از این که خبر ازدواجش رو همون روزهایی شنیدم که زندان بودم و کلی پشت تلفن جیغ زدم از خوشحالی...چقدر خسته شدم از این که همش نوشتم ایکاش این خبرهای بد تموم بشن روزی...

امروز گزارش زاهدان در روزنامه چاپ شد....حالا این که وقتی رفتم صفحه بندی دیدم صفحه آگهی خورده پایینش و باید از مطلب کم کنم، چقدر ناراحت شدم بماند... از گزارش اصلی کم نشد و با یک عکس کوچک مشکل حل شد اما مطلبی که در مورد آموزش ایدز در کوچه پس کوچه های شیرآباد نوشته بودم، نصفش رو مجبور شدم حذف کنم....هرچند این اولین مطلبی بود که در مورد ایدز می نوشتم و اسمم رو پاش ننوشته بودم(به این دلیل که پای گزارش اصلی صفحه اسم خودم بود و دو بار اسم یک نفر در صفحه تکرار نمیشه)...در هر صورت خودم این گزارش رو خیلی دوست دارم...
پی نوشت۱: ستار می گفت برای پدربزرگش زن خریدند سه میلیون تومان....در روزنامه کلمه خریدن شده گرفتن....و در سایت شده زن گرفتن با سه میلیون تومان مهریه....(حالا این که چرا این اتفاقات افتاده بماند)...
پی نوشت۲: رکوردر خراب شده بود واقعا، بردم تعمیرگاه سامسونگ و گفتند که باید صد تا ۱۵۰هزار تومان هزینه کنم تا شاید بتونند فایل های صدایی رو که روش هست، نگه دارند و تازه اگه بتونند این کار رو بکنند دو هفته طول می کشه حداقل...حالا قیمت خود این رکوردر صد تومن بود پارسال...من هم با شرمندگی تمام، ایمیل زدم به دکتر گوهری و ازش خواستم اطلاعاتی رو که در مورد شهر زاهدان و حاشیه نشینی در این شهر بود برام بنویسه و ایمیل کنه تا بتونم گزارشم رو باهاش شروع کنم....و بعد هم گزارش رو با یادآوری همه جاهایی که رفته بودیم و حرفهایی که زده شد نوشتم...این شد که امروز این گزارش آماده شد...با یک تشکر ویژه از این استاد خوب که در روزهایی که تازه از ایران رفته و مسلمن خودش کلی کار داره این متن رو برام نوشته بود....
پی نوشت۳: رفته بودیم کوه، خیلی خوب بود و کلی هم خندیدیم...وقتی برگشتم از ساعت ۴بعدازظهر تا دو شب خوابیدم و بعد بیدار شدم تا همین گزارش زاهدان رو بنویسم.....این احساس رو داشتم که وقتی من خواب بودم همه شهر از بین رفته و من تنهای تنها موندم...این قدر این حس واقعی بود که تا مدتی حتی نمی تونستم پرده اتاق رو کنار بزنم....داشتم الان فکر می کردم که چقدر حس وحشتناکی بوده....
پی نوشت۴: عکس هایی هم که مهدی حسنی از این مناطق گرفته بود هفته قبل به دلیلی زودتر از این گزارش در روزنامه کار شد...لینکش چند تا پست پایین تر هست...
دو: چند روز قبل سوار مترو شده بودم...یک پسر حدودا ۹ساله نشسته بود کنار مادرش...با چشمهای تقریبا کشیده، گونه های برجسته، دندون موشی فاصله دار....یک بسته چیپس دستش بود این پسر...به آرومی یک دونه چیپس برمی داشت، در چیپس رو می پیچوند، چیپس رو می خورد به همون آرومی و بعد دوباره در چیپس رو باز می کرد و یک دونه چیپس دیگه و ....از دیدن این صحنه این قدر حس عجیبی بهم دست داد که نشستم کف مترو....همین طور به پسرک نگاه می کردم و تکرار می کردم زیر لب که پسرم کی حق داره این آرامش رو از تو بگیره!!!شاید چشمهای کمی کشیده اش شبیه شایان خواهرزاده عزیزم بود....نمی دونم چرا گریه ام گرفته بود وقتی فکر می کردم که چرا باید آرامش و دنیای این پسر کوچیک با فکر جنگ و بدبختی و گرسنگی بمباران بشه....هرچند نمی دونم اصلن این پسر کوچیک به جنگ فکر می کرد....
سه: سایت زنستان به دستور دادسرای اتاق اینترنت وزارت ارشاد توقیف شد....
چهارم: یک چیزهایی بود که می خواستم بگم و بنویسم....ولی در بعضی موارد سکوت و نگفتن بهترین کاره....فقط می خواستم این رو بگم که چه فرقی می کنه بین ما و کسانی که کیهان می نویسند....اونها هم وقتی نمی خواهند حقیقت رو بگن و یا وقتی میخوان یک طرفه به قاضی بروند و شرایط رو به نفع خودشون تغییر بدهند، همون کاری رو می کنند که ما کردیم....
پنجم: هیچ حسی بدتر از این نیست که یک دوست به چشمهات نگاه کنه و دروغ بگه....
ششم: این روزها باز هم حس خوبی دارم...هرچند بعضی روزهاش این قدر بدند...این قدر بد بد که نمی دونم چطور میشه تحمل شون کرد ولی باز هم حس خوبی دارم....
پی نوشت: این روزها فقط و فقط دلم آرامش میخواد....از این همه استرس خسته شدم...
پی نوشت: این شماره زنستان به دلارام اختصاص داده شده...این نوشته هم از دلارام است در مورد یک زن و البته مادر۱۵ساله...روزا گدایی میکنم، ساعت 3 بعد از ظهر که شوهرم از سربازی میاد – اون سرباز فراری بود و دستگیرش کردن _ برام مشتری میآره. با بعضیها میرم خونه هاشون و با بعضی به خرابه های اطراف. فکر میکنی از صبح تا عصر چقدر درمیآرم. حتی اون قدر نیس که سمیه سیر شه. بعد از ظهرها از هر کسی که بیاد 500 تومن میگیرم.»

این لینک گزارشی هست که از زنان معتاد کارتن خواب و صیغه ای محله دروازه غار نوشتم....بعضی از وقتها آدم یک حسی نسبت به بعضی از گزارش هاش داره ....این گزارش هم از اون گزارش هاست که خودم خیلی دوست دارم!!! هرچند خیلی سیاه سیاهه ولی واقعیت واقعیته...
اين عکس ها تصاويري از مناطق حاشيه نشين زاهدان و حاصل سفر خبرنگار اجتماعي و عکاس روزنامه به اين شهر است...هرچند هنوز گزارش زاهدان رو ننوشتم ولی به دلیلی عکسها زودتر از گزارش کار شد...لینک اینترنتی اش جالب نیست زیاد ولی صفحه اش خیلی قشنگ شده بود....
پی نوشت: و اما این روزها همش یاد فیلم ترنج می افتم....خیلی هم زیاد یادم نمونده این فیلم ولی می دونم دستهای مردی رو شکستند تا دیگه نتونه نقشه قالی بکشه.... و مرد تلاش می کنه تا با دستی که نمی تونه قلم در دست بگیره یک نقشه قالی بکشه....نمی دونم چرا سالها بعد از این فیلم فکر می کردم که یک روز دستهام می شکنه تا نتونم بنویسم هرچند اون موقع فقط بلد بودم مشق بنویسم!!! ولی این فکر همیشه باعث ترس و نگرانی ام می شد ...این روزها همش دوباره فکر می کنم به این موضوع که اگه روزی نتونم بنویسم....می دونم که به خاطر حکم زندان دلارام این حس رو دارم....میشه در زندان هم نوشت یک عالمه ولی نه دیگه به اندازه چندسال از اون روزهای تکراری ؟!!! تازه اگه بنویسی ولی شرط آزادی ات منتشر نکردن شون باشه حتی در دنیای اینترنت؟!!! مثل نوشته هایی که یک جایی در کامپیوترت سیو می کنی تا فراموش نشه و گهگاهی که می خونی شون میگی بالاخره یک روزی اینها رو منتشر می کنم اون وقت تکلیفت چی میشه ....دارم فکر می کنم شاید کتاب خوندن هم گزینه خیلی مناسبی باشه که بتونه جایگزین نوشتن بشه ....ولی باز می بینم که نوشتن رو یک جور دیگه دوست دارم...اصلن شاید همه این نگرانی از ننوشتن بی مورد باشه ...
از بین تمام زنانی که بعدها جزو بهترین دوستانم شدند (و هستند البته)، از اون روز فقط قیافه دختری یادم میاد که یک نایلون پر از ساندویچ با خودش همراه داشت با یک عالمه رنگ و قلم مو...کودکان کار و خیابان با لباس هایی شاید تمیز تر از روزهای قبل نشسته بودند روی زمین و روی یک پارچه سفید نقاشی می کشیدند....از ایدز می کشیدند و راههای پیشگیری رو می نوشتند روی همون پارچه سفید...یکی گفت که مربی شون، همون دختری هست که یک نایلون پر از ساندویچ داشت...باهاش حرف زدم...خیلی آروم به نظر می رسید و کم حرف...چند جمله ای بیشتر با هم حرف نزدیم....گفتم یعنی این بچه ها ایدز رو می شناسن....گفت میخوای مطمئن بشی از خودشون بپرس....یکی شون رو صدا کرد و اون هم شروع کرد به توضیح دادن...نقاشی که تموم شد، ساندویچ های بچه ها رو بین شون تقسیم کرد و بچه ها بعد از خوردن ساندیچ همشون دنبالش راه افتادند که برگردند محله خودشون....
اسمش دلارام بود...دلارام علی....دختر جوانی که به کودکان کار و خیابان، سواد یاد می داد....به صورت کاملا داوطلبانه....بعدها باز هم دیدیم همدیگه رو....در تجمع هشت مارس روبروی تاتر شهر و بعد هم که در تجمع میدون هفت تیر...و مگه می شه به همین راحتی فراموش کرد روزی رو که به جرم دفاع از حقوق مان، روی زمین کشیدند دلارام رو ...دستش رو شکستند....و بردنش اوین....و دلارام بود که تعریف می کرد از ورودش به اوین و اتفاقاتی که افتاده بود....تعریف می کرد و من هم بهت زده گوش می کردم...اون موقع ما هیچ کدوم اوین نرفته بودیم...یک روز سرد زمستونی بود که دلارام بعد از یک سفر به هند برگشته بود ایران و قید ادامه تحصیل در این کشور رو زده بود تا باز برگرده پیش بچه های پامنار و بهشون سواد یاد بده....و بعد بود که دیگه بیشتر دلارام رو می دیدم....در سالگرد بیست و دو خرداد وقتی نوشته اش رو خوند در مراسمی که خونه یکی از اعضای کمپین برگزار کرده بودیم باز من نمی تونستم جلوی اشکهام رو بگیرم و گریه می کردم... دلارام هم همش می گفت این همه سخت نگیر همه چیز رو ...و روز 5شهریور هم بود که هم مراسم سالگرد کمپین بود و هم روز عروسی دلارام....و ما چقدر خوشحال بودیم....حالا کمتر از دو ماه از عروسی دلارام گذشته و به همین زودی دادگاه تجدید نظر حکم دوسال و شش ماه زندان و ده ضربه شلاق رو تائید کرده و فقط چند روزی به دلارام فرصت دادند تا خودش رو معرفی کنه...نه حتی 20روزی که به همه مهلت میدن ... و دلارام نمی دونم به چه جرمی باید بره زندان....اصلن نمی تونم حتی تصور کنم دلارام دختری شاد و پرانرژی همیشه در حال تلاش رو که باید پشت دیوارهای بلند اوین بمونه....چرا باید این حکم برای دختری صادر بشه که به قول ناهید مانده است تا در تلاش زنان کشورش برای زندگی برابرتر شریک شود. او مانده است تا «کودکان کار» کشورش را دریابد و وظایف دولت در مقابل کودکان را به جای آنان بر عهده گیرد. او مانده است تا با قلمش، آگاهی را در میان آنان که به آن نیازمند ترند، بپراکند. او مانده است تا در تاکسی و اتوبوس، پارک و مترو، مسئولیت شهروندان را به آنان یادآور شود و از آنان بخواهد که با امضای بیانیه کمپین یک میلیون امضاء قدمی در راه تغییر و اصلاح قوانین تبعیض آمیز، بردارند. او مانده است تا شادی وجودش را با دیگران تقسیم کند.
راستی ننوشته بودم سری قبل که وقتی داشتیم می رفتیم سمت کلپورگان، مهدی حسنی، عکاس خوب روزنامه و همسفر بنده تصمیم گرفت از تویوتاهای قاچاق بنزین عکس بگیره....حالا تا با دوربینش با اون لنز بزرگش اولین عکس رو گرفت البته از توی ماشین، یک دفعه ماشینی که ماشین های قاچاق رو اسکورت می کرد پیچید جلومون و کلی ایما و اشاره با عصبانیت...این که نفس من از ترس بند اومده بود و فکر می کردم الان ما رو به رگبار می بندند بماند....شانس آوردیم که راهنما بلوچ بود با پوشش مردان بلوچ و ماشین پاترول بود و قضیه ختم بخیر شد....
مي خواستم براي دكتر رزاقي بنويسم اين چند روز ولي واقعن نمي دونم چي بايد بنويسم وقتي با يادآوري خاطرات اون روزها نمي تونم باز جلوي اشكهام رو بگيرم...چی باید بنویسم وقتی که درحقيقت آشنايي با دكتر رزاقي و كنشگران باعث شد وارد حوزه جامعه مدني بشم و بعد هم فعاليت در حوزه زنان...كه اگه اين آشنايي و آشنايي هاي بعدي نبود، من هم الان نااميد در يك گوشه اي از دنيا داشتم درس مي خوندم از روي اجبار تا شايد يك روزي اين روزهاي بد تموم بشه...اما حالا حداقل ياد گرفتم بايد بود و تلاش كرد براي تغيير حتي اگه تلاش هامون سالها بعد به نتيجه برسه كه هيچ چيزي هم يك شبه حاصل نميشه...و مسلمن فقط من نبودم كه از كنشگران، كنشگر شدم....
چي بايد بنويسم وقتي اين قدر دوست بود برام كه در مشكلات خصوصي زندگي ام هم راهنمايي مي خواستم ازش...ايكاش خيلي زود آزادبشه....
پی نوشت: دوستان خوب، سايتي با نام فعال جامعه مدني، سهراب رزاقي را آزاد كنيد راه اندازي كردند ... لوگويي هم هست براي آزادي دكتر رزاقي....استاد خوبي كه بسيار آموختيم از او...
اين براي اولين بار است در زندگيم كه با قاطعيت از سفر دوباره به شهري مي گويم كه همين ديروز از آنجا بر گشته ام....باز هم در همين ماه ها به زاهدان ميرم....هنوز با اين سوال درگيرم كه چطور اين مردم مي تونند اين حجم عظيم تبعيض و فقر رو تحمل كنند....و وضعيت زنان هم كه ديگه جاي خود داشت...اين فقري كه هنوز هم نمي دونم چطور ميشه ازش نوشت....شايد به كمك عكس هايي كه همسفرخوب عكاس روزنامه از اين صحنه ها گرفته ....
و البته اين پست رو نوشتم تا تشكر كرده باشم از دوست خوب آقاي باوفا كه اگه نبود ميزباني اش و هماهنگي هايش مسلمن نمي تونستم به زاهدان برم و از دكتر گوهري كه همراه ما بود در محلاتي از زاهدان كه حتي مردم عادي زاهدان هم از رفتن به اون مناطق واهمه دارند و راهنمايي ها و توضيحاتش در مورد شهر زاهدان....و البته از ستار و حميد ....و البته از دوستان خوب ديگه اي كه سر فرصت از همه مي نويسم....مسلمن وقتي گزارشم رو بنويسم، توضيحات بيشتري هم در مورد اين دوستان خوب خواهم نوشت....
پي نوشت: واقعن دلم ميخواد برم زاهدان بمونم و همون جا كار كنم....
پي نوشت۲: اين ركوردر نمي دونم چرا كار نمي كنه و حتي روشن هم نميشه...روز اول و دوم زاهدان روي اين ركوردر ضبط شده و من الان نمي دونم واقعن كه چه كار بايد بكنم....اين هم از مزاياي ديجيتالي بودن!!!!
براي خواهر با استقامتم روناك ....خواهر با استقامتم، حدود 5 سال است که داوطلبانه در انجمن زنان برای دفاع از حقوق زنان و آموزش زنان بی سواد فعالیت می کند و به خاطر دفاع از حقوق زنان و راهنمایی زنان بی سواد، با وجود سن کم از زنان بی سرپرست حمایت می کند. شاید از نظر مالی نمی تواند به آنها کمک زیادی بکند، اما با همان لبخند کوچک، زنان را در قعر بدبختی و بی حمایتی به وجد می آورد....
