تبليغاتX
پرنده خارزار - رنج زن بودن...

پرنده خارزار

تو به ویرانی این ياءس بکوش

پيش نوشت: اين پست صميمانه به تو تقديم مي شود كه رنج زن بودن را نمي داني...

 

زن ، مادر

بارون شديدي مي باره...دست برادرزاده پنج ساله ام رو گرفتم تا بريم ميوه فروشي اي كه دو تا خيابون پايين تر از خونه هست... يك مرد حدودا چهل و پنج ساله زير سايبان يك مغازه ايستاده تا خيس نشه...من و امير داريم با هم حرف مي زنيم...وقتي از كنار مرد رد ميشيم، مرد با لحن زشت و كشداري ميگه ماشائ لله بدون اين كه توجهي بكنه به كودكي كه همراه من هست... كودكي كه مي تونه فرزند من باشه....امير بدون اين كه مفهوم اين كلمه رو بفهمه مي خنده و به اون مرد و بقيه مرداني كه در اون مسير هستند با صداي بلند ميگه ماشا در حالي كه سعي مي كنه فرم گفتن اون مرد رو تقليد كنه....و من نمي دونم چطور بايد بهش توضيح بدم كه چرا نبايد اين حرف رو تكرار كنه.... 

 

زن، متهم

مرد كه لباس شخصي پوشيده و بيسيم به دست داره، مسئول دستگيري ماست  ...نيم ساعتي با ما حرف زده و همه حرفهاي ما رو تائيد كرده...ميگه بايد به مقر فرماندهي پارك بيايم و توضيحاتي در مورد كارمون بديم...من هستم و سعيده....بايد يك مسافتي رو طي كنيم....مرد مي پرسه: خانم حسين زاده، شما ورزشكاريد ديگه؟ و من هم ميگم فكر مي كنم....و مرد اشاره اي به تيپ من مي كنه و ميگه: آخه همچين تيپ تون درست و ورزشكاريه....هيچي نميگم... حالت تهوع دارم ....چند ساعت بعد در بازداشتگاه  اين موضوع  رو براي يكي از پليس هاي زن تعريف مي كنم  و ازش مي پرسم: آيا تو اگه از تيپ يكي از متهماني(چون در هر صورت من متهم بودم گويا) كه دستگير كرديد، خوشت بياد اين اجازه رو داري كه در مورد تيپش با يك نگاه شهواني اظهار نظر كني؟

 

زن، زنداني

نشستيم روي يك نيمكت در دادگاه انقلاب...سيزده روز بعد از اون روز سيزده فروردين نحس...ناهيد مشغول حرف زدن با پليس زن همراهمون و صحبت كردن در مورد كمپين هست....يك مرد درحالي كه ليوان چايي به دست داره و چند تا كيك ، روي سكويي كه در روبروي ما هست مي شينه....من دمپايي زندان پام هست و چادر پر از نقش عدل قوه قضائيه سرم...مرد اين قدر بد به من نگاه مي كنه كه چادر رو بيشتر دور خودم مي پيچم و سعي مي كنم اين دمپايي هاي لعنتي رو هم پنهان كنم...مرد همش اشاره مي كنه كه براي من خوراكي بخره و شماره بهم بده....از اون نگاه هايي كه متنفرم كه تو فكر مي كني انگار هيچي تنت نيست....به ناهيد ميگم و ناهيد هم به پليس زن...پليس زن ميره و از مرد ميخواد اونجا نشينه ديگه....

 

زن، همكار

ديرم شده و بايد خيلي زود براي شركت در جلسه اي خودم رو به محل كار بعدي برسونم....خبري رو كه بايد مي نوشتم ايراد داره...عصباني ميشم و براي اديتش مي شينم پشت كامپيوتر...در يك لحظه متوجه ميشم دستاني، دست من رو در دست شون گرفتند....شوكه شدم از اين كه چطور مردي كه حتي دو روز هم نيست به اين سايت اومده به خودش اين رو اجازه ميده كه بدون هيچ دوستي و هيچ برخوردي با من، دست من رو در دستش بگيره... مرد ميگه تو پاشو برو من خبرت رو اديت مي كنم... دستم رو با عصبانيت از دستش بيرون مي كشم و از تحريريه ميرم بيرون....حالم بد شده و گريه ام گرفته .....البته فردا موضوع رو براي سردبير تعريف مي كنم و بهش ميگم به مرد بگه شانس آورد كه كتك نخورد....

 

زن، زن

براي اين مورد كه ديگه فقط كافيه يك زن باشي و چند لحظه در خيابون ها و يا كوچه هاي شهرباشي....از مردي كه نشسته پشت رل ماشينش و وقتي برات نگه ميداره و تو كه فقط منتظر يك تاكسي هستي، سوار نميشي شروع ميكنه به بد و بيراه گفتن و اين كه اصلا همه زنها ...هستند....از پسرهاي جوون 15يا16ساله اي كه وقتي دارند پشت سرت راه ميان حرفها و كلماتي به كار مي برند كه نمي دوني بايد چه جوابي بهشون بدي....از اين كه وقتي اعتراض مي كني ديگه حتي به پدرو مادرت هم رحم نمي كنند ....از مردي كه داره همراه همسرش  و يا دوستش ميره و طوري به تو نگاه مي كنه كه تو خجالت مي كشي از اون نگاه ها و همزمان با زني كه همراه اون مرد هست با ناراحتي و حرص سرت رو پايين ميندازي....

 

پي نوشت: و اين رنج زن بودن همچنان ناگفته هاي بسيار دارد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  |