دلم به اندازه وسعت تمام دنيا گرفته.ديدن مادرم ،تنها تكيه گاهم در زندگي هم چندان نتونست اين احساس رو از بين ببره.هميشه دلم براي نگاه مهربونش تنگ ميشه ولي الان احساس مي كنم بايد از همه دور باشم. ماه قبل كه مامان اصلا حالش خوب نبود و روزهاي خيلي سختي رو مي گذرونديم هميشه به بچه هاي روزنامه مي گفتم دلم مثل سگ گرفته.يك سگ كه روي يك كره خاكي پوشيده از برف تنهاي تنهاست و جز اون هيچ موجودي روي زمين نيست. حالا هم همون احساس رو دارم .به خاطر تغييراتي كه رخ داده بايد كاري رو كه 3 ماه فرصت براي انجام دادنش داشتم ،يك ماهه تحويل بدم . بعد از اون به يك شهر دور ميرم تا يك مدت تنهاي تنها باشم.هر چند الان هم تنهاي تنهام .ولي احساس مي كنم بايد برم.كجا زياد فرقي نمي كنه فقط نمي دونم مي تونم ادامه بدم يا نه .
+ نوشته شده در جمعه 10 تیر1384ساعت 9:36 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده