تبليغاتX
پرنده خارزار - آروزی داشتن یک صندلی پلاستیکی

پرنده خارزار

تو به ویرانی این ياءس بکوش

پسر كوچولوي چهارساله اي بعد از تموم شدن مراسم جشن و وقتي صندلي هاي كوچيك فايبرگلاس ( از همين صندلي هاي سفيد و يا زرد رنگ كه براي بچه ها در مهدكودك ها مي گذارند) رو روي هم چيده بودند، به آرومي اومد كنارم و گفت خانوم !!!!! منظورش اين بود كه بروم اونورتر.وقتي خودم رو كنار كشيدم، يك صندلي از روي صندلي ها برداشت و گذاشت روي سرش و رفت...من هم دنبالش رفتم ....هنوز پنجاه شصت متري نرفته بود كه يكي از اعضاي انجمن، صندلي رو از روي سرش برداشت و گفت كجا داري مي بري اين صندلي رو؟!!!

پسركوچولو هيچي نگفت و اين بار بدون صندلي به راه خودش ادامه داد.

اين صحنه اي است كه اون روز بعد از تموم شدن جشن كودكان كار و خيابان در پارك شوش دیدم ....پسركوچولويي كه دلش مي خواست يك صندلي پلاستيكي داشته باشه....

"پايان" اسم يك پسر ديگه بود با بلوزي كه تا روي نافش بود و شلواري كوتاه در حالي كه كفش نداشت و صورتي كه دودزده و خاكي بود، دو تا چوب حصير و يك كاغذ رو بهم داد و گفت براي من بادبادك درست كن....

پي نوشت: راستش اگه بخوام از كودكاني كه ديدم بنويسم، باز هم گريه ام مي گيره...مثل اون روز جمعه....يكي فقط آرزو داشت يك عالمه چيپس و پفك بخره و اون دختر كوچولو با لباس هاي پاره اش، اينقدر رنگ هاي آبرنگ رو به صورتش كشيده بود كه صورتش شده بود مثل يك گلوله كامواي آبي و بنفش و ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 مهر1385ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  |