تبليغاتX
پرنده خارزار - انصافا دلم به حال خودم سوخت

پرنده خارزار

تو به ویرانی این ياءس بکوش

انصافا خیلی دلم به حال خودم سوخت.داشتم از دندون درد می مردم و چون دوره آنتی بیوتیک مصرف کردن هنوز تموم نشده بود و می دونستم دکتر رفتن در این شرایط فایده ندارد ،ترجیح دادم درد رو تحمل کنم.غروب 5 شنبه خیلی با خودم کلنجار رفتم .از کلیه روشهای تمرکز برای کاهش درد استفاده کردم ولی درد دندونم لحظه به لحظه بیشتر می شد.بالاخره نتونستم تحمل کنم و ساعت 9 شب خواستم برم دکتر.ولی چقدر بد بود.چون با پولی که داشتم نمی نوتستم برم دکتر.سولماز هم نبود .با روزبه رفتند مشهد.نمی تونستم تا صبح شنبه صبر کنم .برای اولین بار دلم برای تنهایی خودم سوخت.همش با خودم می گفتم اشکال نداره فرض کن یک کشور دیگه زندگی می کنی و هیچکس رو هم نمی شناسی....ولی این تو بمیری از اون تو بمیریها نبود .هیچکدوم از ساکنان ۷ واحد دیگه رو هم نمی شناسم بجز آقای مالک ساختمون که روز قولنامه نوشتن همش سفارشات اخلاقی می کرد تا اینکه من هم لجم گرفت و گفتم اصولا زندگی هر کسی به خودش ربط داره و شما نمی تونید در روابط و رفت و آمد دیگرون به این خاطر که مجرد هستند دخالت کنید .ولی خب چون من تا الان بچه مثبتی بودم (البته به نظر آقای صاحبخونه)به مشکلی برنخورده بودیم.به همین خاطر رفتم دم در و بهش توضیح دادم که احتیاج به پول دارم تا صبح شنبه که بتونم برم بانک.دخترهاش از لای در به من نگاه می کردند .کوچولوها حتما دلشون به حال من سوخته بود......فقط این رو بگم که با چهارتا آمپول بی حسی که به دندونم زده شد،باز هم درد داشت و امکان نداشت دکتر بتونه منو از شر این دندون عقل خلاص کنه.بالاخره هم یک پانسمان و ...

غذا خوردنم که دقیقا شده مثل موشهای خیابونی.هنوز که هنوزه نمی تونم دهانم رو درست بازکنم و از همه بدتر دیگه نمی تونم بلند بخندم.از همه بدتر امروز اینجا خوراکی بارون بود.پویا برامون کلوچه محلی آورده و بوذرجمهری از دوبی شکلات آورده و تازه امیر همایون امروز اینجا برای همه سمبوسه درست کرد.یعنی همینجا سرخ کرد .واقعا خوشمزه شده بود.اینجا یکی از چیزهایی که خیلی جالبه ،بحث در مورد آشپزی و ..است.امیرهمایون دستپخت خیلی خیلی خوبی داره .روزبه بوالهری هم در دوره کوتاهی که اینجا میومد یکبار دسر شکلاتی آورد و یکبار دیگه هم پاستا پخته بود که خیلی خوشمزه شده بود..و چون بحث سر آشپزی و رو کم کردن بود قرار شد یک روز هم من غذا بپزم.بگذریم از اینکه سر راه از سولماز قابلمه گرفتم و ...ولی من هم سالاد ماکارونی درست کردم و قورمه سبزی.غذا پختن برای حدود 20 نفر خیلی سخت نبود ولی همش نگران بودم .خلاصه آقایون و خانومها همشون تائید کردند که انصافا دست پخت خوبی دارم  و اینکه تعجب کرده بودند و بعضی ها هم می گفتند حالا بگو مامانت کی اومده بود بهت کمک کنه .و یا اینکه از کدوم رستوران غذا گرفتی و سولماز عزیزم که اینجا بود کلی ازم تعریف کرد.البته به خودم حتی یک قاشق قورمه سبزی هم نرسید .و اما امروز نفیسه عزیز و هنگامه هم سوپ پخته بودند  که کلی باعث خوشحالی من شد و کلیه این اتفاقات خوب باعث میشه که من دیگه دلم برای تنهایی خودم نسوزه...نمی دونم شاید هم خیلی ایده آلی فکر می کنم و شاید هم خیلی خودخواهم چون اصلا حاضر نیستم سکوت و آرامش زندگیم  با حضور یک مرد به هم بخوره.نمی دونم اگه دندونم زود خوب بشه به این موضوع بیشتر فکر می کنم.   

+ نوشته شده در  شنبه 26 آذر1384ساعت 6:12 بعد از ظهر  توسط محبوبه حسین زاده