غذا خوردنم که دقیقا شده مثل موشهای خیابونی.هنوز که هنوزه نمی تونم دهانم رو درست بازکنم و از همه بدتر دیگه نمی تونم بلند بخندم.از همه بدتر امروز اینجا خوراکی بارون بود.پویا برامون کلوچه محلی آورده و بوذرجمهری از دوبی شکلات آورده و تازه امیر همایون امروز اینجا برای همه سمبوسه درست کرد.یعنی همینجا سرخ کرد .واقعا خوشمزه شده بود.اینجا یکی از چیزهایی که خیلی جالبه ،بحث در مورد آشپزی و ..است.امیرهمایون دستپخت خیلی خیلی خوبی داره .روزبه بوالهری هم در دوره کوتاهی که اینجا میومد یکبار دسر شکلاتی آورد و یکبار دیگه هم پاستا پخته بود که خیلی خوشمزه شده بود..و چون بحث سر آشپزی و رو کم کردن بود قرار شد یک روز هم من غذا بپزم.بگذریم از اینکه سر راه از سولماز قابلمه گرفتم و ...ولی من هم سالاد ماکارونی درست کردم و قورمه سبزی.غذا پختن برای حدود 20 نفر خیلی سخت نبود ولی همش نگران بودم .خلاصه آقایون و خانومها همشون تائید کردند که انصافا دست پخت خوبی دارم و اینکه تعجب کرده بودند و بعضی ها هم می گفتند حالا بگو مامانت کی اومده بود بهت کمک کنه .و یا اینکه از کدوم رستوران غذا گرفتی و سولماز عزیزم که اینجا بود کلی ازم تعریف کرد.البته به خودم حتی یک قاشق قورمه سبزی هم نرسید .و اما امروز نفیسه عزیز و هنگامه هم سوپ پخته بودند که کلی باعث خوشحالی من شد و کلیه این اتفاقات خوب باعث میشه که من دیگه دلم برای تنهایی خودم نسوزه...نمی دونم شاید هم خیلی ایده آلی فکر می کنم و شاید هم خیلی خودخواهم چون اصلا حاضر نیستم سکوت و آرامش زندگیم با حضور یک مرد به هم بخوره.نمی دونم اگه دندونم زود خوب بشه به این موضوع بیشتر فکر می کنم.
