از بین تمام زنانی که بعدها جزو بهترین دوستانم شدند (و هستند البته)، از اون روز فقط قیافه دختری یادم میاد که یک نایلون پر از ساندویچ با خودش همراه داشت با یک عالمه رنگ و قلم مو...کودکان کار و خیابان با لباس هایی شاید تمیز تر از روزهای قبل نشسته بودند روی زمین و روی یک پارچه سفید نقاشی می کشیدند....از ایدز می کشیدند و راههای پیشگیری رو می نوشتند روی همون پارچه سفید...یکی گفت که مربی شون، همون دختری هست که یک نایلون پر از ساندویچ داشت...باهاش حرف زدم...خیلی آروم به نظر می رسید و کم حرف...چند جمله ای بیشتر با هم حرف نزدیم....گفتم یعنی این بچه ها ایدز رو می شناسن....گفت میخوای مطمئن بشی از خودشون بپرس....یکی شون رو صدا کرد و اون هم شروع کرد به توضیح دادن...نقاشی که تموم شد، ساندویچ های بچه ها رو بین شون تقسیم کرد و بچه ها بعد از خوردن ساندیچ همشون دنبالش راه افتادند که برگردند محله خودشون....
اسمش دلارام بود...دلارام علی....دختر جوانی که به کودکان کار و خیابان، سواد یاد می داد....به صورت کاملا داوطلبانه....بعدها باز هم دیدیم همدیگه رو....در تجمع هشت مارس روبروی تاتر شهر و بعد هم که در تجمع میدون هفت تیر...و مگه می شه به همین راحتی فراموش کرد روزی رو که به جرم دفاع از حقوق مان، روی زمین کشیدند دلارام رو ...دستش رو شکستند....و بردنش اوین....و دلارام بود که تعریف می کرد از ورودش به اوین و اتفاقاتی که افتاده بود....تعریف می کرد و من هم بهت زده گوش می کردم...اون موقع ما هیچ کدوم اوین نرفته بودیم...یک روز سرد زمستونی بود که دلارام بعد از یک سفر به هند برگشته بود ایران و قید ادامه تحصیل در این کشور رو زده بود تا باز برگرده پیش بچه های پامنار و بهشون سواد یاد بده....و بعد بود که دیگه بیشتر دلارام رو می دیدم....در سالگرد بیست و دو خرداد وقتی نوشته اش رو خوند در مراسمی که خونه یکی از اعضای کمپین برگزار کرده بودیم باز من نمی تونستم جلوی اشکهام رو بگیرم و گریه می کردم... دلارام هم همش می گفت این همه سخت نگیر همه چیز رو ...و روز 5شهریور هم بود که هم مراسم سالگرد کمپین بود و هم روز عروسی دلارام....و ما چقدر خوشحال بودیم....حالا کمتر از دو ماه از عروسی دلارام گذشته و به همین زودی دادگاه تجدید نظر حکم دوسال و شش ماه زندان و ده ضربه شلاق رو تائید کرده و فقط چند روزی به دلارام فرصت دادند تا خودش رو معرفی کنه...نه حتی 20روزی که به همه مهلت میدن ... و دلارام نمی دونم به چه جرمی باید بره زندان....اصلن نمی تونم حتی تصور کنم دلارام دختری شاد و پرانرژی همیشه در حال تلاش رو که باید پشت دیوارهای بلند اوین بمونه....چرا باید این حکم برای دختری صادر بشه که به قول ناهید مانده است تا در تلاش زنان کشورش برای زندگی برابرتر شریک شود. او مانده است تا «کودکان کار» کشورش را دریابد و وظایف دولت در مقابل کودکان را به جای آنان بر عهده گیرد. او مانده است تا با قلمش، آگاهی را در میان آنان که به آن نیازمند ترند، بپراکند. او مانده است تا در تاکسی و اتوبوس، پارک و مترو، مسئولیت شهروندان را به آنان یادآور شود و از آنان بخواهد که با امضای بیانیه کمپین یک میلیون امضاء قدمی در راه تغییر و اصلاح قوانین تبعیض آمیز، بردارند. او مانده است تا شادی وجودش را با دیگران تقسیم کند.
