تبليغاتX
پرنده خارزار - خدایی که دوستش دارم

پرنده خارزار

تو به ویرانی این ياءس بکوش

دیشب باز هم با شایان حرف می زدم .شایان خواهرزاده 8 ساله منه که همیشه کوهی از سوال برای پرسیدن داره.معلم شایان از بهشت و جهنم براشون حرف زده و شایان هم به این نتیجه رسیده که همه به جهنم میریم و همین باعث شده که از خدا بترسه ......

چند وقت قبل که با سولماز حرف می زدم متوجه شدم همه خاطرات خیلی بدی از تعالیم مذهبی دوران مدرسه داریم  و جالب اینجا بود که همه هم در اون دوران از خدا می ترسیدیم و اصلا نتونسته بودیم باهاش ارتباط برقرار کنیم...

در دوران ابتدایی و راهنمایی مجبور بودیم همیشه قبل از رفتن به خونه نماز جماعت بخونیم .یادم میاد زمستونها نمازخونه اینقدر سرد بود که دندون هامون به هم می خورد و من همش فکر می کردم چرا باید مجبور باشیم اینجا نماز بخونیم و بهارهم بوی جوراب باعث میشد همش با خودم  بگم پس کی این نماز تموم میشه ...اصلا چطور میشد با خدا حرف زد وقتی درست حسابی معنی نماز رو نمی فهمیدم...من نمی خواستم از خدا بترسم در حالیکه شدیدا ازش می ترسیدم و از طرفی هم نمی تونستم نماز بخونم ...بعد از دوران دبیرستان در روزهایی که شاید باید به عشق و .. فکر کنم  ساعتها و روزها می نشستم به خدا فکر می کردم ..نمی خواستم ازش بترسم می خواستم دوستش داشته باشم ...در دوران دانشگاه هم چند بار خواستم نماز بخونم ولی باز هم هیچوقت بیشتر از دو هفته نتونستم به نماز خوندن ادامه بدم  و باز هم  سالن نمازخونه  من رو به یاد نمازخونه دوران ابتدایی  می انداخت تا حدی که به نماینده ولی فقیه گفتم اگه میشه لطفا این موکت ها رو بدید بشورند بوی جوراب تا وسط راهرو هم میاد..بنده خدا یک نگاهی کرد و گفت باشه ولی شما رو هیچ وقت تو نمازخونه ندیدم ...و من هیچ وقت نمی خواستم در نماز جماعتی شرکت کنم که می دونستم در صف جلوتر شخصی ایستاده که  ازحمله کنندگان  به کوی دانشگاه بوده و در صف دیگه آدمهایی که به خاطر فعالیتهای ما در دانشکده همیشه با نفرت بهمون  نکاه می کردند .آدمهایی که سنتها و تعصبات غلطشون رو در غالب دین به همه تحمیل می کردند و نمی تونستند بپذیرند که میشه جور دیگه ای هم فکر کرد ...

و اما الان من یک دوست خیلی خوب دارم .بعضی روزها کمتر و بعضی روزها بیشتر با هاش حرف میزنم ...از اشتباهاتی که در زندگیم مرتکب شدم براش میگم و بهش قول میدم که تمام سعی ام رو می کنم تا دیگه اشتباه نکنم .ولی خب بعضی وقتها هم دوباره اشتباه می کنم .ازش می خوام بهم کمک کنه ...از دلتنگی هام براش میگم  و حتی از کسی که دوستش داشتم و هم میخوام که بهش  کمک کنه ....از تصمیماتم  و کارهای روزانه ام . از آرزوهام..بعضی وقتها هم ازش شاکی میشم ولی هیچوقت چیزی رو به زور ازش نمی خوام....بهش میگم خدایا خودت هم می دونی که چقدر دوستت دارم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آبان1384ساعت 5:58 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده