تبليغاتX
پرنده خارزار

پرنده خارزار

تو به ویرانی این یا’س بکوش

آزادي خديجه مقدم بعد از نه روز زندان(شرح عكس: دكتر خسروشاهي، همسر خديجه مقدم عزيز)

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 3:43 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

خدیجه مقدم فعال کمپین یک میلیون امضا و کمیته مادران کمپین بازداشت شد

این بار نوبت دستگیری یکی از مادران کمپین بود...خدیجه مقدم از اعضای فعال کمپین یک میلیون امضا، عضو کمیته مادران، عضو فعال مادران صلح و .....صبح سه روز قبل در خانه اش دستگیر شد...ماموران با حمله به خانه وی، با هل دادن در به زور وارد خانه شده اند و خدیجه را در حالی دستگیر کرده اند که با لباس خواب بر تن، مشغول صحبت تلفنی با خواهرش بوده است...خدیجه هم اکنون در بازداشتگاه وزرا است...شرایط بد این بازداشتگاه موقت هم که دیگه بر همه معلوم است...از خدیجه خواستند اسامی افرادی را که به خانه اش رفت و آمد دارند به آنها بگوید و همین طور یکی از دلایل دستگیری اش رو برگزاری نشست های کمپین در خانه اش اعلام کرده اند...

خدیجه در آخرین دفاع از خودش گفته: نحوه زندگی من، دفاعیه من است...

پی نوشت۱:همسر خدیجه مقدم:به جای دستبند باید به دستهای همسرم بوسه بزنند...یادش بخیر روز افتتاح کمپین، بعد از شروع رسمی پشت درهای بسته سالن رعد، رفتیم خونه خدیجه...بعد از یکی دوساعتی همسرش، دکتر خسروشاهی، با یک جعبه شیرینی وارد شد برای تبریک شروع کمپین...(کلیه اخبار مربوط به دستگیری خدیجه مقدم را از همین لینک می توان دنبال کرد)

پی نوشت: بارها و بارها از مادران کمپین نوشته بودم....از این که یک دنیا امید و مهربانی هستند...میخوام در مورد خدیجه و مهربونی هاش بنویسم...از خدیجه و تلاشهایش برای زنان بم...از خدیجه که در اون سرمای زمستون رفت سراب تا از خانواده مقتول برای آزادی راحله رضایت بگیره...از خدیجه و تلاشهایش برای آزادی اعضای دربند کمپین، از خدیجه که الان در یکی از سلول های بازداشتگاه وزرا، بدون هیچ امکاناتی شرایط سختی رو می گذرونه...میخوام بنویسم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

کمپین دارای فرزند جدیدی شده. یک دختر کوچولوی بی نهایت دوست داشتنی؛ دختر علی و بیتای عزیز که هر دو از اعضای کمپین هستند. امروز و در روز یازدهم تولدش به دیدنش رفتیم. آرزو کردیم امروز که با تلاش های همه زنان و مردان برابری خواه، دیگر سایه قانون تبعیض آمیز بر سر دختران کشورم و بر سر دختر کوچولوی کمپین نباشد. 

یک روز آسیه بود فکر می کنم که نوشته بود این بچه ها، امید آینده ما هستند. امید که امیدهای آینده ما از تبعیض و بی عدالتی رنج نبرند.

پی نوشت۱: یک بار دیگه هم فکر می کنم که نوشته بودم که مادران کمپین یعنی امید به ادامه راه. باز هم امروز دلم خواست این رو بنویسم.

پی نوشت۲: ایام تعطیلات شلوغ و خوبی رو گذروندم ولی انصافن کلی دلم برای روزنامه و گزارش نوشتن تنگ شده بود. ایکاش امسال خطوط قرمز مطبوعات کمرنگ تر بشن.(فکر می کنم این دیگه از اون آروزهای محال بود)

+ نوشته شده در  جمعه 16 فروردین1387ساعت 3:14 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

"به همین سادگی" ساخته رضا میرکریمی رو امشب دیدم. روایتی ساده و واقعی از یک روز از زندگی یک زن خانه دار. چند نفری از دوستانم که فیلم رو دیده بودند، توصیه می کردند که حتمن باید این فیلم رو  دید هرچند تاکید داشتند که پایان فیلم اصلن خوب نیست و مطابق میل مرد داستان پیش میره. ولی به نظر من که پایان فیلم، کاملن منطبق بود بر واقعیت های زندگی زنان در جامعه ایرانی.

پی نوشت: به ندرت سینما میرم. یکی از دلایلش هم اینه که اعصابم خورد میشه. مردم، سینما رو گویا با پارک و یا اتاق خوابشون اشتباه گرفتند!!! با یک نایلون پر از خوراکی، اون هم از نوع چیپس و پفک، وارد سینما میشن. تمام اون مدتی که در سالن انتظار نشستند، هیچی نمی خورند. تبلیغات اول فیلم رو هم می بینند و درست وقتی که فیلم شروع میشه صدای بازشدن بسته های چیپس و پفک اعصاب خورد کن میشه. حالا وای به اون روزی که زن و مردی کنارت نشسته باشند که میخوان با عشوه چیپس بخورند. انصافن دلم میخواد بلند شم و چیپس هاشون رو بندازم توی سطل آشغال. این در موردی هست که فکر می کنند اومدند پارک. بدتر اون وقتی هست که طرف تاریکی سالن سینما رو با اتاق خوابش اشتباه می گیره. یک بار که ردیف های آخر نشسته بودم، اینقدر عشوه ها و آخ و اوخ دختر جوونی که کنارم نشسته بود اعصابم رو خورد کرد که اصلن نفهمیدم چی دیدم. حالا من هم خجالت می کشیدم بهشون بگم که گویا من بیچاره پول دادم فیلم رو ببینیم نه این که شاهد یک رابطه عشقی در صندلی های سالن سینما!!! باشم. تصمیم گرفتم از این به بعد اگه باز هم از این اتفاقات افتاد به جای این که اعصاب خودم رو خورد کنم، صندلی ام رو با یک مرد عوض کنم.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده 

یک: قرار بود امروز بریم روزنامه سرکار. دیروز زنگ زدند و گفتند ما هم مثل بقیه روزنامه ها تا جمعه تعطیلیم. به همین دلیل هم چون هیچ برنامه ریزی ای برای امروز نکرده بودم، فعلن موندم خونه تا نحسی سیزده پارسال تموم بشه تا بعدازظهر برم بیرون ببینیم مردم چه بلایی سر پارکها آوردند. سیزده بدر پارسال هم دیگه خودش حکایتی داشت. غروب دلگیر روز سیزدهم فروردین پشت میله های بازداشتگاه. حالا هرچقدر به این زندانبان می گفتم بذاره حداقل سبزه های حیاط رو گره بزنیم!!! مگه میذاشت. نحسی سیزده اساسی دامن ما رو گرفته بود گویا...حالا خوبه مانتویی که تنم بود خیلی کوتاه بود وگرنه اگه مانتوی بلند تنم بود و این نحسی سیزده بیشتر می چسبید به مانتوم، حالا حالاها هم درگیر نحسی اش بودیم.

دو: دیشب، جادی ولیلا با یک تلویزیون ۲۴اینچ؟! اومدند خونه ام. یک تلویزیون جدید خریدند خودشون و این تلویزیون رو دادند به من(یک عالمه مرسی). حالا بعد از چندماه دوباره تلویزیون دار شدم. اون تلویزیون چوبی قدیمی که اسمش رو گذاشته بودم سینمای خانگی، دیگه از کار افتاده بود و جابجا کردنش باعث شد پدر پام دربیاد، هنوز منتظر مونده زیر میز تا بالاخره یک راه چاره ای پیدا کنم و بندازمش بیرون. برای بیرون انداختنش باید ۴طبقه بیارمش پایین. به طرز وحشتناکی سنگینه. فکر کردم می تونم برادرم رو راضی کنم که بذاردش پایین ولی اون هم زیر بار نرفت. آخر سر هم به این نتیجه رسیدیم که خردادماه که قراره اثاث کشی کنم، با بدجنسی تمام تلویزیون رو بگذارم برای صاحبخونه بمونه.

سه: بالاخره همت کردم و کلاس زبان ثبت نام کردم. کلاسها رو هم هشت صبح انتخاب کردم که همین باعث بشه صبحها زود از خواب بیدار بشم و شبها تا سه چهار صبح کتاب نخونم یا پای اینترنت نشینم. ولی الان یک مشگل اساسی دارم. در برگه ثبت نام نوشته بودند که باید حتمن با مقنعه سر کلاس باشیم!!! از مسئول ثبت نام که پرسیدم این قضیه خیلی جدیه یا فقط همین جوری نوشتند، با جدیت گفت که کاملن جدیه. البته دیگه اون موقع دیر شده بود چون پول کلاس رو به حساب موسسه واریز کرده بودم. حالا من که کلی ادعام می شد که در همه جلسات خبری در دولت نهم با روسری حضور به هم رساندم!! دارم فکر می کنم که چیکار میشه کرد برای حل این مشگل. فکرش رو بکن روزهای گرم تابستون، گوشها و گردنت از زیر مقنعه خیس عرق بشه. چقدر حس بدیه و بدتر از اون این حجاب اجباری.

چهار:میشه خاطره روزهای بد رو با دورهم بودن با دوستان و گفتن از هر دری و خندیدن پاک کرد.(الان دقیقن مثل مونای عزیز، سبز و مثبت شدم)

پنج: سهیل،خواهرزاده عزیز، فحش دادن یاد گرفته. هروقت از دست کسی عصبانی میشه با تمام انرژی ای که داره داد میزنه: بی تربیت، برو خودت رو گم کن!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 3:32 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  | 

همین یک ماه قبل نوشته بودم از وبلاگی به اسم پرنده خارزار با نویسنده ای نامعلوم که آی دی ایملش، آی دی من بود.همین چند روز قبل دیدم که دوباره ایمیل تبریک بلاگفا اومده برای ثبت پرنده خارزار که اسم نویسنده اش هم محبوبه حسین زاده !!! بود و البته پست هایی هم که نوشته بود کپی آخرین پست های من بود با سانسور در بخشی از نوشته ها.. و بعد از هر پست کپی شده، یک پست  هم بود در مورد همجنسگراها و اشعاری مربوط به لزبین ها و ...

البته طرف، زرنگ بازی درآورده بود و ایمیل رو عوض کرده بود..درست مثل آی دی من ولی به جای شماره۵۴از ۵۳استفاده کرده بود و به همین دلیل امکان حذف وبلاگ از جانب من وجود نداشت....البته این بار هم مشگل به لطف مدیریت بلاگفا حل و وبلاگ مسدود شد...

دفعه اول فکر می کردم این یک شوخی مسخره هست(همیشه از این جور شوخی ها ناراحت میشم) ولی این بار دیگه از این موضوع اصلن عصبانی نیستم چون وقتی فکر می کنم به آدم بدبخت و یا بدبخت هایی که برای اذیت کردن دیگران، مجبورند باز هم با نام شخصی بنویسند که باهاش مشگل دارند، بیشتر براشون متاسف میشم...

فکر می کنم بد نباشه همین جا چند تا توضیح بدم برای جلوگیری از مشگلات بعدی:

فقط در این وبلاگ، سایت تغییر برای برابری، و روزنامه اعتماد می نویسم. پس مسئولیت هیچ نوشته دیگه ای رو در هیچ سایت و وبلاگ دیگه ای نمی پذیرم...

نداشتن دوست پسر و یا نداشتن رابطه س.ک.س با یک مرد، به معنای داشتن رابطه با یک دوست دختر نیست...

به گرایش جنسی افراد احترام می گذارم و فکر می کنم این موضوع فقط به خود شخص و شریک جنسی اش ربط داره...همجنسگرا نیستم و در زمینه همجنس گراها هم اطلاعات درستی ندارم که بخوام در این مورد بنویسم...

پی نوشت۱: این روزها، روزهای شلوغی رو گذروندم با خواهرزاده های شیطون و برادرزاده وروجکم....چند روز دسترسی نداشتن به اینترنت هم حاصل شیطنت های بی وقفه همین وروجک ها بود که هیچ انرژی ای و زمانی برای نشستن پای سیستم بهم نمی دادند مخوصن این که این دو روز آخر ماوس کامپیوتر سوخته بود این قدر که سر بازی های کامپیوتری شون باهاش کلنجار رفته بودند...حالا هم که انگار، خونه مورد تهاجم قوم مغول قرار گرفته...باید دوباره همه جا رو تمیز کنم و مرتب...

پی نوشت۲:بازخوانی سال ۸۶از منظر فراز و فرودهای حقوق زنان

+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده