این روزها فرصت خیلی کمی دارم برای نوشتن در وبلاگم و حتی برای وبلاگ خوندن ....تا وقتی که معلوم نیست کی باشه از
آفتاب رفتم نه به دلیل تغییر مدیریت مجموعه چون با مدیر جدید آفتاب حرف هم زدم ....مردی منطقی و باسواد بود به نظرم ...دلیل نرفتن به آفتاب رو هم بهش گفتم ....کار کردن در محیطی که خیلی دوستش دارم ....دیگه از کارکردن در مطبوعات خسته شده بودم ...از سانسور و خودسانسوری ...از احساس بد خفقان ... و البته از فضای مطبوعات که باز بهتره چیزی در موردش ننویسم ....و چقدر این وبلاگ رو دوست داشتم که همیشه بخش هایی رو که مجبور بودم در خبر و یا گزارش حذف کنم اینجا می نوشتم ولی با آخرین توصیه !!!! که "اگه چند تا مطلب دیگه اینجوری بنویسی خودت می مونی و پرونده ای که می دونی کسی هم نیست ازت دفاع کنه "دیگه ترجیح میدم اینجا هم زیاد ننویسم طبق برآورد منطقی هزینه !!!!!و البته وقتی خبرنگار آفتاب هم نباشم دیگه چیز زیادی برای نوشتن در اینجا هم ندارم .....چون هیچ وقت دوست ندارم از مسائل داخلی محیط کارم بنویسم و خب ترجیح میدم از زندگی خصوصی ام هم دیگه چیزی ننویسم ....
با این وجود دلم برای آفتاب تنگ میشه و روزهای کار در اونجا ...برای دوستان خوبی که فرصت خداحافظی با خیلی هاشون رو نداشتم و وقتی رفتند که من سفر بودم .....از برادر منتجبی و آقای نخعی هم چیزهای زیادی یاد گرفتم در این دوران ...مخصوصا برادر منتجبی که در این اواخر که من حرف از رفتن می زدم کلی سوژه میذاشت روی میز و می گفت خب بیا این هم سوژه ...این هم مشکل ...ما اینقدر مشکل دارم که تا سالها هم بنویسی تموم نمیشه ....
این روزها فقط دلم میخواد بشینم پشت سیستم و همه اون چیزهای جدیدی رو که یاد گرفتم بارها و بارها تکرار کنم ....خوشحالم و حس خوبی دارم ...میخوام برای روزهای بهتر برای خودم و دیگران تلاش کنم ....نگران آینده هم هستم ولی دیگه نه اینقدر که حال رو از دست بدم ....البته من هنوز هم خبرنگارم ولی در یک محیط آروم و دوستانه که به جای ادبیات مطبوعاتی ،ادیبات جامعه مدنی بکار برده میشه ...
پی نوشت :یادم رفت دیروز ،روز خبرنگار بود ....روز همه دوستان خوبم مبارک....