امروز روز ولنتاینه .روز عشق ،محبت و خلاصه کلی حرفهای خوب دیگه.دیشب به بچه ها گفتم فردا یک قلب بزرگ بزرگ می خرم و بغلش می کنم و میرم خیابون.به اولین نفری که با تعجب به این قلب نگاه نکنه قلب رو میدم و میگم خیلی دوستت دارم.....وقتی رفتیم بیرون هوا بهاری و یک خرده هم سرد بود.به پیشنهاد من بستنی خریدیم و با دو تا مریم در حال بستنی خوردن و نگاه کردن به عروسکهایی که دست بعضی دخترها و یا پسرها بود تا امروز به دوستانشون هدیه بدهند.مریم اولی که می گفت یک آغوش بی دغدغه می خواد برای گریستن.....مریم دومی هم که همیشه در حال توجیه نامزدشه... یک پیرمرد تقریبا 55 ساله که گدایی می کرد با سرعت عجیبی خودش رو به من رسوند و در حالیکه صورت کریه اش رو تا نزدیکی صورتم آورده بود با چنان شهوتی گفت جان که من بلافاصله جیغ کشیدم و یک قدم خودم رو عقب کشیدم ...اشکم دراومده بود که مریم خیلی تند گفت محبوب تموم شد ...فقط یک چیزی گفت ...دیگه بسه...به مریم میگم آخه چرا من ....مریم میگه یادته همین 10 دقیقه قبل گفتی می خواهی یک قلب بزرگ بخری ....و من داد میزنم من غلط کردم ....اصلا من غلط کردم که همیشه دلم برای این مردم سوخته ....غلط کردم که خیلی از روزها براشون گریه کردم...میرسم خونه ......خونه آرومه و گرم...نوار زیبا شیرازی رو میذارم ... خیلی از اتفاقاتی که در چند ماه اخیر افتاده از جلوی چشمام رژه میره ...با خودم میگم چقدر خوب شد که هیچ موجود مذکر پررویی نیست تا بخواد این آرامش رو ازم بگیره... هرچند یک یاد خوب هنوز هست...صدای زیبا شیرازی اوج میگیره ...ایهاالناس خاک غربت خانه نیست ....و من با خودم میگم هرجایی که نگاه کثیف یک مرد من رو تعقیب نکنه اونجا رو بیشتر از این خاک دوست دارم ...هر جایی که نخواهند من رو با تعداد سکه ها و حرف زدن از ثروت بادآورده پدری بخرند....جایی که بشه به اونی که دوستش داری بگی من دوستت دارم فقط همین بدون هیچ ادعایی و اون هم بدون هیچ توهمی بفهمه که تو چی میگی ...جایی که برای دوست داشتن احترام قائل باشند....
امروز خیلی ها درمورد قیمت عروسکها و شکلاتهایی که برای هدیه دادن خریده بودند حرف می زدند و نگاههایی که منتظر دریافت هدیه بودند نه دریافت محبت ...شاید هم من خیلی از مرحله پرتم و نمی دونم هرچقدر هدیه گرون تر و رنگین تر محبت هم بیشتر... یکی از آقایون خبرنگار میگه من به حساب دوست دخترهام پول ریختم....من چشمهام گرد گرد شده...میگم یعنی چی ....خب تو چند نفر رو دوست داری ...با پررویی میگه 7 _8 نفری هستند که بالاخره یکیشون رو انتخاب می کنم ...میگم چه اعتماد به نفسی ،خب از کجا معلوم که اونها تو رو انتخاب کنند حتما اونها هم هرکدوم 7 _8 تا دوست دارند .همکار محترم میگه نه ....میگم خب چرا نه اونها هم مثل تو وقتی تو به خودت این حق رو میدی...همکار ما که متولد سال 60 است بهش برمی خوره و هیچی نمیگه....البته شاید هم من نباید چیزی می گفتم ولی دیگه واقعا بعضی وقتها نمیشه چیزی نگفت....
پی نوشت1:اصلا قصد نداشتم در این روز خوب باز هم اینجوری بنویسم ولی خب نتونستم چشمم رو باز هم ببندم.البته این روز رو باید به هرکسی که دیگری رو صمیمانه دوست داره ،تبریک بگم...دوستی ای که همواره دوستدارش بودم.
پی نوشت2:امروز اول صبح یک ایمیل باعث خوشحالیم شد...ایمیل دوستی که تا حالا ندیدمش...دوستی که از دوستی اش برام نوشته و نگرانی اش از نگرانی های من....پروانه عزیزم یک دنیا ممنون از محبتی که به من دارید....