تبليغاتX
پرنده خارزار - زر اومد قورمه سبزی

پرنده خارزار

تو به ویرانی این ياءس بکوش

وقتی سفر حداد عادل به کوبا رو دیدم و بعد مترجمش که استاد ما بود دیدم بد نیست بعد از این همه دلتنگی و خبرهای بد و از اینجور حرفها یکخرده هم به استاد سابقم گیر بدم.ما جزو دومین گروهی بودیم که در دانشگاه علامه ،زبان اسپانیولی می خوندیم.اما به دلیل اینکه افرادی که در رشته زبان و ادبیات اسپانیولی درس می خوندند ،کم بودند استادهای ما کلکسیونی از مشاغل مختلف بودند .از استادی که در کوبا مهندسی کشاورزی خونده بود تا استادی که ترم قبل از دانشگاه آزاد فارغ التحصیل شده بود.اما با جوی که دانشکده ما داشت و بارها ازش نوشته بودم حضور استاد عبادی بدجور باعث جلب توجه شده  بود.روز اول اومد سر کلاس با یک کت و شلوار شیک (تا اینجای قضیه مشکلی نداشت )در حالیکه یک زنجیر طلا گردنش بود و یک دستبند هم دستش و از اینها گذشته با کلی ادا عشوه  که خیلی برای همه عجیب بود.وقتی که می خواست بنویسه، گچ رو درست دستش نمی گرفت بعد هم دستهاش رو با فاصله از لباسش نگه می داشت و با لحن خیلی لوسی می گفت دستام گچی شدند.!!!!ما هم که همه تقریبا شیطون بودیم بلافاصله با تقلید لحن خودش می گفتیم خب استاد برید دستهاتون رو بشورید و استاد بلافاصله می گفت ایششششش کجا توالتهای اینجا ؟بعد بلافاصله بینی اش رو جمع می کرد و می گفت اینجا توالتهاش بوی پی پی میده !!!

این استادمون تکیه کلامهای خیلی جالبی داشت .وقتی برای اولین بار سر کلاس گفت  زر اومد قورمه سبزی ...ماها با تعجب گفتیم یعنی چی استاد؟اون هم با همون صدای پر از عشوه اش گفت یعنی شما تاحالا نشنیده بودید ...انصافا هم هیچ کدوم از ما این اصطلاح خنده دار رو نشنیده بودیم.همیشه وقتی یکی از بچه ها با چادر سرکلاس میومد استاد با دهان بازطوری   بهش نگاه می کرد که انگار تاحالا چادر ندیده بود.استاد عبادی  یک سگ بزرگ هم داشت به اسم شاتل که بعضی وقتها سوار ماشینش که یک مارک تبلیغاتی coffee de Colombia

روی شیشه عقب ماشینش حک شده بود،می شد.البته هیچوقت سگش رو با خودش به دانشگاه نیاورد .وقتی هم قرار بود همه در مورد خونه مون بنویسیم استاد هم با انگشت شروع کرد به شمردن اتاق خوابهای خونه شون .خونه استاد 9 تا اتاق خواب داشت در حالیکه با همسر و تنها فرزندش که اونموقع تازه به دنیا اومده بود،زندگی می کرد (یک استاد مرفه بی درد!!).هیچ وقت حرف سیاسی نمی زد ولی با تمام چهره اش و با گفتن کلمه ایششششش علاقه اش رو به بعضی ها نشون می داد!!!.ولی انصافا استاد خیلی باحالی بود.چون به همه به یک اندازه نمره خوب می داد. وسط یکی از ترمها هم گذاشت و برای همیشه به کوبا یا کلمبیا رفت .وقتی  به عنوان مترجم حدادعادل دیدمش واقعا نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم یاد وقتی افتادم که لب و لوچه اش رو جمع می کرد و می گفت ایشششش . البته استاد که خیلی تغییر کرده بود حداقل فرم حرف زدنش و گردنبندش هم گردنش نبود.

پی نوشت1:همزمان با تغییرات اساسی که در زندگی ام رخ داده تصمیم گرفتم این وبلاگ رو هم از این تغییرات بی نصیب نذارم.در این مدت به رغم تمام روزهای بد و سختی که گذشته روزهای خیلی خوبی هم در زندگیم بوده که شاید کمتر ازش حرف زده ام.می دونم که باز هم اگه اتفاقی بیفته بلافاصله اشکهام سرازیر میشه ولی تصمیم گرفتم دیگه این همه این وبلاگ بوی دلتنگی و نگرانی نده .از این به بعد از روزهای خوب هم خواهم نوشت.نمی خوام تمام انرژی ام رو با نگرانی از دست بدم.

پی نوشت2: منظورم از تغییرات اساسی،تغییرات فکری اساسی است نه تغییر خاص دیگری.

پی نوشت 3:همزمان با روز تولدم تصمیم گرفتم یکخرده هم به قیافه این وبلاگ برسم.پس اگه می تونید کمکم کنید دریغ نکنید.چون من در این زمینه بی سواد بی سوادم.  

+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1384ساعت 10:29 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  |