خسته ام....بی نهایت کلافه و عصبانی....دیروز(منظورم شنبه هست) کمتر عصبانی بودم و امروز خیلی خیلی بیشتر....از خودم هم لجم گرفته که بدون این که بگم از چی ناراحت و دلخور هستم، داد زدم اون هم با عصبانیت ....و این قدر بعد از اون کلافه بودم که حوصله هیچ توضیحی برای رفتارم رو هم نداشتم....
از فردا تا یک شنبه مرخصی گرفتم...النازی که این کلافگی و عصبانیت ام رو دید با نگرانی بلافاصله پیشنهاد مرخصی داد و من هم نه نگفتم.....شرایط خیلی بدی دارم حتمن که قبول کردم برای تغییر روحیه ام برم سفر در این روزهای سرد( اون هم برای من که همین الان هم از شدت سرما!!!شال پیچیدم دور خودم و نشستم) ....تازه اون هم سفر با یک گروه سی نفره که جز یک نفر بقیه رو نمی شناسم و از قبل کلی نالیدم که سخته برام این سفر و حوصله جمع رو ندارم و از این جور حرفها....ولی دیدم در هر صورت تجربه این سفر هم مسلمن از تنها کوه رفتن روز پنجشنبه جالبتر میشه....البته از چهارشنبه میرم سفر و این دو روز کلی وقت برای کتاب خوندن دارم...
بعد از اون هم یکی دو روزی برمی گردم روزنامه و این بار دوباره میرم سفری که از مدتها قبل همش برنامه ریزی اش بهم می خورد....زاهدان و سراوان....
تا همین دیروز صبح هم خوب بودم ولی نمی دونم چرا یک دفعه این طوری شد...ولی نه می دونم....هر آدمی حق داره خسته بشه از این همه استرس...از این همه نگرانی....از این فضای ترس و دلشوره...از همه مواردی که نمی نویسیم که شاید شرایط بدتر نشه ولی باز می بینی اوضاع رو بدتر و شرایط رو سخت تر می کنند...روزهای سختی رو می گذرونم...روزهای خیلی سختی رو دوستان خوبم می گذرونند... یک روزی هم میشه مثل این دو روز که همه این مشکلات با همه استرس و فشار کار روزنامه و حرفهای نگفته دیگه ای باعث میشه که احساس کنی دیگه هیچ انرژی ای نداری...دیگه داری خفه میشی از این همه نگفتن و نگفتن و این طوری میشه که میشه مثل امروز من ....
پی نوشت: این اواخر هر وقت میخوام از مسائلی که باعث نگرانی ام میشه بنویسم همش میگم نه نباید این طور بنویسم...باید به دیگران انرژی مثبت داد...ولی خب گاهی وقتها هم میشه که دلت میخواد کسی شریک این همه نگرانی هات باشه و این بار یک خرده انرژی مثبت بگیری از دیگران...
پی نوشت۲: میرم کودکان خیابانی شوش رو ببینم و در مراسم روز جهانی کودک شرکت کنم...دلم براشون تنگ شده خیلی با اون صورتهای کوچولو و قیافه های شیطون...
پی نوشت۳: امشب کلی زیر این بارون پاییزی گریه کردم...الان که فکر می کنم می بینم چقدر نسبت به همیشه کم گریه کردم این روزها و ماه ها....انصافن صد بار داد زدن هم به اندازه پنج دقیقه گریه کردن، آدم رو آروم نمی کنه...
پی نوشت۴: هی با خودم کلنجار رفتم که این پست رو پابلیش نکنم چون الان خیلی حالم بهتره ....ولی خب نخواستم اینجا هم خودسانسوری کرده باشم تا این حد....