قراره فردا از صبح تا شب پیش مادرم بمونم.دلم خیلی براش تنگ شده.دفعه قبل فقط نیم ساعت خونه موندم ، وقتی می خواستم بیام امیررضا بلافاصله پرید بغلم و گفت شیطونی نکنی ها!!!بهش گفتم پدرسوخته کی نباید شیطونی کنه من یا تو ؟بلافاصله میگه عمه زود بگو ببخشید مگه نمی دونی نباید حرف بد بزنی!!!همیشه برام خیلی دوست داشتنی و جالب بوده مراحل رشد و بزرگ شدن بچه ها ...از وقتی اولین کلمه رو به سختی و با کلی ریختن آب دهان تلفظ می کنند تا وقتی که دیگه حرفهای ما رو به خودمون بر می گردونند....
چون گوشی موبایلم سوخته هیچ شماره ای ندارم و مسلما نه میتونید بهم زنگ بزنید و نه من می تونم به کسی زنگ بزنم .فردا هم فقط میخوام با مادرم حرف بزنم و مسلما باید کلی نقاشی برای امیررضا بکشم و هزار بار یک داستان رو براش بخونم....اینترنت و وبلاگ و تلفن هم تا دو روز آینده تعطیل.
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن1384ساعت 9:22 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده