تبليغاتX
پرنده خارزار - آخر خطی هستند اما پیاده نمی شوند....

پرنده خارزار

تو به ویرانی این ياءس بکوش

بيشترشان جوان هستند و مرد. چندنفري هم زن. آرايش غليظي دارند و سر و وضعي مرتب تر از مردان. لاجرعه محتويات ليوان را سر مي كشند و از صف خارج مي شوند. اكثر آنان در گوشه ديگري از حياط، سيگاري روشن كرده و شروع به صحبت مي كنند. يكي روزنامه اي مي خواند و با ديگري در مورد اخبار روز صحبت مي كنند. ديگري منتظر است تا وقت ناهار برسد و سهميه ناهار رايگان روزانه اش را هم دريافت كند و آن يكي از كارش مي گويد. اين افراد را "آخر خط " مي نامند. آخر خط يعني معتاد تزريقي پرخطر...

این گزارشی است که از بازدید چندروز قبلم از انجمن پرسپولیس نوشتم. یک سازمان غیردولتی که در زمینه معتادان تزریقی پرخطر کار می کنه و اولین انجمنی که طرح سرنگ و سوزن رایگان به این افراد را در کشور اجرا کرد و توانست مجوز استفاده از متادون برای درمان این معتادان بگیره.

راستش روزی که رفتم انتظار داشتم با صحنه های خیلی وحشتناکی روبرو بشم مخصوصا با توصیف هایی که در مورد محل این انجمن شنیده بودم ...دروازه غار ...کارتن خوابها..و عکس هایی  که از این معتادان در ایستگاه مترو زده بودند...

اینجا البته آدم هایی رو دیدم که قبلا کارتن خواب بودند و بعضی هاشون حالا با همین انجمن همکاری می کردند...وقتی از گذشته ها برام تعریف می کردند باورم نمی شد....مردهایی که خانواده شون رو رها کرده بودند و زیر پل ها با زنانی که اونها هم معتاد تزریقی بودند با هم زندگی می کردند....مردان و زنانی که ماهها  حمام نمی رفتند و از کیسه های زباله بیمارستان سرنگ پیدا می کردند برای تزریق ....ولی حالا متادون می خوردند و دیگه تزریق نمی کردند...

زنانی که می اومدند متادون بخورند بیشترشون  با آرایش های غلیظ....ناخن های لاک زده...سرووضع مرتب...حتی یکی شون با سیگار گوشه لبش طوری به قیافه کاملا بدون آرایش من و سرو وضعم نگاه می کرد در حالی که  گوشه حیاط نشسته بودم روی زمین تا با یکی از مردها صحبت کنم که اگه غلط نکرده باشم داشت فکر می کرد من با این سرو وضع (در مقایسه با خودشون)معتاد و یا ....هستم...البته بیشتر این زنان از راه تن فروشی تامین معاش می کردند....

حضور مهدی، پسر خیلی جوون و خوش قیافه با موهای ژل زده از این مدل های عجیبی که نمی دونم بهشون چی میگن در اون جمع جلب توجه می کرد....البته بیشتر به دلیل سن کمش....مهدی 21ساله بود که از 15سالگی معتاد تزریقی شده بود اون هم به دلیل مرگ مادرش...مهدی الان با همین انجمن کار می کرد و کارهای گرافیک و نقاشی انجمن رو انجام می داد. ...برام تعریف می کرد که چطور به دوست دخترش دروغ می گفته و ازش پول می گرفته برای خرید مواد....می گفت چندبار بعد از درمان باهاش تماس گرفته ولی خب دوستش گفته بود دلش نمیخواد دیگه ببیندش ....کلی با هم حرف زدیم و بهش گفتم باید به اون دختر حق بده که به خاطر دروغ هایی که بهش گفته چنین تصمیمی بگیره و ....

اون روز کلی اونجا چرخیدم و با افراد معتاد صحبت کردم....وقتی داشتم می اومدم مهدی اومد و یک کتاب حافظ به رسم یادگاری به من داد...کلی خوشحال شدم... البته به خاطر ارادت و علاقه ای که به شعرهای حافظ دارم...توی کوچه انجمن یک فال با هم با همین کتاب گرفتم ...فال خیلی خوبی بود....

پی نوشت: دلم نمی خواد مثل سفرهای علمی که در دوران دبستان می رفتیم و باید از نتایج گردش می نوشتیم بنویسم و کلی هم تفسیر کنم ...فقط این رو بگم که روز بروز بیشتر عاشق حوزه جامعه مدنی میشم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 آبان1385ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  |