الان حس خوبی دارم... حس خوب تموم شدن یک سال... سال سخت سخت سخت که از همین روزهای ابتدایی اسفند پارسال شروع شد ... و حس خوب شروع روزهایی که تصمیم گرفتم متفاوت تر باشند ...
باز چهارم اسفند اومد و باز یک روز تولد دیگه...چند هفته قبل فکر می کردم شاید دیگه به روزهای خوب و گرم آخر سال نرسم ولی رسیدم...هفته قبل دلم غول چراغ جادو می خواست این قدر که درد داشتم...بعد از مشکل پام، گردن درد و مچ درد هم بهش اضافه شده بود...می دونستم که جسمم فرصتی پیدا کرده تا با درد بگه که هست...بگه که خودم رو فراموش کردم اساسی...
نمی تونم بگم در کل سال بدی بوده، چون کلی تجربه کسب کردم ولی انصافن سال سختی بود با روزهایی خیلی بد...در این یک سال فکر می کنم به اندازه چندین سال بزرگ شدم...به اندازه چندین سال مشکل رو تحمل کردم...و به اندازه چندین سال اضطراب، نگرانی و دلشوره...
پی نوشت۱:امسال تصمیم گرفتم که به زیبایی های زندگی هم فکر کنم...و این کار رو هم از تصمیمات شاید کوچیک برای زندگیم شروع کردم...
پی نوشت۲: پروین(اردلان) عزیز به دادیاری امنیت دادسرای تهران احضار شده....اون هم در آستانه دریافت جایزه اولاف پالمه...منتظر روز یکشنبه هستیم...
پی نوشت۳: امشب در خونه مریم عزیز و شهاب، با دختری آشنا شدم هنرمند هنرمند...با صدایی بی نهایت زیبا و سه تار نوازی ای زیباتر...مرسی از این که به شبی پر از خاطره و آواز ماندگار، مهمانم کردید....
پی نوشت۴: چند شب قبل، فیلم پرنده خارزار رو دیدم...هر شش تا سی دی رو پشت سر هم...اون هم با گردن درد شدید....وقتی بیست و یک سالم بود این فیلم رو دیده بودم و چیز زیادی ازش یادم نمی اومد...این چند روز گذشته به این فکر می کردم که چقدر زندگی من شده شبیه زندگی کشیش فیلم...تک بعدی تک بعدی شاید....روزنامه و کمپین یک میلیون امضا...تصمیم پی نوشت شماره یک هم از همین جا و تاثیر این فیلم ناشی شد تاحدودی البته...
پی نوشت۵: دلیل این پست، افشاگری آیدای عزیز بود...دوست خوب همیشه همراه در غم ها و شادیها ...
پی نوشت۶: گوشهام رو سوراخ کردم اون هم دو تا....بالاخره این هم یکی از تصمیماتی بود که بعد از حداقل چندماه عملی کردم