حس بچه گربه اي رو دارم كه همين دو ساعت قبل، جلوي در روزنامه يك ماشين از روي گردنش رد شد....وقتي عصباني از در روزنامه زدم بيرون كه برم پاركي كه همين كوچه كناري است، گربه كوچولو داشت خودش رو به زمين مي زد...همش با خودم فكر مي كردم اين گربه چرا داره اين طور خودش رو به زمين ميزنه كه يك دفعه خون از دهن و گردنش زد بيرون.... شوكه شده بودم و داشتم جون دادنش رو مي ديدم....گربه خودش رو به زمين مي زد و جون مي داد....من هم داشتم گويا جون مي دادم كه دوباره اين طور سرفه ام گرفته و اشكهايي كه باز نمي تونم جلوشون رو بگيرم ....
راستي تو نمي بيني اين جون كندن من رو ....
+ نوشته شده در شنبه 13 مرداد1386ساعت 7:50 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده
|
