تبليغاتX
پرنده خارزار - این دختران هم فرزند شهیدند ...

پرنده خارزار

تو به ویرانی این ياءس بکوش

تلویزیون آهنگ عصار رو پخش می کنه:"وطن یعنی پدر، مادر..." و مادر فریاد میزنه پدرت ....پدرم رو فقط با چند تا عکس قدیمی می شناختم...ولی حالا اون در این تصویر که بر صفحه تلویزیون نقش بسته داره نماز می خونه در جبهه با لباس رزم ؛پدر به سجده میره ...و مادر هم .....19سال از روزی که پدر رفت و دیگه زنده برنگشت گذشته ،من تازه یکساله شده بودم ...پدر و چند تا از دوستانش در یک عملیات زخمی میشند و چون بقیه نیروها مجبور به عقب نشینی شده بودند،پدر زخمی در پشت یکی از همین خاکریزها می مونه تا بعدا برگردند و ببرندش ...پدر دو روز اونجا می مونه و بعد از شدت خونریزی  و تشنگی شهید میشه ...و همه زندگی ما به هم می ریزه ....مادر الان 18ساله شده ..مادر جوونه و خوشگل ....خانواده پدری تمام شالیزارهای  پدرم رو در اختیار خودشون میگیرند ....ولی مادر میخواد در خونه یادگار پدر بمونه ...یکسال بعد از شهادت پدر،به مادر پیشنهادهای ازدواج مختلفی میشه ...مادر به همه نه میگه ....هر روز یک حرف جدید ...یکی از همسایه ها گفته من{ آقای} فلانی رو دیدم که از دیوار خونه ما نصفه شب پریده و مادر میگه دروغه و فردا یکی دیگه میگه فلانی رو دیده ....مادر دلش نمیخواد ازدواج کنه ....مادر دلش میخواد تنها دخترش یعنی من رو بزرگ کنه....ولی جو روستا اون هم روستاهای مازندران ....خانواده پدری،مادر رو می خواهند از خونه اش بیرون می اندازند با  داس و بیل ...من فقط 9سالم بود...دایی ام من رو بیدار می کنه و من روی ایوون میام..یکی میگه به حرمت دختر این شهید بس کنید .... بالاخره مادر خسته میشه و یکروز ما با هم به شهر میریم ...با کمک خانواده مادری ام ،مادر یک اتاق اجاره می کنه و من به مدرسه میرم و مادر هم شروع میکنه به کار کردن تا اینکه بالاخره مادردر یکی از همین نهادها شغل ثابتی پیدا می کنه و کم کم یک خونه میخره و اون وقت من از پدربزرگم شکایت می کنم برای گرفتن ارث پدری ام ....من دانشگاه قبول میشم ....روزی  که نتایج اعلام میشه من تهران قبول شدم ...به مادرم میگم ..یعنی ازش خواهش می کنم ازدواج کنه و من و مادر ،اون شب تا صبح گریه می کنیم ...من نمی خوام مادر تنها بمونه ....بهش میگم تو دیگه وظیفه ات رو انجام دادی ..من میرم ولی همش فکرم اینجاست ولی اگه تو ازدواج کنی می دونم که دیگه کسی اذیتت نمی کنه و دیگه کسی حرفی پشت سرت نمیزنه و مادر چند ماه بعد ازدواج میکنه فقط برای اینکه حرفی پشت سرش نباشه ...مادر ,همسر دوم یک مرد میشه تا فقط یک اسم در شناسنامه اش باشه و کسی نتونه از تنهایی اش سوءاستفاده کنه و تهمت جدیدی بهش بزنه ...ولی مادر و اون مرد با هم  زندگی نمی کنند چه وقتی من باشم و چه وقتی من نیستم....فقط نام شوهر ....

 

در روزهایی که نگرانی از جنگ و تحریم وجود داشت  خیلی از دوستان از روزهای جنگ نوشتند و ترس و دلهره اون دوران ،از موشک و آوار و جنازه ....و من با خوندن هر کدوم از نوشته ها یاد یکی از دوستانی که بازمانده خانواده شهیدی بودند،می افتادم ...نه از خانواده های شهیدی که هنوز در تلویزیون نشون میده ...بلکه از خانواده هایی که دیدم چطور از هم پاشیدند و چطور فرزندانشون .....

نمی دونم تاحالا نوشته بودم یا نه ،ولی 4سال در یکی از خوابگاههای علامه بودم برای اینکه حوصله نداشتم هر روز مسیر تهران ورامین رو طی کنم و همیشه هم گفتم اگه در اون سالها خوابگاه نمی موندم نمی تونستم درک کنم که مردم از چی رنج می برند .... مسلما دوستانی داشتم که فرزند شهید بودند....دخترانی که از مشکلات زیادی رنج می بردند ....صمیمی ترین دوستم بود دختری که در ابتدای مطلب نوشتم .این دوستم الان به شهرشون برگشته و همین چند ماه قبل ازدواج کرد...فرزانه هم بود،دختر یکی از فرماندهان جنگ که دیگه همه مسئولان خوابگاه رو شاکی کرده بود ...و ما هر روز با قیافه و آرایش جدیدی می دیدمش و هربار با پسری جدید و چندین شب نیومدن به خوابگاه .. ...تا اینکه رفت قبرس .....مریم هم بود ...دختری که پدر و مادرش زیر آوار مونده بودند و هر روز در آغوش مردی جدید ،در جستجوی محبت بود ....مریم رو خیلی دوست داشتیم ،خیلی تنها بود و خیلی صمیمی و با محبت ...ایمان داشتیم که اگه با پدر و مادرش زندگی می کرد هیچوقت این مشکلات براش پیش نمی یومد..بارها با هم صحبت کرده بودیم ولی خب دیگه راه برگشتی نبود...اصلا هم درس نمی خوند ...یکبار تغییر رشته داد و بعد هم انصراف داد .،الان دیگه نمی دونم کجای این شهر و با کی داره زندگی می کنه ....دختر دیگه ای هم بود...دختری که همیشه عصبی بود و یک شب خودش رو در یکی از اتاقهای خوابگاه دار زد ولی زنده موند...خیلی موارد دیگه هم هست که فعلا فرصتی برای نوشتنش نیست ....فقط ای کاش ...ای کاش ...ای کاش ....ببینیم چه بلایی بر سر خانواده های بازماندگان جنگ اومده ....چطور خیلی از این خانواده ها از هم پاشیدند و همسران این شهیدان با چه مشکلاتی مواجه بودند و بعضی از فرزندانشان چه آینده ای داشتند ....  

+ نوشته شده در  جمعه 26 اسفند1384ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  |