دوست زیر بارون منتظرت مونده بود.دو سال گذشته بود.تو یادت رفته بود دوست هم مثل تو هیچوقت زیر بارون از چتر استفاده نمی کرد.دوست با همون لهجه خنده دار میگه سلام....دوست میگه تو هیچ تغییری نکردی هنوز هم آروم یکجا می شینی در حالیکه دستت رو روی دستت گذاشتی و نگاه می کنی بدون اینکه حرفی بزنی و آدم نمی دونه داری به چی فکر می کنی ...دوست آروم روی مبل نشسته و تو نمی دونی به سفیدی سرامیک نگاه می کنه و یا گلیم پرنقش و رنگ....اینبار ولی تو می پرسی به چی داری فکر می کنی؟و دوست میگه به تنهایی تو و سکوت اینجا.و تو باز تنهایی و باز سکوت...
+ نوشته شده در جمعه 9 دی1384ساعت 11:55 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده
