نشسته بودیم توی یکی از کانکس ها و مرد در حالی که روی ویلچر نشسته بود وصیت نامه مردی رو می خوند که به همراه همسرش کشته شده بود و من داشتم تایپ می کردم....وصیت نامه برای سال قبل از زلزله بود و مرد بعد از بخشیدن نیمی از دارایی اش به همسرش، بقیه رو وقف امور خیریه کرده بود...البته اون مرد و همسرش تازه ازدواج کرده بودند و بچه ای هم نداشتند....تایپ یک وصیت نامه خیلی سخت بود به نظرم....یکی از بچه ها، عکسی رو نشون داد و مرد معلول خندید و گفت اااااااا این عکس پای منه ....عکس یک پا بود با زخم های عمیق و وحشتناک....مرد در زلزله قطع نخاع شده بود و شش ماه هم که در چادر زندگی کرده بود و یک شب موشها بهش حمله کرده بودند و پاهاش رو جویده بودند و مرد هم که هیچ حسی نداشت تا بفهمه و بتونه از خودش دفاع کنه....
و اون دو روزی که بم بودم، می دیدم که در عین حال در جمع افراد آواره و درمانده، افراد دیگه ای هم پیدا میشن که ثابت می کنند آدم در هر شرایطی می تونه.... فقط ایکاش کاری نکنند که همین افراد هم از پا بیفتند ....
این لینک گزارشی هست که نوشتم در مورد بعضی افرادی که گفتم....قول داده بودم به بعضی های دیگه که برای این که بتونند به راهشون ادامه بدهند و مانعی بر سر راهشون ایجاد نکنند از خیلی چیزهایی که میگن و می بینم، ننویسم... و مسلما اینجا هم باید به قولم پایبند باشم هرچند اینجوری احساس خفگی می کنم ولی مگه هوایی برای نفس کشیدن مونده؟؟؟؟
