تبليغاتX
پرنده خارزار - برای راحله که یکسالی است جان ندارد و برای فاطمه...

پرنده خارزار

تو به ویرانی این ياءس بکوش

پیش نوشت: خیلی کلنجار رفتم تا ننویسم....

این ساعات همش خودم رو پشت اون در آهنی می بینم...از پشت درب آهنی قفل شده طبقه همکف، به راهروی نه چندان عریضی نگاه می کنم که چند اتاق در دو سوی آن قرار گرفته بود....اتاق هایی با درب های آهنی با یک پنجره خیلی کوچیک میله دار...اتاق هایی که توش فقط یک مبل ساده هست....یک شب رو در اون اتاق ها خوابیدم هرچند اون موقع نمی دونستم که زنان زندانی رو قبل از اجرای حکم اعدام به این اتاق ها می برند....ولی بار دوم که رفته بودم زندان، شهلا بود انگار که گفت اینجا رو برای چی ساختند؟

راحله رو می بینم در اون سلول...مریم می گفت شب آخر به راحله چلوکباب داده بودند....مریم نوشته بود که راحله همش لقمه می گرفت برای اون و جلوه....چلوکباب قبل از مرگ چه طعمی می تونه داشته باشه هرچند سالها غذای تهوع آور زندان رو خورده باشی؟ طعمی تلخ تر از تلخی صدای گردنی که بر اثر طناب دار می شکنه؟

دفعه اول که نیمه شب تونستیم جلوی حکم اعدام راحله رو بگیریم، خوشحال بودیم خیلی...ولی دوهفته بعد که راحله در شب سال نوی میلادی اعدام شد در حالی که داشت اولین برف های زمستونی می بارید، تا مدتها نمی تونستم خودم رو ببخشم...به راحله فکر می کردم که چند روز قبل زنگ زده بود بهم...با خودم الان فکر می کنم راحله چندبار اون اتاق های کثیف رو جارو کرد تا با پول نظافت دوهفته، بتونه یک کارت تلفن بخره...به راحله فکر می کنم که دلش می خواست قبل از مرگش بچه هاش رو ببینه...دختر ۵ساله و پسر ۳ساله اش رو انگار....راحله نگران بود که مهلت یک ماهه بسر بیاد ...مریم بعدن نوشت که دلش نمی خواست بمیره....که می ترسید بمیره و دخترش به سرنوشت خودش دچار بشه...دختر و پسری که در این سالها ندید...و من خندیدم به راحله و گفتم: تو مطمئن باش، مگه ما می ذاریم تو رو اعدام کنند....و اون موقع نمی دونستم مهلت یک ماهه میشه دوهفته ای و راحله رو سه یا چهار روز بعد از اون تلفن اعدام می کنند....به راحله ۲۷ساله قول دادم و هیچ وقت عملی نشد قولم...قولی که به یک مادر داده بودم...مریم می گفت راحله چندساعت قبل از اعدام گفته که حتی اگر اعدام بشه خوشحاله چون الان می دونه دوستانی داره که دارن برای آزادی اش تلاش می کنند و دیگه تنهانیست...مریم نوشت راحله رو کشتند و ما هیچ کار نتونستیم بکنیم....روز بعد خیس از برف زمستونی بودم با صدایی که درنمی اومد، دوست عزیزی زنگ زد، از راه دوری ...نمی دونم چقدر پشت تلفن زار زدم و تکرار کردم که اگه قرار بود اعدام بشه، همون بار اول اعدامش می کردند تا این طور امیدش، ناامید نشه که دوستم گفت چرا این همه خودم رو سرزنش می کنم، که به این فکر کنم که چندروز خوشحال بوده با این امید که حالا دیگه دوستانی داره که هرکاری بتونن براش می کنند....و ما هرکاری کردیم مگه نه...خدیجه توی اون سرمای زمستون رفت به روستای بدون جاده راحله اینها تا رضایت بگیره.....

به چهارشنبه لعنتی ای فکر می کنم که گردن راحله بر اثر فشار طناب دار شکست...همون طور که پشتش شکست وقتی مادرشوهرش با بیل زد توی کمرش....راحله چندبار شکستی وقتی شوهرت رو هرشب با زنهای مختلف توی خونه خودت دیدی؟ وقتی هرشب تحقیر شدی و کتک خوردی که چرا نمی تونی مثل یک هنرپیشه پورنو  باشی برای مردی که شوهرت بود؟ چقدر طول کشید تا با حجب و حیایی که داشتی، اینها رو به نه به من که به ناهید گفتی...راحله روستایی بی سواد که در ۱۴سالگی به زور شوهر داده بودند...کجا بود قانون حمایتگر، همان قانونی که به پای چوبه دار کشاندت؟ کدام قاضی مرد فهمید شکستن و خورد شدن یک زن، یک مادر یعنی چی؟

راحله که اعدام شد، این قدر زار زده بودم که همه گفتند بهتره هیچ وقت دیگه تا این حد درگیر نجات یک اعدامی نشی...یادم میاد وقتی زندان بودم، آسیه یک متنی نوشته بود برام...برمی گشت به بحث های من و آسیه که همیشه قبل از زندان رفتنم می گفتم هیچ وقت اعصابش رو ندارم تا درگیر این فعالیت ها بشم و آسیه می گفت که پرت شده وسط این میدون....

و باز دوباره دیروز معنی این پرت شدن رو فهمیدم....وقتی مرجان میگه که قراره فاطمه چهارشنبه اعدام بشه، باز فراموش می کنم که این تنها روزیه که مرخصی گرفتم و خونه موندم تا امتحان زبان پایان ترم بدم...باز راحله رو می بینم که چادرسفیدش رو انداخته سرش و داره نماز میخونه....نمازش که تموم میشه میاد پای تخت و باز معصومانه با لهجه ترکی اش میگه: محبوبه خانوم، چقدر کتاب می خونی...بیا شام بخور....باز من غر می زنم که دلم درد می کنه از این غذاهای نکبت...و باز راحله میگه: بیا برات نون پنیر و گوجه و خیار درست کنم...و باز راحله رو تصور می کنم توی اون سلول لعنتی که داره برای مریم و جلوه لقمه چلوکباب می گیره....

نمیشه نوشت که امروز مرجان به چندین و چند نفر زنگ زد و خواهش کرد تا اگه می تونن جلوی حکم رو بگیرن...به چند نفر زنگ زدیم و اونها رو واسطه کردیم تا بعضی ها رو واسطه کنن تا اونها با آقای شاهرودی تماس بگیرند و خواهش کنند که جلوی حکم اعدام گرفته بشه....از تلاشهای سایر دوستان برای دیدار خانواده مقتول و تلاش برای رضایت گرفتن....برای رضایت دادن به گرفتن دیه....

امروز بارها و بارها خودم رو جای فاطمه گذاشتم....وقتی مرد، داره به دختر۱۴ساله اش تجاوز می کنه....واقعن چیکار می تونست بکنه در اون شرایط؟ و باز هق هق فاطمه رو از فیلم مهوش شیخ الاسلامی می شنوم: بچه ام مچاله شده بود ...

و فردا باز اوین شاهد ضجه های دو دختر فاطمه است...دخترانی که در این هفت سال با سبزی پاک کردن و لیف بافتن، زندگی شون رو تامین کردند....و هر هفته به ملاقات مادرشون رفتند...این بار دیگه نامه شاهرودی نیست که فاطمه که دوبار تا پای چوبه دار رفته، چشم باز کنه و ببینه که هنوز زنده است در حالی که تمام موهاش در ظرف چنددقیقه سفید شده....چندساعت دیگه شاید همون طور که پریسا نوشته فاطمه، مادری که نمی خواست به دخترش تجاوز بشه، این وضعیت رو داشته باشه: زیر پاهایی ناتوان، دیگر سر نیست. جسمی آویزان و معلق در دل باد. سکوتی میان طلوع و غروب خورشید و جاهای پایی مانده در دمپایی های تهی کنار چوبه ی دار....

پی نوشت۱:مریم نوشته: آزاد كه باشي مي تواني اينها را كه مي بيين فرياد بكشي، اعتراض كني، مقاله بنويسي، همه دنيا را خبر كني. زندان كه باشي هيچ از تو برنيم آيد جز اينكه ساعتها چمباتمه بزني پشت در آهني زندان و بكوبي به در و وقتي نگهبان مي آيد بهت بگويد حقش است. بگويد آن زني كه دارد از درد زوزه مي كشد فيلم بازي مي كند. بگويد تو چه كار به كار يك زن اعدامي قاتل داري. بگويد به تو مربوط نيست و در را بكوبد توي صورتت و برود و دستت به هيچ جا بند نباشد....مریم جان، چه فرقی می کند کجا باشی..پارسال تو زندان بودی در آخرین روزهای راحله...و ما اینجا می نوشتیم، تلاش می کردیم برای گرفتن رضایت، برای جلوگیری از اجرای حکم، اعتراض می کردیم...اما باز هم راحله اعدام شد...همان طور که امسال آزادی و می نویسیم با هم، اما باز مادری دیگر اعدام می شود...

پی نوشت۲: امروز هزار بار آرزو کردم ایکاش مطبوعات آزاد داشتیم...ایکاش قانون برابر داشتیم....هرچند اگه اینها رو داشتیم، نباید الان در روزی که روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان است، در این وبلاگ های فیلترشده از آخرین ساعات زندگی یک مادر بنویسیم...

پی نوشت۳: پریسا نوشته: تجسم کنیم، زنی را. که دیگر مقدس نیست. قیام کرده است اگر چه به مرگ. زنی که هیچ دادگاهی برای مرد کشی آن هم از نوع شوهر از او حمایت نخواهد کرد. که اگر مرد بود به نام دفاع از ناموس عملش را غیرت می خواندند و حال که زن است، پای از گلیم فراتر گذاردن. قضاتی همه مرد، به حکمی، بهشت را از زیر پای او کشیده تا چهارپایه ی رسیدن به حلقه ی دار را پیشکش کنند. او بالای چهارپایه، آسمان را نزدیکتر خواهد دید. دستانی بسته، سری میان طناب و فرمانی که نفسش را نه به یک باره، ذره ذره خواهد برد... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده  |