تبليغاتX
پرنده خارزار - باز هم اثاث کشی

پرنده خارزار

تو به ویرانی این ياءس بکوش

من امروز براي تقديم سوغاتي و اداي پاره اي توضيحات  نزد مادر عزيزم مي روم .و اما توضيح اينكه من بايد تا 24 مهر اين آپارتمان رو تخليه كنم در صورتي كه هنوز نمي دونم بايد كجا برم .دوم اينكه من حتي اگه بخوام اينجا بمونم نمي تونم در هر ماه 110 تا هزار توماني ناقابل به خانم صاحبخانه بدهم .سوم اينكه بايد يك سوئيت اجاره كنم ولي سوئيت بايد حداقل به اندازه اي باشه كه خودم و وسايلم در اون جا بگيريم .چهارم و از همه مهم تر اينكه اينبار ديگه امكانش نيست كه از اولين آقايي كه از جلوي در رد ميشه خواهش كنم به من در بالا بردن كتابخونه كمك كنه  پس بايد چيكار كنم ؟؟

من در يك خانواد ه  مادر سالار بزرگ شدم و شايد هم شبيه ترين  فرزند  خانواده به مادرم .هميشه هم كارهايي كه معمولا در خانواده هاي ايراني  بايد آقايون انجام بدهند به عهده من بوده از تعويض سرپيچ و لامپ و جابجا كردن وسايل گرفته  تا مرتب كردن باغچه و...و حالا هم كه اعلام استقلال كردم‌( ‌البته از چند سال قبل) ‌‍باز بايد همه كارها رو خودم انجام بدم  .البته من براي استقلالي كه با تلاش زياد به دست اومده خيلي ارزش قائلم و به هيچ دليلي حاضر نيستم اين استقلال رو از دست بدم  ولي اين استقلال يك  نتيجه ديگه هم داشت  و اون اينكه خب من يك زنم و دليلي نداره تمام كارها رو خودم انجام بدم  .به همين دليل تصميم گرفتم اينبار از يك مرد كمك بخوام . پس بايد  برادر محترم براي كمك به اينجانب خودش رو آماده كنه .

ولي من اين خونه رو خيلي دوست دارم .اينجا به قدري آرومه كه بعضي وقتها احساس مي كني سالهاست كسي اينجا زندگي نميكنه و اونوقته كه من با بلند كردن صداي سي دي اپراي رستم و سهراب (البته فقط بخشهايي رو كه تهمينه مي خونه )حضور خودم رو اعلام مي كنم .البته اين رو هم بگم  صداي خواننده زني كه در نقش تهمينه مي خونه به قدري تاثير عجيبي در من گذاشته كه هر وقت اون رو مي شنوم  گريه ام  ميگيره .يك قهرمان شكست خورده و يك عشق .....روزهاي تعطيل هم ميشه فيلم نگاه كرد و يا كتاب خوند.اينجا يك پشت بوم باحال هم داره كه ميشه ساعتها اونجا نشست و به  ماه خيره شد. و تراسي كه مشرف به يك كوچه بن بسته و من هميشه دلم ميخواد قبل از خوابيدن  اونجا بايستم و دعا كنم اگه نگاههاي پسر همسايه روبرو مزاحم نباشه .

ولي اينجا يا شايد در اين سال من به شناخت ديگه اي از خودم هم رسيدم .من به اندازه اي كه دوستانم و خانواده ام فكر مي كنند شجاع نيستم حداقل در مسايل مربوط به خودم و احساسم .ولي به قول قديمي ها ماهي رو هر قت از آب بگيري  تازه است و به قول بچه هاي نسل من ماهي رو هر قت از آب بگيري مي ميره .راستي  شما مي تونيد راحت از احساستون صحبت كنيد ؟ من كه نتونستم .....  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مرداد1384ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  |