حالا ماجرا از این قرار بود که بعد از اتمام مصاحبه، اومدم خونه ....حالم خوب نبود اصلا و وقتی خسته و ناراحت، نشستم پای اینترنت، دیدم صفحه وبلاگم باز نمیشه ...حالا دیگه این قالب ساده رو هم نداشت و انگار پشت یک کفن سفید پنهان شده بود....پرنده خارزار مرده بود....یک چند نفری از دوستانم هم چک کردند و همین رو گفتند تا این که مریم در این فضای مجازی به کمکم اومد و بعد از چند دقیقه ای وبلاگم زنده شد....ماجرا از این قرار بوده که گویا یکی قالبش رو دستکاری کرده بود....خب انصافا این کارها رو نکنید....دوستان خوبی که می خواهید اطلاعات تون در این زمینه رو به رخ دیگرون بکشید، این کار رو نکنید....به جای این که وبلاگ دیگرون رو بفرستید هوا بشینید یک سایت خوب طراحی کنید ....اصلا یک قالب قشنگ برای این وبلاگ طراحی کنید....
حالا البته یک آرشیو گرفتم از اینجا و پسوردی انتخاب کرده که فکر می کنم سالها طول بکشه تا بتونم حفظش کنم....
پی نوشت: براحتی از کنار جادوی کلمات خوب نمی گذرم از امروز....به همین دلیل هم فکر می کنم دیگه هیچ توهین و کلمه بدی نمی تونه عصبانی و ناراحتم کنه... وقتی این همه حس خوب و کلمه خوب وجود داره هنوز و این همه دوست خوب....
