الان که باید ساعت چهار و نیم صبح باشه هنوز نتونستم بخوابم ....دلم میخواد از این روزهایی که خوب نیستم یک جایی بنویسم....ولی می دونم اینجا نمی تونم راحت بنویسم...مریض نیستم ولی این قدر از لحاظ فکری و روانی به هم ریختم که نمی دونم چیکار باید بکنم....دلم میخوام برم یک شهر محروم دور و چند سالی اونجا کار کنم....پذیرش و ادامه تحصیل و حتی زندگی در یک کشور دیگه برام مهم نیست این قدر که ایمان دارم هیچ وقت این کار رو نمی کنم....احساس می کنم احتیاج دارم یک کار جدی تر انجام بدم....احساس می کنم باید با مردمی کار کنم که به کمک ما نیاز دارند.... هم محیط کارم و هم کارم رو خیلی دوست دارم ....نمی دونم....چند سال پیش، دوستی داشتم که یک مرفه بی درد بود...وارث یک ثروت میلیاردی...در روزهایی که ایران بود، همیشه می گفت اگه یک روزی بهم بگی که تارک دنیا شدی و در یک دیر زندگی می کنی، باورم میشه....الان به یادش افتادم فقط برای این که دلم میخواد من هم اینقدر پول می داشتم تا می رفتم به یک شهر دور و با مردم اونجا کار می کردم....البته منظورم از مردم، زنان و کودکان هست...فکر می کنم دیگه خیلی دارم آشفته گویی می کنم....
+ نوشته شده در سه شنبه 19 دی1385ساعت 4:58 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده
